بغض

دلتنگ می شوم و تو را بغض می کنم 

با فکر ناتمام شما بغض می کنم 

تکرار می شوم و به فردا نمی رسم 

مبهوت مانده ام که چرا بغض می کنم؟

 پایان قصه ها که همیشه کلاغ نیست 

شاید مسافری که تو را ... بغض می کنم 

بیگانه ای درون خودم ضجه می زند 

با اسم من برای شما... بغض می کنم 

یلدای سرد غربت من چند ساله شد 

فریاد می زنم که "خدا..." بغض می کنم 

شعری که سال ها به تو پیوند خورده بود 

خشکیده کنج خاطره ها... بغض می کنم

HaPpY NeW YeaR

Merry Chrismas

باغ ما

باغ ما جای گره خوردن احساس و گیاه 

باغ ما نقطه ی برخورد نگاه و قفس و آیینه بود 

باغ ما شاید قوسی از دایره ی سبز سعادت بود 


میوه ی کال خدا را آن روز می جویدم در خواب 

آب بی فلسفه می خوردم 

توت بی دانش می چیدم 


تا اناری ترکی بر می داشت، دست فواره ی خواهش می شد 

تا چلویی می خواند، سینه از ذوق شنیدن می سوخت


گاه تنهایی، صورتش را به پس پنجره می چسبانید 

شوق می آمد، دست در گردن حس می انداخت 

فکر بازی می کرد


سهراب سپهری

«امید وصل»

ای که گفتی هیچ مشکل چون فراق یار نیست

گر «امید وصل» باشد همچنان دشوار نیست


خلق را بیدار باید بود از آب چشم من

وین عجب کان وقت می‌گریم که کس بیدار نیست


نوک مژگانم به سرخی بر بیاض روی زرد

قصه ی دل می‌نویسد حاجت گفتار نیست


بی‌دلان را عیب کردم لاجرم بی‌دل شدم

آن گنه را این عقوبت همچنان بسیار نیست


ای نسیم صبح اگر باز اتفاقی افتدت

آفرین گویی بر آن حضرت که ما را بار نیست


بارها روی از پریشانی به دیوار آورم

ور غم دل با کسی گویم به از دیوار نیست


ما زبان اندرکشیدیم از حدیث خلق و روی

گر حدیثی هست با یارست و با اغیار نیست


قادری بر هر چه می‌خواهی مگر آزار من

زان که گر شمشیر بر فرقم نهی آزار نیست


احتمال نیش کردن واجبست از بهر نوش

حمل کوه بیستون بر یاد شیرین بار نیست


سرو را مانی ولیکن سرو را رفتار نه

ماه را مانی ولیکن ماه را گفتار نیست


گر دلم در «عشق» تو دیوانه شد عیبش مکن

بدر بی نقصان و زر بی عیب و گل بی خار نیست


لوحش الله از قد و بالای آن سرو سهی

زان که همتایش به زیر گنبد دوار نیست


دوستان گویند «سعدی» خیمه بر گلزار زن

من «گلی» را دوست می‌دارم که در گلزار نیست!


سعدی

زندگی

شب آرامی بود

می روم در ایوان، تا بپرسم از خود

زندگی یعنی چه؟

مادرم سینی چایی در دست

گل لبخندی چید، هدیه اش داد به من

خواهرم تکه نانی آورد، آمد آنجا

لب پاشویه نشست

پدرم دفتر شعری آورد، تکيه بر پشتی داد

شعر زیبایی خواند، و مرا برد، به آرامش زیبای یقین

:با خودم می گفتم 

زندگی، راز بزرگی است که در ما جاریست

زندگی فاصله آمدن و رفتن ماست

رود دنیا جاریست

زندگی ، آبتنی کردن در این رود است

وقت رفتن به همان عریانی؛ که به هنگام ورود آمده ایم

دست ما در کف این رود به دنبال چه می گردد؟

!!!هیچ

زندگی، وزن نگاهی است که در خاطره ها می ماند

شاید این حسرت بیهوده که بر دل داری

شعله گرمی امید تو را، خواهد کشت

زندگی درک همین اکنون است

زندگی شوق رسیدن به همان

فردایی است، که نخواهد آمد

تو نه در دیروزی، و نه در فردایی

ظرف امروز، پر از بودن توست

شاید این خنده که امروز، دریغش کردی

آخرین فرصت همراهی با، امید است

زندگی یاد غریبی است که در سینه خاک

به جا می ماند


زندگی، سبزترین آیه، در اندیشه برگ

زندگی، خاطر دریایی یک قطره، در آرامش رود

زندگی، حس شکوفایی یک مزرعه، در باور بذر

زندگی، باور دریاست در اندیشه ماهی، در تنگ

زندگی، ترجمه روشن خاک است، در آیینه عشق

زندگی، فهم نفهمیدن هاست

زندگی، پنجره ای باز، به دنیای وجود

تا که این پنجره باز است، جهانی با ماست

آسمان، نور، خدا، عشق، سعادت با ماست

فرصت بازی این پنجره را دریابیم

در نبندیم به نور، در نبندیم به آرامش پر مهر نسیم

پرده از ساحت دل برگیریم

رو به این پنجره، با شوق، سلامی بکنیم

زندگی، رسم پذیرایی از تقدیر است

وزن خوشبختی من، وزن رضایتمندی ست

زندگی، شاید شعر پدرم بود که خواند

چای مادر، که مرا گرم نمود

نان خواهر، که به ماهی ها داد

زندگی شاید آن لبخندی ست، که دریغش کردیم

زندگی زمزمه پاک حیات ست، میان دو سکوت

زندگی، خاطره آمدن و رفتن ماست

لحظه آمدن و رفتن ما، تنهایی ست

من دلم می خواهد

قدر این خاطره را دریابیم. 

سهراب سپهری

یاد گرفته ام

من یاد گرفته ام وقتی بغض می کنم ،وقتی اشک می ریزم ...

منتظر هیچ دستـی نباشم

وقتی از درد زخم هایم به خودم می پیچم

مرهمی باشم بر جراحتـم 

من یاد گرفته ام که اگر زمین می خورم خودم برخیـزم

من یاد گرفته ام راهی را بسازم به صداقت

من یاد گرفته ام که همه رهگذرنــد

همـــــــــــه

غزل دلتنگی

هر چند که دلتنگ تر از تنگ بلورم 

با کوه غمت سنگ تر از سنگ صبورم 

اندوه من انبوه تر از دامن الوند 

بشکوه تر از کوه دماوند غرورم 

یک عمر پریشانی دل بسته به مویی است 

تنها سر مویی ز سر موی تو دورم 

ای عشق به شوق تو گذر می کنم از خویش 

تو قاف قرار من و من عین عبورم 

بگذار به بالای بلند تو ببالم 

کز تیره ی نیلوفرم و تشنه ی نورم


قیصر امین پور

روزی که تو بیایی

روزی ما دوباره

کبوتر هایمان را

پیدا خواهیم کرد

و مهربانی

دست زیبایی را خواهد گرفت..


روزی که کمترین سرود

بوسه است


و هر انسان

برای هر انسان

برادری است..


روزی که دیگر

درهای خانه شان را نمی بندند

قفل

افسانه یی ست

وقلب

برای زندگی بس است..


روزی که معنای هر سخن

دوست داشتن است

تا تو به خاطر آخرین حرف

دنبال سخن نگردی..


روزی که تو بیایی،

برای همیشه بیایی..

و مهربانی با زیبایی یکسان شود..


روزی که ما

دوباره برای کبوترهایمان دانه بریزیم

و من آن روز را انتظار می کشم،

حتی روزی که

دیگر نباشم..