آخرین کلام

سر سطر....!
تو
آخرین کلام قافیه شعر من هستی...
همیشه در آغاز
همیشه در پایان
نقطه.
سر سطر..............

سر سطر....!
تو
آخرین کلام قافیه شعر من هستی...
همیشه در آغاز
همیشه در پایان
نقطه.
سر سطر..............

تو کدام گوشۀ زندگیم جا خوش کردی
که به هر طرف میچرخم
خیالم
آیینه گردانِ تصویرت میشود.
دلگرم میشوم
به تکرارِ گرمای لبخندت
و پر میدهم هر چه غم را...

نبودنت را
بهانه نمیکنم،
تنهایی را
تاب میاورم،
اگر روزگار میخواهد
سهم شادیم را بگیرد
باشد...
اما من سهمم را
از تو
ذره ای کم نمیکنم...

باز اين دل سرگشته من ياد آن قصه شيرين افتاد
بيستون بودو تمناي دو دوست
آزمون بود و تماشاي دو عشق
در زمانيكه چو كبك
خنده ميزد " شيرين"!
تيشه ميزد "فرهاد"!

در نگاهت چیزیست که نمیدانم چیست ؟
مثل آرامش بعد از یک غم ،
مثل پیدا شدن یک لبخند ،
مثل بوی نم بعد از باران ،
در نگاهت چیزیست که نمیدانم چیست ؟
من به آن محتاجم !...
شب آرامی بود
می روم در ایوان، تا بپرسم از خود
زندگی یعنی چه؟
مادرم سینی چایی در دست
گل لبخندی چید ،هدیه اش داد به من
خواهرم تکه نانی آورد ، آمد آنجا
لب پاشویه نشست
پدرم دفتر شعری آورد، تکیه بر پشتی داد
شعر زیبایی خواند ، و مرا برد، به آرامش زیبای یقین
:با خودم می گفتم
زندگی، راز بزرگی است که در ما جاریست
زندگی فاصله آمدن و رفتن ماست
رود دنیا جاریست
زندگی ، آبتنی کردن در این رود است
وقت رفتن به همان عریانی؛ که به هنگام ورود آمده ایم
دست ما در کف این رود به دنبال چه می گردد؟
!!!هیچ
زندگی ، وزن نگاهی است که در خاطره ها می ماند
شاید این حسرت بیهوده که بر دل داری
شعله گرمی امید تو را، خواهد کشت
زندگی درک همین اکنون است
زندگی شوق رسیدن به همان
فردایی است، که نخواهد آمد
تو نه در دیروزی، و نه در فردایی
ظرف امروز، پر از بودن توست
شاید این خنده که امروز، دریغش کردی
آخرین فرصت همراهی با، امید است
زندگی یاد غریبی است که در سینه خاک
به جا می ماند
زندگی ، سبزترین آیه ، در اندیشه برگ
زندگی، خاطر دریایی یک قطره، در آرامش رود
زندگی، حس شکوفایی یک مزرعه، در باور بذر
زندگی، باور دریاست در اندیشه ماهی، در تنگ
زندگی، ترجمه روشن خاک است، در آیینه عشق
زندگی، فهم نفهمیدن هاست
زندگی، پنجره ای باز، به دنیای وجود
تا که این پنجره باز است، جهانی با ماست
آسمان، نور، خدا، عشق، سعادت با ماست
فرصت بازی این پنجره را دریابیم
در نبندیم به نور، در نبندیم به آرامش پر مهر نسیم
پرده از ساحت دل برگیریم
رو به این پنجره، با شوق، سلامی بکنیم
زندگی، رسم پذیرایی از تقدیر است
وزن خوشبختی من، وزن رضایتمندی ست
زندگی، شاید شعر پدرم بود که خواند
چای مادر، که مرا گرم نمود
نان خواهر، که به ماهی ها داد
زندگی شاید آن لبخندی ست، که دریغش کردیم
زندگی زمزمه پاک حیات ست ، میان دو سکوت
زندگی ، خاطره آمدن و رفتن ماست
لحظه آمدن و رفتن ما ، تنهایی ست
من دلم می خواهد
قدر این خاطره را دریابیم.
سهراب سپهری

چه آهنگ لطیفی داشت
مرا با خود کجا می برد
صدای ریز باران که
به روی برگها می خورد
دلم می خواست آن لحظه
فقط من باشم و گوشم
ببندم چشم هایم را
شود دنیا فراموشم
اگر چیزی نفهمیدم
از آن آهنگ سحرآمیز
ولی چون ابرها کم کم
از آرامش شدم لبریز
..... و من امروز باریدم
چکیدم روی برگی زرد
صدای چک چک من را
کسی آهسته هجی کرد ...

عاشق تر از اين بودم اگر لحظه ي پرواز
در دست نجيب تو كليد قفسم بود
عاشق تراز اين بودم اگر عطر نفسهات
در لحظه ي بي همنفسي ، همنفسم بود
عاشق تر از اين بودم اگر فاصله ها را
اين آينه ي شب زده تكرار نمي كرد
عاشق تر از اين بودم اگر هق هق ما را
اين سايه ي سرمازده انكار نمي كرد
با تو بهترين بودم ، همسايه ي خورشيدي
تو نقش تبسم را ، از آينه دزديدي
عاشق تر از اين بودم اگر در شب وحشت
مثل تپش زنجره ناياب نبودي
عاشق تر از اين بودم اگر وقت عبورم
آنسوي سكوت پنجره خواب نبودي
عاشق تر از اين بودي اگر ثانيه ها را
اندوه فراموشي من تار نمي كرد
عاشق تر از اين بودي اگر اين دل ساده
اسرار مرا پيش تو اقرار نمي كرد
با تو بهترين بودم ، همسايه ي خورشيدي
تو نقش تبسم را ، از.........

خیلی وقت که یه بغضی تو صدامه
خیلی وقت که یه آهی تو نگامه
خیلی وقت حتی اشک هم قهر با من
تک و تنها تو قفس اسیر این تن
خیلی وقت خنده هام خیال و رویاست
آرزوهام چون حبابی روی دریاست
خیلی وقت که شب هام نوری نداره
توی آسمون می گردم واسه دیدن ستاره
خیلی وقت گلدون ها بدون آب اند
ماهی ها انگاری عمریه تو خواب اند
خیلی وقت قلب من خسته و پیره
برای سوختن و ساختن دیگه دیره
خیلی وقت قابی خالی رو دیواره
قابی بی عکس که تورو یادم می اره
خیلی وقت عشق تو پاها مو بسته
تنها من موندم و گیتاری شکسته