زندگی



شاید آن روز که سهراب نوشت زندگی اجباریست


دلش از غصه حزین بود و غمین


حال من می گو یم


زندگی یک در و دروازه و دیوار که نیست


که نشد بال زد و پرواز کرد


زندگی اجبار نیست

زندگی بال و پری دارد و مهربان تر از مهتاب است


تو عبور خواهی کرد


از همان پنجره ها


با همان بال و پر پروانه


به همان زیبایی


به همان آسانی


زندگی صندوقچه ی اسرار پرستو ها نیست

زندگی آسان است


بی نهایت باید شد تا آن را یافت

زندگی ساده تر از امواج است


پس بیا تا بپریم


و تا شبنم آرامش صبح


تا صدای پر مرغان اقاقی بال و پر باز کنیم


تا توانیم که ازاول آغاز کنیم و تا نهایت برویم...

کنارم که باشی


اگر روزگار هم نرقصد به ساز ما

کنارم که باشی

دلم کوک ميشود

به آهنگ نگاهت

به آواي صدايت

به نجوای کلامت

می نوازمت به جان

گوش ميدهم به دل


چرا تو بهترینی


دستای گرمتو بده منو ببر به رویا به جایی‌ که باهم کلبه عشقمونو ساختیم


عزیز دلم میخوای که همراهت باشم میخوای باز که همدلت باشم


میدونم که یه مدّت سختی کشیدیم اما اعتراف می‌کنم بعد اون که به سوی‌ هم برگشتیم 


عاشق‌تر شدیم حتی بیشتر از همیشه 


اینو بهم بگو چرا تو بهترینی چرا بی‌ تو نمی‌شه نفس کشید


نمی‌خوام که هیچوقت نفستو عشقتو ازم بگیری 


من مثل نفس کشیدن بهش نیاز دارم 


دوباره میام میدونم قلبمو به دست خوب کسی‌ به امانت سپردم


خدایا مارو به آرزوهامون برسون


الهی آاامین

بمان

 در این شب سیاه زندگی من خفته ام اما تو بیدار باش


در گیر و دار زندگی غم مگیر و دلدار باش

 
در برگ ریز فصل خزان باران باش و این قطرات را تکرار باش

 
در گذر از بی راهه ها با من بمان و همراه باش







هادی قاسمی

ارزوهاي قشنگم كجا رفتين



ارزوهاي قشنگم كجا رفتين


روياهاي شيرينم كجا رفتين 


ميخواين منو تنها بذارين


مگه من چي ميخواستم چرا به اين زودي ميخواين از تو زندگيم محو بشين


دنيايي كه ساخته بوديم داره از هم پاشيده مي شه


يكي يكي پايه هاش داره سست مي شه


دنيايي كه هر طرفش پر بود از خاطرات شيرين حتي تلخشم شيرين بود اقلا برا من كه 


اينجوري بود


شايد زيادي رويايي باشم اما همه خوشي من بود و باهاش لذت ميبردم و دلخوش بودم 


فك كن بخواي از اونجا ناخواسته يهو دل بكني بيايي تو دنياي واقعيت


برا من زجر اوره ولي من نبايد اينقدر خودخواه باشم مگه نه 


شايد اينجوري بهتر باشه چه برا اون چه برا خودم بالاخره يه روزي بايد رهاش ميكردم و از تو 

روياهام ازادش ميكردم


با اينكه اصلا اماده نيستم ولي به خاطرش اين كارو ميكنم چون عاشقم مگه نه اينكه هر 


كي عاشقه بايد نذاره عشقش عذاب بكشه 


خيلي سخته درداوره ولي من بخاطرش حاضرم بميرم  ولي نبينم داره عذاب ميكشه 


نميدونم اين حرفا از كجا مياد اما هر چي هست ديگه تحمل نداشتم


ميخواستم يه جا بريزم بيرون چه جايي بهتر از اينجا كه هميشه محلي براي حرفاي دلم 


بوده اما بر عكس حالا پر بود از عشق و اميد اما حالا ..........


اما بعد از اين نميتونم بگم چي ميخوام بنويسم شايد نتونم تا مدتي بيام اخه از اين به بعد 


بيام از چي بگم از كي بگم


اما هر وقت مثل حالا پر بودم ميام مثله گذشته ها پست ميزنم 


چون بعد از اين ديگه من فقط توكامو دارم كه باهاش از احساسم بگم


و همچنين وقتي دلم براش تنگ شد ميام به يادش از .................

گریه کردم ...

گریه کردم ... 

امشب از تنهایی خود ، زیر باران گریه کردم 
هم صدا با شعر باران در خیابان گریه کردم 

از نگاهت دور گشتم ، تا که اشکم را نبینی 
در دل شب ، عاشقانه ، باز پنهان گریه کردم 

در خیالم بود یکدم ، بی تو و عشقت نمانم 
بر مزار این خیالم ، زار و نالان گریه کردم 

وای ، وقتی یادم آمد ، بی تو خواهم ماند دیگر 
قدر هر شب بی تو بودن ، از دل و جان گریه کردم

يک ديوان حافظ ...



يک ديوان حافظ ...

... چند شعر نيمايی

... کمی بی حوصلگی و دلتنگی

... کاغذ و خوکار

... يک غروب نارنجی و يک جاده بی انتها

... ويک دستمال يادگاری برای پاک کردن اشک احتمالی .
..


آدم هـا



آدم هـا می آینـد



زنـدگی می کننـد


می میـرنـد و می رونـد ...


امـا فـاجعـه ی زنـدگی ِ تــو


آن هـنگـام آغـاز می شـود کـه


آدمی می رود امــا نـمی میـرد!


مـی مـــانــد


و نبـودنـش در بـودن ِ تـو


چنـان تـه نـشیـن می شـود


کـه تـــو می میـری


در حالـی کـه زنــده ای ...

همیشه ماندنی


اگر به قاب چشمانم پا بگذاری

اگر از آن سوی پنجره رویا، برایم دست تکان دهی

اگر حضور سبز معنی را

به صداقت خوش رنگ بارانی پیوند دهی

اگر ترانه های تاریک گریه را

به خنده ای از ته دل روشن کنی

به پاس همه مهربانیهایت

دلم را در لابه لای آواز و نغمه تقدیمت میکنم .

همیشه ماندنی، همیشه راز

همیشه در دلم، ترو تازه بمان

کاش میدانستی




کاش میدانستی چه دردی در این صدا زدن ها نهفته 



کاش می دیدی تمام اشتیاق و حسرتی که در پشت خیسی چشمانم 



مات و مبهم به زنجیر کشیده شده 



داغی اشکهایم گرمی نگاهت را بر گونه هایم حمل می کنند 



دلم تنگ است 



دلم برایت تنگ است 



دلم برای با تو بودن تنگ است 



میدانی....دلم برای حرف هایت 



درد دلهایت 



برای نوازش هایت ... 



دلم بدجوری برایت تنگ شده 



اشتیاق تلخ تمام وجودم را در بر گرفته

فریاد


تاریک شد این خانه و دیدن نتوانیم

وین پرده به فریاد دریدن نتوانیم

وقتی که قدمها همه آلودة یأسند

پیداست به مقصود رسیدن نتوانیم

وحشت زدگانیم و چه کابوس شگفتی!

لبریز گریزیم و دویدن نتوانیم

هرچند بهار آمده، محرومیِ ما بین

این باغ پُر از میوه و چیدن نتوانیم

در حنجره ها خورد گره حرف دل ما

فریاد که فریاد کشیدن نتوانیم

این آینه ها نیز به ما راست نگفتند

صد آه که از خویش رمیدن نتوانیم.

لمس کن


لمس کن کلماتی را که برایت می نویسم


تا بخوانی و بفهمی چقدر جایت خالیست ...


تا بداني نبودنت آزارم مي دهد ...


لمس کن نوشته هایی را که لمس ناشدنیست و عریان ...


كه از قلبم بر قلم و كاغذ مي چكد


لمس کن گونه هایم را که خيس اشك است و پُر شیار ...


لمس کن لحظه هایم را ...


تویی که می داني من چگونه عاشقت هستم٬


لمس کن این با تو نبودن ها را


لمس کن

مي آيي....

تویی که تمامی لحظات زندگی مرا محاصره کردی 


تویی که نمی دانم که خواهی آمد ؟ 


اصلاً بگو ببينم مي آيي؟


مي آيي.... تا با تمام دلتنگي هاي سرزمين آرزوهايم وداع كنم؟


مي آيي.... تا شقايق هاي قلبم دوباره جان بگيرد؟



مي آيي.... تا از درياي نگاهت 


قطره اي هم بر كوير چشمانم بريزم؟


مي آيي.... تا ستاره هاي آسمان زندگانيم 


قطره اي هم بر كوير چشمانم بريزم؟


مي آيي.... تا ستاره هاي آسمان زندگانيم 


از ناله هاي شبانه ام آرام بگيرند؟

تبسم


تنها نگاهم کن آنگاه دل به تو خواهم داد

 تنها صدایم کن

آنگاه تمامی وجودم نام تو را زمزمه خواهد کرد

 تنها تو یادم کن

 آنگاه با تو خواهم بود با تو خواهم ماند با تو خواهم خواند

آنگاه با تو می گریم با تو می خندم و در دریای پر تلاطم قلبت چون قطره ای نا چیز خواهم ماند

 تنها تو یادم کن آنگاه در وجودت گم خواهم شد و زورق قلبم را به دست بادبان عشقت خواهم سپردآری

تنها تبسمی از سوی تو کافیست تا از ژرفای وجودم عشقت را حس کنم

سكوت




در سكوت تنهائي خويش به دنبال غريبي آشنا مي گردم ؛ به دنبال صدائي آشنا كه با شنيدن تبش قلبم سكوت
شب را بشكند ، به دنبال دستي گرم و صميمي كه با لمس آن سردي وجودم را گرمي بخشد ، به دنبال نگاهي

عاشقانه و نگاهي مهربان كه با آن سردي نگاهم را گرم نمايد؛ به دنبال لبي خندان كه لبخند را به لبانم باز


گرداند،به دنبال قلبي مهربان كه يخبندان دلم را ذوب نمايد ، به دنبال عشقي بي ريا كه عطش روحم را

سيراب كند ...