باید فراموشت کنم




باید فراموشت کنم

چندیست تمرین می کنم

من می توانم! می شود!

آرام تلقین می کنم

حالم؟ نه،اصلا خوب نیست

تا بعد، بهتر می شود

فکری برای این دل

آرام غمگین می کنم

من می پذیرم رفته ای

و بر نمی گردی همین

خود را برای درک این،

صد بار تحسین می کنم

کم کم ز یادم می روی

این روزگار و رسم اوست!

این جمله را با تلخی اش، 

صد بار تمرین می کنم

تو نمی خواهی عزیزت بشوم زور که نیست


تو نمی خواهی عزیزت بشوم زور که نیست

یا نگاهم بکند چشم تو مجبور که نیست


شده یک روز بیایی به دلم سر بزنی

با تو ام! خانه تنهایی من که دور نیست


آنکه با دسته گلی حرف دلش را میزد

پر درد است ولی مث تو مغرور که نیست


نازنین! عشق که نه، اخم شما قسمت ماست

عاشقی های تو با این دل رنجور که نیست


تو مرا دیدی و از دور به بیراهه زدی

تو نگو نه، دل دیوانه ی من کور که نیست


خواستم دل بکنم از تو ولی حیف نشد

لعنتی غیر تو با هیچ کسی جور که نیست


مشکل اینجاست نگفتی تو به من، می دانم

تو نمی خواهی عزیزت بشوم زور که نیست...

تـمام و ناتـمام من با تـو تـمام میشود یا رب

خداوندا ...


گره های ناگوار، با تو باز می شوند؛

شدت سختی ها، با تو می شکند؛

آنان که دنبال رهایی می گردند،

به تو التماس می کنند.


از قدرتت، سختی های زندگی،

حساب می برند؛

به لطفت،

علت ها و اسباب،

فراهم می شوند؛

با توانایی ات،

سرنوشت، جاری می شود؛

و با اراده ات،

وسایل آماده می شوند.


وقتی که می خواهی،

بی آن که چیزی بگویی،

اسباب، فرمان می برند؛

و وقتی نمی خواهی،

بی آن که چیزی بگویی،

اسباب، از کار می ایستند.


وقت دشواری ها، 

آن که صدایش می کنند،

تویی 

و وقت گرفتاری ها، آن که دنبال پناهش می گردند،

تویی.


برای من اتفاقی افتاده

که زیر سنگینی اش شکسته ام؛ 

گرفتاری ای آمده که تحملش را ندارم. 

آن چه تو فرستاده ای، کس دیگری برنمی گرداند.

آن چه تو آورده ای، کس دیگری نمی برد. 

دری را که تو بسته ای، کس دیگری باز نمی کند

و دری را که باز کرده ای، کسی نمی بندد.


پس خودت درِ رهایی را به رویم باز کن.

به توانایی ات،

این هیبت غم را در من بشکن 

و کاری کن به همین سختی،

به همین رنجی که دارم

از آن به تو شکایت می کنم، زیبا نگاه کنم. 


نیایشی از صحیفه سجادیه


جدایی


اگه دستم به جدایی برسه

اونو از خاطره ها خط می زنم

از دل تنگ تمومه آدم ها

از شب و روز خدا خط می زنم

اگه دستم برسه به آسمون

با ستاره ها قیامت میکنم

نمیذارم کسی عاشق نباشه

ماه و بین همه قسمت میکنم

وقتی گاهی من و دل تنها می شیم

حرفهای نگفتنی را میشه دید

میشه تو سکوت بین ما دو تا

خیلی از ندیدنی ها رو شنید

قصهٔ جدایی ما آدم ها

قصهٔ دوری ماست از خودمون

دوری من و تو از لحظه عشق

قصهٔ سادگی گمشدمون

اگه دستم به جدایی برسه......

پروانه ی سوخته بال


من غم فروش بی خانمانم...

عشق را نمی شناسم...

خاکستر پروانه ی سوخته بالم و ديگر اشک شمع را دوست ندارم...

ديوانه ی زنجير گسسته ام و آرامش نمی يابم...

من مرغکی اسير در دام تنهاييم و باده ی خوشبختی ام بر خاک ريخت...

و پروانه ی عشق ناشکوفايم هراسان از آغوشم گريخت 

و برايم فقط سوزها و گدازها و اشک ها و ناله های ياس آلود باقی ماندند 

تا در شبهای سياه و تاريک ؛ مرا در دامان پر مهر و محبت بی پايانشان نوازشم کند...


از تو بگذشتم و بگذاشتمت با دگران

از تو بگذشتم و بگذاشتمت با دگران


رفتم از کوی تو لیکن عقب سرنگران


ما گذشتیم و گذشت آنچه تو با ما کردی


تو بمان با دگران وای به حال دگران


رفته چون مه به محاقم که نشانم ندهند


هر چه آفاق بجویند کران تا به کران


میروم تا که به صاحبنظری بازرسم


محرم ما نبود دیده‌ی کوته نظران


دل چون آینه‌ی اهل صفا می‌شکنند


که ز خود بی‌خبرند این ز خدا بیخبران


دل من دار که در زلف شکن در شکنت


یادگاریست ز سر حلقه‌ی شوریده سران


گل این باغ بجز حسرت و داغم نفزود


لاله رویا تو ببخشای به خونین جگران


ره بیداد گران بخت من آموخت ترا


ورنه دانم تو کجا و ره بیداد گران


سهل باشد همه بگذاشتن و بگذشتن


کاین بود عاقبت کار جهان گذران


شهریارا غم آوارگی و دربدری


شورها در دلم انگیخته چون نوسفران




شهریار

افسوس

در برهوت بی پایان تنهائی ام

نه سراب است که باعث آزارم می شود

... که ردپای توست

فرومانده در ماسه های داغ حسرت

و همیشه یک گام فراتر از من

نه نسیمی می وزد در خنکای صبح

با مژده بوی حضور تو

و نه پرنده ای

تا حامل ندای قلب من باشد

افسوس

افسوس که دیگر شانه های تو حریم امن تنهایی من نیست

افسوس که دیروز امروز نیست

و افسوس که دیگر

در آسمان پهناور قلب تو ستاره ای برای من سو سو نمی زند.

ناجی شبهای من

بی عبور از حادثه ، دل بی تو دریایی نبود

عشق بود اما هنوزم دل تماشایی نبود


چشم ها را بستم از شرم عبور یک نگاه

آن نگه گم شد ولی افسوس جاپایی نبود


رفتی و در بی کران لحظه ها گم می شوم

ناجی شبهای من ، این رسم شیدایی نبود


غصه ات رنگ رخم را سخت حاشا می کند

کاش بودی تا که رنگش زرد اخرایی نبود 


دل پر از ننگ و کمی تنگ هلال روی تو

ای که چون من در شبت ، مهتاب رویایی نبود


می نشینی کنج چشمانم ولی درد و فغان

وای کنج چشم من ، جای پذیرایی نبود


بی تو گرچه سرد می گردد هوای ثانیه

آتش تند نگاهت جنس حوٌایی نبود


من که می میرم،هراسم از دم مرگم که نیست

از تو می ترسم که چشمانت اهورایی نبود



محسن عاصی

شمع بی پروانه


برای پرواز از صبح به شب بايد با اشک از غــروب رد شد

انتظار... انتظار... و باز هم انتظار... واژه ی غريبی است

آه خــدايا اين انتظار چيست؟!!!

پروانه ی عاشقی که از شمع دور است غمخواری جز گل ندارد

سايبان تنهايی فقط غرق شدن در درياست

گردباد عشق خانه ی دل را در هم می شکند

آيا تکه نوری پيدا ميشود تا دل تاريکم را روشن کند؟

خنده ی من همچون قايقی است که بر غرق شدن سايه ی خودش می گريد

ماه بدون ستاره همچون خورشيد بدون غـروب است

رنگين کمان باران اشک را تنها عاشق معشوق ميداند

سرانجامه شمع بی پروانه خاموشی است

خسته ام


من خسته ام از اشکها و لبخندها 

و از انسانهایی که می خندند و می گریند 

و از اندیشه کردن که چه پیش خواهد آمد 

برای مردمی که می کارند و درو می کنند 

من خسته ام از روزها و ساعتها

و از جوانه های خشک و گلهای نازا

من خسته ام از آرزوها و رویاها و قدرت ها

و از همه چیز مگر از خواب


نیوتن برن

به همین سادگی

همیشه احساس می کنیم

آخرین حرف هایمان را نگفته ایم

و هر بار قسمتی از ما

با پرنده ای از شاخه بر می خیزد

به همین سادگی

جای کسی پشت شیشه ها خالی می ماند

و اشیا به شکستن عادت می کنند

هیچگاه ارتباط ماهی

که در تنگ کوچکی میمیرد

با آفتابگردان هایی که از هم رو می گردانند

روشن نخواهد شد

چاره ای نیست 

آدم ها بی آنکه جدا شده باشند

از هم دور می شوند

و رودخانه در شاخه های منشعبش

زودتر خشک خواهد شد


علیرضا عباسی

نگذار که به آرامی بمیری

به آرامی آغاز به مردن می‌کنی

اگر سفر نکنی،

اگر کتابی نخوانی،

اگر به اصوات زندگی گوش ندهی،

اگر از خودت قدردانی نکنی.


به آرامی آغاز به مردن می‌کنی

زمانی که خودباوری را در خودت بکشی،

وقتی نگذاری دیگران به تو کمک کنند.


به آرامی آغاز به مردن می‌کنی

اگر برده عادات خود شوی،

اگر همیشه از یک راه تکراری بروی،

اگر روزمرّگی را تغییر ندهی،

اگر رنگهای متفاوت به تن نکنی،

یا اگر با افراد ناشناس صحبت نکنی.


تو به آرامی آغاز به مردن میکنی

اگر از شور و حرارت،

از احساسات سرکش،

و از چیزهایی که چشمانت را به درخشش وامی‌دارند،

و ضربان قلبت را تندتر می‌کنند،

دوری کنی.


تو به آرامی آغاز به مردن می‌کنی

اگر هنگامی که با شغلت‌ یا عشقت شاد نیستی، آن را عوض نکنی،

اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نکنی،

اگر ورای رویاها نروی،

اگر به خودت اجازه ندهی،

که حداقل یک بار در تمام زندگیت

ورای مصلحت‌اندیشی بروی.

امروز زندگی را آغاز کن!

امروز مخاطره کن!

امروز کاری کن!

نگذار که به آرامی بمیری!

شادی را فراموش نکن!


پابلو نرودا

سادگی


ساده هستم

ساده می بینم

ساده می پندارم زندگی را

نمیدانستم جرم می دانند سادگی را

سادگی جرم است و من مجرم ترین مجرم شهرم

ساده می مانم…

ساده میمیرم…

اما…

ترک نمی گویم پاکی این سادگی را …

جای خالیِ سکوت


گوش هایم دیگر

خو کرده است به تاریکی 

نمی بینی خسته ام !

و 

با این همه روشنی 

فریاد می زنی !


چشم هایت را ببند 

جیب هایت پراز ستاره میشوند.

بشنو نوای لالائی شب را 

حس میکنی 

دیوارها از فرط برپائی فرو می ریزند 

و 

جای خالیِ سکوت 

نوازش ها می نشینند 


جای خالیِ سکوت بنشین 

با همه آغوشت 

اندکی درنگ کن 

در دور دست ها . . . . .





فرشاد معتضدي

پشت اين نقاب مرد ديگريست

پشت اين نقاب خنده

پشت اين نگاه شاد

چهره ي خموش مرد ديگريست

مرد ديگري که سالهاي سال

در سکوت انزواي محض

بي اميد بي اميد بي اميد زيست

مرد ديگري که پشت اين نقاب خنده

هر زمان به هر بهانه 

با تمام قلب خود گريست

...

مرد ديگري نشسته پشت اين نقاب شاد

مرد ديگري که روي شانه هاي خسته اش

کوهي از شکنجه هاي نا رواست

مرد خسته اي که ديدگان او

قصه گوي قصه هاي بي صداست

پشت ابن نقاب خنده

بانگ تازيانه ميرسد به گوش :

صبر , صبر , صبر , صبر

وز شيارهاي سرخ

خون تازه ميچکد هميشه

روي گونه هاي اين تکيده ي خويش

....

مرد ديگري نشسته , پشت اين نقاب خنده

با نگاه غوطه ور ميان اشک

با دلي فشرده در ميان مشت

خنجري شکسته در ميان سينه

خنجري نشسته در ميان پشت

...

کاش ميشد از ميان اين ستارگان کور

سوي کهکشان ديگري فرار کرد

با که گويم اين سخن که درد ديگريست

از مصاف خود گريختن

وين همه شرنگ گونه گونه را

مثل آب خوش به کام خويش ريختن

اي کرانه هاي جاودانه نا پديد

اين شکسته ي صبور را

در کجا پناه ميدهيد؟


استاد فریدون مشیری

یک نفر غریبه


دلم یک نفر غریبه می خواهـد ...


بیاید بنشیند فقط سکوت کند


من هی حرف بزنم


بزنم و بزنم


تا کمی کم شود از این همه بار …


بعد بلند شود و برود


نه نصیحتی نه …


انگار نه انگار …

خسته


خسته ام... 

از صبوري خسته ام...

از فريادهايي كه در گلويم خفه ماند...

از اشك هايي كه قاه قاه خنده شد...

و از حرف هايي كه زنده به گور گشت در گورستان دلم

آسان نیست در پس خنده های مصنوعی گریه های دلت را ،

در بی پناهیت در پشت هزاران دروغ پنهان کنی . . .

این روزها معنی را از زندگی حذف کرده ام ...

برایم فرق نمی کند روزهایم را چگونه قربانی کنم....!

درد تنهایی

درد تنهایی کشیدن

مثلِ کشیدنِ خطهایِ رنگی‌ روی کاغذِ سفید

شاهکاری میسازد به نامِ دیوانگی …!

و من این شاهکارِ را

به قیمتِ همهٔ فصل هایِ قشنگِ زندگیم خریده ام …

تو هر چه میخواهی‌ مرا بخوان

دیوانه، خود خواه، بی‌ احساس

نـــــ ـــــمـــی فـــروشـــــ ـــــم​..!

بهار خاطرات

گاهی یاد رفتنت می افتم و

 سوز در استخوانم پژواک می شود 

و گاهی یاد چشمانت می افتم و

تابستان تب داغی بر بدنم جاری میکند.

وقتی به یاد بهار خاطراتمان می افتم 

چشمانم خوب نقش ابرهای فصل را ایفا می کنند

مرغ آمین

کاش اشکی قلب مان را بشکند با نگاه خسته ای ویران شویم

کاش وقتی شاپرک ها تشنه اند ما به جای ابرها گریان شویم

کاش وقتی آرزویی می کنیم از دل شفاف مان هم رد شود

مرغ آمین هم از آنجا بگذرد حرف های قلب مان را بشنود