افسوس

در برهوت بی پایان تنهائی ام
نه سراب است که باعث آزارم می شود
... که ردپای توست
فرومانده در ماسه های داغ حسرت
و همیشه یک گام فراتر از من
نه نسیمی می وزد در خنکای صبح
با مژده بوی حضور تو
و نه پرنده ای
تا حامل ندای قلب من باشد
افسوس
افسوس که دیگر شانه های تو حریم امن تنهایی من نیست
افسوس که دیروز امروز نیست
و افسوس که دیگر
در آسمان پهناور قلب تو ستاره ای برای من سو سو نمی زند.
+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم آبان ۱۳۹۲ ساعت 21:25 توسط parwaneha
|
حتی اگر نباشی: