سیب باغچه ما

من به تو خندیدم 

چون که می دانستم 

تو به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدی 

پدرم از پی تو تند دوید 

و نمی دانستی باغبان باغچه همسایه 

پدر پیر من است 

من به تو خندیدم

تا که با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم

بغض چشمان تو لیک لرزه انداخت به دستان من و 

سیب دندان زده از دست من افتاد به خاک 

دل من گفت: برو 

چون نمی خواست به خاطر بسپارد گریه تلخ تو را ... 

و من رفتم و هنوز سالهاست که در ذهن من آرام آرام 

حیرت و بغض تو تکرار کنان 

می دهد آزارم 

و من اندیشه کنان غرق در این پندارم 


که چه می شد اگر باغچه خانه ما سیب نداشت

رسم روياها

هميشه همينطور است....

يکي مي ماند

تا روزها و گريه را حساب کند


يکي مي رود 

تا در قلبت بماند تا ابد....

اشک هايت را پشت پايش بريزي


رسم روياها همين است.....

که تنها بماني با اندوه خويش

روزها و گريه ها را

به آسمان خالي ات سنجاق کني


بايد باور کني که بر نمي گردد....

که بگويي چقدر شب ها سر بي شام گذاشته اي

تا بتواني هر صبح

با يک شاخه گل ارزان 

منتظرش بماني....

امتحان عشق

لبخندتان چگونه در این حد ملیح شد


هر واژه ای که بر لبت آمد فصیح شد


عیبی نداشت عاشق و شیدا شدن ولی


حالا که نوبتم شده دیگر قبیح شد


بر دوش من صلیب نهادند و باز هم


شهرت برای حضرت عیسی مسیح شد 


هر حرف عاشقانه به لفافه گفته شد


اما تمام طعنه زدن ها صریح شد


در امتحان عشق تو صد بار رد شدم


آخر همیشه برگه ی من بد صحیح شد !

حسرت

دستها بالا بود


هرکسی سهم خودش را طلبید


سهم هرکس که رسید


داغ تر از دل مابود


ولی


نوبت من که رسید


سهم من یخ زده بود


سهم من چیست مگر؟


یک پاسخ


پاسخ یک حسرت


سهم من کوچک بود


قدانگشتانم


عمق آن وسعت داشت


وسعتی تا ته دلتنگی ها


شاید ازوسعت آن بود


که بی پاسخ ماند

زیر یک آسمان

لبهایت که تشنه و

دلتنگ می شوند

باران را ببوس

من این جا زیر بارانم

وقتی که بسیار

از تو دورم

و مرا می خواهی

باران را ببوس

او تو را

قطره قطره

در من فرو می ریزد

خاطرت باشد

..... ما هر دو

زیر یک آسمان

زندگی می کنیم

در دو سوی باران ها

من به تو وُ

بوسه و باران

ایمان دارم

و قاصدک ها

به تو خواهند گفت

که دوستت دارم !

زندگی شاید

همین فاصلۀ

خیس ِ بارانیست

که تو را به من

پیوند می زند !

روی میز خالی من

خسته ام از آرزو ها، آرزوهای شعاری

شوق پرواز مجازی، بالهای استعاری

حظه های کاغذی را، روز و شب تکرار کردن

خاطرات بایگانی، زندگی های اداری

آفتاب زرد و غمگین، پله های رو به پایین

سقف های سرد و سنگین، آسمانهای اجاری

با نگاهی سر شکسته، چشمهایی پینه بسته

خسته از درهای بسته، خسته از چشم انتظاری

صندلی های خمیده، میزهای صف کشیده

خنده های لب پریده، گریه های اختیاری

عصر جدول های خالی، پارکهای این حوالی

پرسه های بی خیالی، نیمکت های خماری

رو نوشت روزها را، روی هم سنجاق کردم:

شنبه های بی پناهی، جمعه های بی قراری

عاقبت پرونده ام را، با غبار آرزو ها

خاک خواهد بست روزی، باد خواهد برد باری

روی میز خالی من، صفحه ی باز حوادث

در ستون تسلیت ها، نامی از ما یادگاری

رد پا

نفسم داره میگیره با عبور تو از این جا

رو دل من پا گذاشتی این دل همیشه تنها


نفسم داره میگیره توی این هوای بسته

یکی انگاری دوباره زده قلبمو شکسته


میری اما ته جاده سر میزاری به سیاهی

تو هجوم بی کسی ها بی امید و جون پناهی


چشم به راه تو میمونم میدونم که بر میگردی

میایی تا توی قلبم نباشه سایه دردی


میری اما رد پایی روی جاده جا میمونه

میدونم که رد پاها منو به تو میرسونه


رد پات واسم چراغه توی این شبای تیره

رد پات تو این سیاهی دستای منو میگیره


تو هنوزم واسه من حس رویش بهاری

توی این فاصله ی دور تو دلم فانوس میکاری


میری اما ته جاده سر میزاری به سیاهی 

تو هجوم بی کسی ها بی امید و جون پناهی

نمی‌دانم چه می‌خواهم بگویم


نمی‌دانم چه می‌خواهم بگویم

زبانم در دهان باز بسته‌ست

در تنگ قفس باز است و افسوس

که بال مرغ آوازم شکسته‌ست

نمی‌دانم چه می‌خواهم بگویم

غمی در استخوانم می‌گدازد

خیال ناشناسی آشنا رنگ

گهی می سوزدم گه می‌نوازد

پریشان سایه‌ای آشفته آهنگ

زمغزم می‌تراود گیج و گمراه

چو روح خواب‌گردی مات و مدهوش

که بی‌سامان به ره افتد شبانگاه

درون سینه‌ام دردیست خونبار

که همچون گریه می‌گیرد گلویم

غمی آشفته دردی گریه آلود

نمی‌دانم چه می‌خواهم بگویم

از یادم نخواهد رفت

هرگز از یادم نخواهد رفت این عشق نهان

گر چه صد بارم کشد با تیغ جورش این زمان

سست عهدی کار من هرگز نباشد ای نگار

پس تو هم باز آی چون من بر سر عهدت بمان

نکته ای بشنو زمن ای دلبر شیرین سخن

عشق بازی کار هر کس نیست خوب این را بدان

بوسم آن چشمان مستت را به رویا جان من

تا بدان روزی که بردارم نگاه از این جهان

مطمئن باش ای عزیزم تا زمان مرگ من

جویبار اشک و خون گردد ز رخسارم روان

گر نداری باور این عشق و وفای پاک را

باز آی و در نگر در چهره ام این را عیان

روز مرگم از نفس نام تو بیرون می شود

چون که عاشق را بود نام نگارش بر زبان

بغض

بغض پنهاني در سينه دارم


شايد سهم من از تو تنها بغضي پنهان در گلويم است كه 


هيچگاه جرئت فرياد نخواهد داشت


تمام لحظه هايم را براي تو وقف كرده ام


تمام اشكهايم براي توست


تمام خنده هاي من ارزاني تو


تنها دلم را باز پس ده 


مدتهاست آن را از سينه ام به يغما برده اي


ميخواهم وقتي نيستي با خلوت دلم نجوا كنم


و بمانم تا بيايي


و بمانم تا بيايي

مثل من

عین سکوت


که نه می خندد و نه می خواند


بی صدا


گر یه ها یت را ورق میزنی


و راه می روی


تنهایی


طولانی ترین کوچه ی جهان است


راه می روی


و تاریکی


بر شانه هایت کشیده می شود


لبهایت را اندوه می خشکاند


راستی!!


گوش کن!


اگر دلت را با خودت نبرده باشی 


حتما راه را گم می کنی


مثل من که تو را…

شوق پرواز

وقتي كه دستهاي باد

قفس مرغ گرفتارو شكست

شوق پرواز نداشت

وقتي كه چلچله ها

خبر فصل بهارو ميدادند 

عشق آواز نداشت

ديگه آسمون براش

فرقي با قفس نداشت

واسه پرواز بلند 

تو پرش هوس نداشت

شوق پرواز توي ابرها 

سوي جنگل هاي دور

ديگه رفته از خيال 

اون پرنده ي صبور

اما لحظه اي رسيد

لحظه پريدنو رها شدن

ميون بيم و اميد

لحظه اي كه پنجره بغض ديوارو شكست

لحظه آسمون سرخ ميون چشاش نشست

دوباره سبز

شعر من از عذاب تو، گزند تازيـانه شد

ضجه ي مغرور تنم، ترنم ترانــــــــه شد

حماسه ي زوال من، در شب تلخ گم شـدن

ضيافت خواب تو را، قصه ي عاشقانه شد

براي رند دربه در، اين من عـــــاشق سفر

واي كه بي كراني حصـــــــار تو كرانه شد

واي كه درعزاي عشق، كشته شد آشناي عشق

واي كه نعره هاي عشق، كشته شد آشناي عشق

واي كه نعره هاي عشق، زمزمه ي شبانه شد

اي تكيه گاه تو تنم ، سنـــــــــگر قلب تو منم

واي كه نيزه ي تو را، سينه ي من نشانه شد

درخت پير تن من‌، دوبــــــاره سبز مي شود

كه زخم هر شكست من،حضور يك جوانه شد

واي كه درحضور شب،دربزم سوت وكور شب

شب كور وحشـــــت تو را، قلب من آشيانه شد

واي كه آبروي تـــــــــو، مرد انالحق گوي تو

بر آستان كوي تو، جــــــــان داد و جاودانه شد

من همه زاري منم، زخمــــــــي زخمه ي تنم

براي هاي هاي من، زخمـــــه ي تو بهانه شد

درخت پير تن من، دوباره سبز مي شــــــود

هر چه تبر زدي مرا، زخم نشد، جوانـــه شد



ایرج جنتی عطایی

مرغ شــیدا

شـنیدم که گر قوی زیبا بمیرد ... فریـبنده زاد و فریـبا بمیرد

شب مرگ تنها نشیند به موجی...رود گوشه ای دوروتنها بمیرد

درآن گوشه چندان غزل خواند آنشب...که خود درمیان غزلها بمیرد

گروهی برآنند کاین مرغ شــیدا...کجا عاشقی کرد آن جا بمیرد

شب مرگ از بیم آن جا شـتابد...که از مرگ غافل شود تابمیرد

من این نکته گیرم که باور نکردم... ندیدم که قویی به صحرا بمیرد

چو روزی به آغوش صحرا برآمد...شبی هم در آغوش دریا بمیرد

تو دریای من بودی آغوش وا کن... که می خواهد این قوی زیبا بمیرد

رویا

در این دایره مدفون شده


من را


لابلای پیچك دستانت جستجو كن.


كمی آن سوتر از سراب بوسه ها


بنگر


كه رویاهایم چه عریان


با عطر اقاقی هم آغوش گشته اند


رویای عریان شده را از تو بیمی نیست

رهآورد سفر


یاد داری که زمن خنده کنان پرسیدی 



چه ره آورد سفر دارم از این راه دراز ؟



چهره ام را بنگر تا بتو پاسخ گوید 



اشک شوقی که فروخفته به چشمان نیاز 



چه ره آورد سفر دارم ای مایه عمر؟



سینه ای سوخته در حسرت یک عشق محال 



نگهی گمشده در پرده رویایی دور 



پیکری ملتهب از خواهش سوزان وصال 



چه رهآورد سفر دارم ... ای مایه عمر ؟



دیدگانی همه از شوق درون پر آشوب 



لب گرمی که بر آن خفته به امید نیاز 



بوسه ای داغتر از بوسه خورشید جنوب 



ای بسا در پی آن هدیه زیبنده تست 



در دل کوچه و بازار شدم سرگردان 



عاقبت رفتم و گفتم که ترا هدیه کنم 



پیکری را که در آن شعله کشد شوق نهان 



چو در اینه نگه کردم دیدم افسوس 



جلوه روی مرا هجر تو کاهش بخشید 



دست بر دامن خورشید زدم تا بر من 



عطش و روشنی و سوزش و تابش بخشید 



حالیا... این منم این آتش جانسوز منم 



ای امید دل دیوانه اندوه نواز 



بازوان را بگشا تا که عیا نت سازم 



چه رهآورد سفر دارم از این راه دراز !!!!!!

یک اتفاق

بیا قرار بگذاریم که . . .


هیچ وقت با هم قرار ی نداشته باشیم !


بگذار همیشه اتفاق بیافتد !

...

این طور بهتر است من هر لحظه منتظر اتفاقم !


منتظر ِ یک اتفاق که " تــــو " را به " مـن " برساند.

اینکه تو را دوست دارم

یعنی همین "هوا" که نفس میکشم

یعنی مفهوم خونم

جنس زنده استخوانم

اینکه تو را دوست دارم

یعنی خیالات ژنتیکی نیست

یا رشد گل مصنوعی

دانش خداست میان تمامم

وجدان سلولهایم

اینکه تو را دوست دارم

فرارم از قبر است

دویدن پدربزرگ به سمت کودکیست

اینکه تو را دوست دارم

دانش راز جسدم از مرگ است

که اگر آنقدرها لال نبود

شبی در خواب فریادش میکرد

و عروسیش با خاک منتفی میشد

اینکه تو را دوست دارم

دریایی از گل سرخ است

و تنها روشن یک شمع کناری از ساحل

نه قابی دارد ، نه امضایی

تداوم کشدار یک لحظه در کش یک عمر

روشنارنگ زندگی وعشق در قلب منست

اینکه تو را دوست دارم

رسیدن به ساحلی که عشق بازی گام اول باشد

یعنی شب ساحل که دست از آسمان هرگز نشوید

یعنی شمع ساحل کز بادها هرگز نخاموشد

... اینکه تو را دوست دارم