قفل


از من نرنــــــــــج…


نه مغــــــرورم نه بی احســـــاس…


فقط خســــته ام…


خسته از اعتــــــمادی بیــــجا!


برای همین قفلی محکم بر دل زده ام

بي احساسي


اینايي که ديگه نه از اومدن ِ کسي ذوق زده ميشن 


نه کسي از کنارشون بره حوصله دارن نازشو بخرن که برگرده 


اینا آدماي بي احساسي نيستن 


اینا بي معرفت و نامرد نيستن 


يه زماني يه کسايي وارد زندگيشون شدن 


که يه سري بــــاوراشون و از بين بـــردن ..

دیکتــــه روزگار


دیکتــــه روزگار



نبودنت را برایم دیـکتــــــه می کنــــد



و نـُمره من



بـاز می شود . . . صــفــــــــر !



هنــــــوز . . .



نـبودنـت را . . . یـاد نگرفتــــه ام

تو باشی


دریا بالا آمد

آنقدر که

در قاب پنجره جای گرفت

نمی دانم

شاید هم پنجره بالا رفت

تا دریا را

به من نشان دهد

بالاخره

از این اتفاق ها می افتد

وقتی که تو باشی.

حالا که نیستی

من به پرندگان حق می دهم

که نخوانند

همینطور به خورشید

که مضحک و منگ

مثل یک دلقک دیوانه از کوچه ها بگذرد…

تا تو بودي

تا تو بودي عشق چيزي كم نداشت

خانه روشن بود و بوي غم نداشت

در بهشتِ عشق تو ، گل مي شكفت

لاله دل حسرت شبنم نداشت

سيب سرخ خنده بر لب تازه بود

باغ سبز ، دل خوشي را كم نداشت

آفتابي بود و صبحي مهربان

سايه شب جلوه بر عالم نداشت

هم صداقت بود ، هم مهر و صفا

خلوت دل احساس نامحرم نداشت

تا تو بودي همره مجنون دل

عشق آسان بود ، پيچ و خم نداشت

عمیق ترین زخم

من ... زخم های بی نظیری به تن دارم ...

 اما تو ... مهربان ترینشان بودی ... 

عمیق ترینشان ... عزیز ترینشان ...

 بعد از تو ... آدم ها تنها خراش های کوچکی بودند بر پوستم ... 

که هیچ کدامشان به پای تو نرسیدند ... 

تو عمیق ترین زخمم بودی ... یادت نرود ...

حرفهای نگفته ام


تقدیم به او ... 

ترسم از این بود که 

روزی یا حتی لحظه ای از چشمان تو افتم

همیشه یک راز بوده ای در میان تمام حرفهای نگفته ام

و حال به خاطر از دست دادنت 

زیر آواره ریخته ی فاصله ها خفته ام

عزیزم

من غنچه ای بودم که به اشتباه در خاک تو شکفتم

و من تنها در عشق نهفته ام

شعله بيدار


مي خواهم و مي خواستمت ، تا نفسم بود

مي سوختم از حسرت عشق تو ، بسم بود

عشق تو بسم بود كه اين شعله بيدار

روشنگر شب هاي بلند قفسم بود


آن بخت گريزنده دمي آمد و بگذشت


غم بود ، كه پيوسته نفس در نفسم بود


دست من و آغوش تو ، هيهات كه يك عمر


تنها نفسي با تو نشستن هوسم بود


با لله ، كه به جز ياد تو ، گر هيچ كسم هست


حاشا ، كه به جز عشق تو ، گر هيچ كسم هست


سيماي مسيحايي اندوه تو ، اي عشق

در غربت اين مهلكه فرياد رسم بود


لب بسته و پرسوخته ، از كوي تو رفتم


رفتم ، به خدا گر هوسم بود ، بسم بود .


فريدون مشيري

اشک چشم


تو دیدی اشک چشمم را ولی بی اعتنا رفتی


سکوت گریه هایم را شنیدی ، بی صدا رفتی


همیشه این سوال بی جواب آواره ام میکرد:


مرا لایق ندیدی؟ سیری از من؟ یا ...چرا رفتی؟


من و یادت همیشه باهمیم عاشق تر از دیروز


رفیق نیمه راه عشق ! بدون ما کجا رفتی ؟


عجب دنیای بی رحمی ! تو می رفتی ویک عاشق


تو را با گریه هایش بدرقه می کرد ، تا رفتی


مسیر کوچه های رفتنت بن بست تقدیر است


چرا از سرنوشت عاشقت ، نا آشنا رفتی ؟

دلـتـنـگــ


دلـتـنـگــ تـمـامــ روز هــایــی شــدمـ 


کـهــ بـودنـشـانــ آرزو بــود بــرایــمــ ...!


خـواسـتــمــ بـنـویـسـمــ


امـا کـاغـذ خـیــسـ تــر از 


آنــیــ بـود کـه هـمـراهـیـ کـنـد مـدادمـ را 


ودلـمــ خـسـتـهــ تـر از آنـیــ بــود 


کـهـ هـمـراهـیــ کند رویـاهـایـمـ را 


و ذهــنمــ مـتــلـاشـیــ تــر از هـردو


خـسـتــهــ شــدمــ از بـســ 


هــرشـبــ و هــر روز 


بـهـ یـاد خـاطـراتــ رفـتــ...


و هــربــار کـولـهــ بـاریــ از دلـتـنـگـیــ


بـاز بـرگـشـتــ هـمـانــ جـایـی کـهـ بـود!

آخرين ايستگاه عاشقي...!


دستی نیست ، تا نگاه خسته ام را نوازشی دهد

اینجا باران نمی بارد

فانوسهای شهر ، خاموش و مرده اند

دست های مهربانی ، فقیرتر از من انــــد

نامردمان عشق ندیده خنجر كشیده اند بر تن برهنه و بی هویتم

دلم می خواهد آنقدر بنویسم تا نفسهایم تمام شود

آنقدر دفترهای كهنه را سیاه كنم تا سرم فریاد كنند

می خواستم واژه ای پیدا كنم ، تا دلتنگی كهنه و بی خاصیتم را عرضه كند

ولی

واژه ها باز هم غریبی می كنند

می خواستم كاغذی بیابم ، منت نگذارد

تنش را بدستانم بسپارد ، تا نوازشش دهم

امّا ! اعتمادی نیست

این لحظه های لعنتی باز هم مرا عذاب می دهند

این دقیقه های بی وفــــا ، بی وجدانترینِ عالم اند

آیا اینجا آخرین ایستگاه عاشقیست ؟

شك


گـآهـی به ایـن مَن هَم شک میکنـم

چطور میشـوَد کـه انقـدر نـآگهـانی

از همـه چیـز سیـر میشـوَم .... ؟

چطور میشـوَد کـه انقـدر نـآگهـانی

قیـد ِ همـه چیـز را میزنـم .... ؟

حتـی قیـد ِ خودَم را

گـاهـی نبـودن

نیـست شـدن

سکـوت کـردن

پـآسخ ِ منـآسبی بـرای ِ خیلـی چیـزهـآست

دفتر عشـــق


دفتر عشـــق که بسته شـد

دیـدم منــم تــموم شــــــــــــــــــدم

خونـم حـلال ولـی بــــــــــــــــــــــــ ــــــــــــــدون

به پایه تو حــروم شــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ ـــدم

اونیکه عاشـق شده بــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ ــــــــود

بد جوری تو کارتو مونــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــد

برای فاتحه بهـــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ ــــــــت

حالا باید فاتحه خونــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ ــــد

تــــموم وســـعت دلـــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ ـــــو

بـه نـام تـو سنـــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ ــــــد زدم

غــرور لعنتی میگفـــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ ـــــــــت

بازی عشـــــقو بلـــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ ــــدم

از تــــو گــــله نمیکنــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ ـــم

از دســـت قــــلبم شاکیـــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ ــــــــــــــــم

چــرا گذشتـــم از خــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ ــــــــــــــودم

چــــــــراغ ره تـاریکـــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ ــــــــــــــــــیم

دوسـت ندارم چشمای مــــــــــــــــــــــــ ــــــــــــــــــــن

فردا بـه آفتاب وا بشـــــــــــــــــــــــ ــــــــــــــــــــــــه

چه خوب میشه تصمیم تــــــــــــــــــــــــ ــــــــو

آخـر مـاجرا بــــــــــــــــــــــــ ــــــــــــــــشه

دسـت و دلت نلـــــــــــــــــــــــ ـرزه

بزن تیر خــــــــــــــــــلاص رو

ازاون که عاشقــــت بود

بشنواین التماسرو

ــــــــــــــــــــــ

ـــــــــــــــ

ـــــــــــ


قلبها


من گمان می کردم

دوستی همچون سروی سرسبز

چارفصلش همه آراستگی ست

من چه می دانستم

هیبت باد زمستانی هست

من چه می دانستم

سبزه می پژمرد از بی آبی

سبزه یخ می زند از سردی دی

من چه می دانستم

دل هر کس دل نیست

قلبها ز آهن و سنگ

قلبها بی خبر از عاطفه اند

هوای روزهای کودکی


راستی خدا

دلم هوای دیروز را کرده

هوای روزهای کودکی را

دلم میخواهد مثل دیروز قاصدکی بردارم

آرزوهایم را به دستش بسپارم تا برای تو بیاورد

دلم میخواهد دفتر مشقم را باز کنم و دوباره تمرین کنم

الفبای زندگی را

میخواهم خط خطی کنم تمام آن روزهایی که دل شکستم و دلم را شکستند

دلم میخواهد این بار اگر معلم گفت در دفتر نقاشی تان

هر چه میخواهید بکشید

این بار تنها و تنها نردبانی بکشم به سوی تو

دلم میخواهد این بار اگر گلی را دیدم

آن را نچینم

دلم میخواهد …

می شود باز هم کودک شد؟؟

راستی خدا!

دلم فردا هوای امروز را می کند 

سال ۲۰۱۴ بی‌ تو آغاز میشود


یه شب ساکت و آروم، یه ستاره بالای سرت،


 یه هدیه ی پربرکت از امید و عشق. یه کریسمس پر برکت برای تو 


و در آستانه‌ سال جدید میلادی برا همه شما عزیزانم سالی‌ خوش پر از سلامتی‌ و موفقیت


 خواهانم 

تو را این تازه‌گی‌ها هر شب و هر روز می‌جویم


تو را در خویش می‌جویم ودر بیگانه می‌یابم

چرا اینقدر من خود را ز تو بیگانه می‌یابم


تمام کوچه را گشتم سراغ ردِ پای تو

ولی من کفشهایت را درون خانه می‌یابم


کجا پا می‌گذارم نیستی ـ انگار هم هستی ـ

نمی دانم چه تعبیری است این افسانه می‌یابم؟


تو دیشب خواب من بودی و مویت شانه می‌کردم

سحر یک تار گیسویت کنار شانه می‌یابم


تو را این تا ز‌گی‌ها هر شب و هر روز می‌جویم

تو را از شمع می‌جویم وبا پروانه می‌یابم


نشانت از تمام شهر می‌گیرم و می‌ایم

چه تفسیری است شهرِ عشق را ویرانه می‌یابم


دل من سالها دنبال صیاد نگاهت بود

گناهم چیست وقتی دام را بی دانه می‌یابم


تو را آنقدرها جستم که خود را نیز گم کردم

و کنون آشکارا خویش را دیوانه می‌یابم. 



وحید طلعت

من در این خانه به گمنامی غمناک علف نزدیکم

من در این خانه به گمنامی غمناک علف نزدیکم

من صدای نفس باغچه را می شنوم

و صدای ظلمت را وقتی از برگی می ریزد

و صدای سرفه ی روشنی از پشت درخت

عطسه ی آب از هر رخنه ی سنگ

چکچک چلچله از سقف بهار

و صدای صاف باز و بسته شدن پنچره ی تنهایی

و صدای پاک پوست انداختن مبهم عشق

متراکم شدن ذوق پریدن در بال

و ترک خوردن خودداری روح

من صدای قدم خواهش را می شنوم

و صدای پای قانونی خون را در رگ

ضربان سحر چاه کبوتر ها

تپش قلب شب آدینه

جریان گل میخک در فکر

شیهه ی پاک حقیقیت از دور

من صدای وزش ماده را می شنوم

و صدای ایمان را در کوچه ی شوق

و صدای باران را روی پلک تر عشق

روی موسیقی نمناک بلوغ

و صدای متلاشی شدن شیشه ی شادی در شب

روی آواز انارستا ن ها

پاره پاره شدن کاغذ زیبایی

پر و خالی شدن کاسه ی غربت از باد


سهراب

طلسم تنهایی

شیشۀ پنجره دلم

سخت غبار آلوده و 

بی تصویر

دل نبند

به آن زمان 

که می خندم

آخر

تو از این انبوه ؛

غبار دلم 

کجا خبر داری؟....


می کشم خطی 

بر این پیکر به خاک اندود

شاید از سر دلتنگی و حسرت ؛

بی نفس مانده 

خالی 

از هجوم مهربانی ها

خسته از چند راهی تردید

در فرار

از این همه تلخی و افسوس

کاشکی

کسی دل مرا می دید.....


خط به خط دفتر دلم 

فقط رنج است

نقش ماندگاری 

از طلسم تنهایی

جای ردّی از نا امیدی ها

حسرت داشتن عشق رویایی....

چه قابل شما را دارد

نگاهت

زمانی که عاشق بودی

مهربانانه فرارم می داد


مشکلی نیست!


بده بستان که نیست

قسمت زیبای اش اینجاست

که تمام روز های من به تو می رسند

در انتهای گذرشان


آخر در مشت هایت 

تکه ای از زندگی را پنهان کرده ای

و تقصیر تو هم نیست

که عشق تدریس نمی شود


حال،

اینکه برایت می نویسم

بهانه ی با تو بودن است

و گرنه این واژه های نخ نما

که در خمیازه ی کاغذ هم گم می شوند

چه قابل شما را دارد