در برهوت بی پایان تنهائی ام

نه سراب است که باعث آزارم می شود

... که ردپای توست

فرومانده در ماسه های داغ حسرت

و همیشه یک گام فراتر از من

نه نسیمی می وزد در خنکای صبح

با مژده بوی حضور تو

و نه پرنده ای

تا حامل ندای قلب من باشد

افسوس

افسوس که دیگر شانه های تو حریم امن تنهایی من نیست

افسوس که دیروز امروز نیست

و افسوس که دیگر

در آسمان پهناور قلب تو ستاره ای برای من سو سو نمی زند.