شعله بيدار

مي خواهم و مي خواستمت ، تا نفسم بود
مي سوختم از حسرت عشق تو ، بسم بود
عشق تو بسم بود كه اين شعله بيدار
روشنگر شب هاي بلند قفسم بود
آن بخت گريزنده دمي آمد و بگذشت
غم بود ، كه پيوسته نفس در نفسم بود
دست من و آغوش تو ، هيهات كه يك عمر
تنها نفسي با تو نشستن هوسم بود
با لله ، كه به جز ياد تو ، گر هيچ كسم هست
حاشا ، كه به جز عشق تو ، گر هيچ كسم هست
سيماي مسيحايي اندوه تو ، اي عشق
در غربت اين مهلكه فرياد رسم بود
لب بسته و پرسوخته ، از كوي تو رفتم
رفتم ، به خدا گر هوسم بود ، بسم بود .
فريدون مشيري
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم دی ۱۳۹۲ ساعت 20:23 توسط parwaneha
|
حتی اگر نباشی: