قصه


قصه از حنجره ایست که گره خورده به بغض صحبت از خاطره ایست که نشسته لب حوض

یک طرف خاطره ها!

یک طرف پنجره ها!

در همه آوازها! حرف آخر زیباست!

آخرین حرف تو چیست که به آن تکیه کنم؟

حرف من دیدن پرواز تو در فرداهاست

فریاد


همه ی وجودم پر شده از فریاد بی صدایی

به کی بگم این درد بی همزبونی

من چه غریبم توی این شبهای بی قراری

تو خلوت خودم با سکوت و سیاهی همنشینم هر شبی

چه لذتی داشت اون لحظه های کنار هم بودن

چی شد که خط جدایی زدن به بخت تو و من

عزیز مهربونم نمی دونی که بی تو چه سردم من

شب و روز غصه و غم شدن همدم من

ازم نپرس چرا اینجوریه حالم

من هنوزم تو زندون تو در بندم

دلم گرفته با خودم آواز دلتنگی می خونم

ای مهربونم بیا تا واست از عاشقی بخونم

من با اینکه از تو دورم ،ولی خیالم با تو هر دم

ای کاش سرنوشت تو و من اینجوری نبود

روزگار هم با ما کمی مهربونتر بود

من هر دم لبریزم از عشقت

آرزوم دیدن روی ماهت

سهم عاشقا از عشق جداییه

اینم رسم عاشقی و شیداییه

انتظار



نبودنت بهترین بهانه است برای اشک ریختن ... 

ولی کاش بودی تا اشکهایم از شوق دیدارت سرازیر میشد ... 

کاش بودی و دستهای مهربانت مرهم همه دلتنگیها و نبودنهایت میشد ...

کاش بودی تا سر به روی شانه های مهربانت می گذاشتم

و دردهایم را به گوش تو میرساندم... بدون تو عاشقی برایم عذاب است 

میدانم که نمیدانی بعد از تو دیگر قلبی برای عاشق شدن ندارم...

کاش میدانستی که چقدر دوستت دارم و بیش از عشق بر تو عاشقم...

عكس‌ خدا در اشك‌ عاشق‌



قطره‌ دلش‌ دریا می‌خواست ، خیلی‌ وقت‌ بود كه‌ به‌ خدا گفته‌ بود

هر بار خدا می‌گفت : از قطره‌ تا دریا راهی ا‌ست‌ طولانی ، راهی‌ از رنج‌ و عشق‌ و

 صبوری ، هر قطره‌ را لیاقت‌ دریا نیست

قطره‌ عبور كرد و گذشت ، قطره‌ پشت‌ سر گذاشت .

قطره‌ روان‌ شد و راه‌ افتاد و هر بار چیزی‌ از رنج‌ و عشق‌ و صبوری‌ آموخت

تا روزی‌ كه‌ خدا گفت : امروز روز توست ، روز دریا شدن ، خدا قطره‌ را به‌ دریا رساند ، قطره‌

 طعم‌ دریا را چشید ، طعم‌ دریا شدن‌ را اما... 

روزی‌ قطره‌ به‌ خدا گفت : از دریا بزرگتر ، آری‌ از دریا بزرگتر هم‌ هست ؟ 

خدا گفت هست

قطره‌ گفت : پس‌ من‌ آن‌ را می‌خواهم ، بزرگترین‌ را ، بی‌نهایت‌ را

خدا قطره‌ را برداشت‌ و در قلب‌ آدم‌ گذاشت‌ و گفت : اینجا بی‌نهایت‌ است

آدم‌ عاشق‌ بود ، دنبال‌ كلمه‌ای‌ می‌گشت‌ تا عشق‌ را توی‌ آن‌ بریزد ، اما هیچ‌

 كلمه‌ای‌ توان‌ سنگینی‌ عشق‌ را نداشت ، آدم‌ همه‌ عشقش‌ را توی‌ یك‌ قطره‌ ریخت ،

 قطره‌ از قلب‌ عاشق‌ عبور كرد و وقتی‌ كه‌ قطره‌ از چشم‌ عاشق‌ چكید ، خدا گفت : حالا

 تو بی‌نهایتی ، چون كه‌ عكس‌ من‌ در اشك‌ عاشق‌ است .

با تمام وجود


اگر کلمه دوستت دارم قیام علیه بندهای بین من و توست


اگر کلمه دوستت دارم راضی کننده و تسکین دهنده قلبهاست


اگر کلمه دوستت دارم پایان همه جدایی هاست


اگر کلمه دوستت دارم نشانگر عشق راستین من به توست


اگر کلمه دوستت دارم کلید زندان من و توست


پس با تمام وجود فریاد می زنم:


دوستت دارم

به او بگوييد



به او بگوييد دوستش دارم با صدايي آهسته ، 




آهسته تر از صداي بال پروانه ها 




به او بگوييد دوستش دارم با صدايي بلند ، 




بلند تر از صداي پرواز کبوتران عاشق 




به او بگوييد دوستش دارم با هيچ صدايي، 




چون فرياد دوستت دارم نياز به صداي بلند يا کوتاه ندارد 




فرياد دوستت دارم را 




ميتوان با تپش يک قلب به تمام جهانيان رساند 




پس بذار بدونه هيچ شرمي بگويم دوستت دارم

این دل تنها


 لحظه هایم را با گریه پر می کنم

 رؤیایم را با تبسمی تلخ می سازم

 من جای خالی حضور دیگران را با اشک پر می کنم

 دنیایم را با عذاب ساخته ام

 خوشبختی ام را به دیگران باخته ام

 من فردایم را با هیچ می سازم 

خانه ام را با تردید می سازم .

 من درد را می نویسم با اشک بر دیواره های این دل تنها


دفتر عشق

بخوان همراه با همه ، من نیز می نویسم برای تو و برای همه....


دفتر عشق ، این دفتر کهنه که هر صفحه از آن با کلام عشق آغاز شده برای همه 


است ، برای عاشقان وبرای آنهاییست که در غم از دست دادن عشق نشسته اند 


و آنها که تنها در گوشه ای خسته اند...


دفتر عشق ، دفتریست که هیچگاه صفحات آن که همه از جنس دل است به پایان


نمیرسد اما شاید روزی این دستهایم خسته از نوشتن کلام عشق شود...


بخوان آنچه برای تو و برای همه عاشقان دفتر عشق نوشته ام....


بخوان تا من نیز عاشقانه برایت بنویسم...


ببین عشق چه غوغایی در این دفتر عشق به پا کرده....


دلی آدمی را دیوانه کرده ، یک عاشق را مجنون کرده ....


برای تو می نویسم که میدانم مثل منی ، همصدا با من ، و همنشین با اشک!


برای تو مینویسم که عاشقترینی ، غمگینترینی و یا تنهاترینی 

نگاهم کن


صدایم کن ، که صدایت آرامش وجود من است!


نگاهم کن ، که درون چشمانت برایم طلوع یک دنیا عشق و محبت است!


دعایم کن ، که دعای تو تضمین فرداهای زیبای با تو بودن است !


نوازشم کن ، که دستان پر مهرت گرمی گونه های سرد و خیسم است ! 

باورم کن ، که با باور تو من عاشقترینم! 

اشکهایم را پاک کن ، حالا نگاهم کن ، کمی با من درد دل کن ، مرا آرام کن ! 

بگذار سرم را بر روی شانه هایت بگذارم ، بگذار دستانت را بفشارم ، بگذارم بگویم چقدر

دوستت دارم ، مرا باور کن !

با آن چشمهای زیبایت نگاهم کن ای عشق من ، نگاه تو مرا دیوانه تر میکند!

نگاه زیبایت را باور دارم ، زیرا درون آن یک دنیا محبت میبینم !

نگاهت را باور دارم زیرا در نگاهت معنای واقعی عشق را می بینم و کلمه دوستت دارم  

را میخوانم و با تمام وجود حس میکنم که چقدر مرا دوست داری ! 

با نگاه عاشقانه ات نام مرا صدا میکنی و میگویی که تنها مرا داری !

با نگاه عاشقانه ات راز دلت را میدانم و میگویم که محرم رازهایت هستم

نگاهم کن که نگاهت مرا به این باور می رساند که ما هر دو یک عاشق واقعی هستیم!  

با نگاه درون چشمهای زیبایت راز دلت را میخوانم و این را میدانم که تو بهترینی! تو  

همانی هستی که لایق منی ! 

نگاهم کن ، با نگاهت صدایم کن، با صدایت آرامم کن ! 

نگاهم کن ای عشق تا با نگاه به آن نگاه عاشقانه ات احساس خوشبختی کنم!

با تو ...

ای آسمانی ترین ستاره ی هستی !


با تو ...


جرقه های عاشق شدن ، در آتشکده ی متروک قلبم شعله کشید !!


و ..


ترانه های عاشقانه ام


با تو ...


به حقیقت رسید !!


و با تو ...


و وجود گرم توست که میخواهم بمانم ..


و تا همیشه و همیشه ..


در کلبه ی عشقم


میزبان نفسهای عاشقانه ات خواهم بود .. !!!

همپای لحظه های دلتنگی ام

همپای لحظه های دلتنگی ام ، عزیزم

وقتی خانه عشقت پناهگاه خستگی ام شد اندیشیدم که الهه عشق،ناب ترین عشق

 هستی را نصیبم کرده است

عزیزم آهنگ صدایت زیبا ترین ترانه زندگیم

نفس هایت تنها بهانه نفس کشیدنم و وجودت تنها دلیل زنده بودنم است

پس با من بمان تا زنده بمانم

به چشمان مهربان تو می نویسم حکایت بی نهایت عشق را ،

تا بدانی که محبت و عشق را در چشمان تو آموختم و با تو آغاز کردم

به پاکی چشمانم قسم که تا ابد با تو می مانم

بی آنکه دغدغه فردا را داشته باشم

زیرا می دانم فردا بیشتر از امروز دوستت خواهم داشت...

دوستت دارم...

دلم برای کسی تنگ است


دلم برای کسی تنگ است که دل تنگ است…

دلم برای کسی تنگ است که طلوع عشق را به قلب من هدیه می دهد …

دلم برای کسی تنگ است ه با زیبایی کلا مش مرا در عشقش غرق می کند…

دلم برای کسی تنگ است که تنم آغوشش را می طلبد …

دلم برای کسی تنگ است که دستانم دستان پر مهرش را می طلبد…

دلم برای کسی تنگ است که سرم شانه هایش را آرزو دارد…

دلم برای کسی تنگ است که گوشهایم شنیدن صدایش را حسرت می کشد …

دلم برای کسی تنگ است که چشمانم ، چشمانش را می طلبد …

دلم برای کسی تنگ است که مشامم به دنبال عطر تن اوست…

دلم برای کسی تنگ است که اشکهایم را دیده…

دلم برای کسی تنگ است که تنهاییم را چشیده…

دلم برای کسی تنگ است که سرنوشتش همانند من است…

دلم برای کسی تنگ است که دلش همانند دل من است…

دلم برای کسی تنگ است که تنهاییش تنهایی من است…

دلم برای کسی تنگ است که مرهم زخمهای کهنه است…

دلم برای کسی تنگ است که محرم اسرار است…

دلم برای کسی تنگ است که راهنمای زندگیست…

دلم برای کسی تنگ است که قلب من برای داشتنش عمرها صبر می کند…

دلم برای کسی تنگ است که دوست نام اوست…

دلم برای کسی تنگ است که دوستیش بدون (( تا )) است…

دلم برای کسی تنگ است که دل تنگ دل تنگی هایم است…

دلم برای کسی تنگ است

روزهای خوب


روزهای خوب باهم بودنمان گذشت

دلم تنگ است برای آن لحظه های شیرین با هم بودنمان !

دلم برای گرفتن آن دستان مهربانت ، بوسه بر روی گونه زیبایت تنگ شده است…

کاش دوباره آن روزهای شیرین عاشقی مان تکرار می شد

تا ابد

غریبه


غریبه تو اومدی با کوله باری از محبت

برام از عاشقی گفتی از وفا و از صداقت

غریبه من تو نگاهت مهر رو عاشقونه خوندم

عشقت رو به جون خریدم تا ابد کنارت موندم

غریبه تو آشنایی واسه من یه تکیه گاهی

من بدون تو میمیرم تو برام یه جون پناهی

غریبه اگه غریبی تو بدون منم غریبم

تو شدی پناه قلبم اگه تو بری میمیرم

غریبه نگو غریبم که چشام بارونی میشه

تو بمون کنار قلبم من دوستت دارم همیشه

yek nafar



نیمه شب صورت خود را به خدا خواهم کرد

                                   از خدا خواهش دیدار تو را خواهم کرد

تا که جان دارم و از سینه نفس می آید

                                   به تو و مهر تو ای عشق وفا خواهم کرد

فرياد


آري عاشقم


يک عاشق چشم به راه...


عاشقي که مدتهاست در غم انتظار نشسته است 


درآتش فاصله ها سوخته است


در گلدان طاغچه تنهايي ها شکسته است


و هماني که تمام درهاي دلتنگي ها بر روي او بسته است


آري... من همانم که به او مي گويند ديوانه 


به او مي گويند آواره


من همانم که لحظه هايم را به ياد عشق مي گذرانم


با ياد او اشک مي ريزم و در کوچه دلتنگي ها نام مقدس او را فرياد مي زنم


فرياد مي زنم تا تمام پنجره هاي خاموش با فرياد من روشن

دلتنگ توام


دلتنگ توام


تا شادمانه مرا ببینند


شاخه ها


به شکل نام تو سبز می شوند، 


پرنده کوچکی که نمی*دانم نامش چیست


حروف نام تو را


بر کتابم می ریزد،


آفتاب


به شکل پروانه ای از مس


گرد صدایم


بال می زند،


و می دانم سکوت


فقط به خاطر من سکوت است،


اما من


دلتنگ توام


شعر می نویسم


و واژه هایم را کنار می زنم


که تو را ببینم ...

تنهایی‌


دلم واسه تنهایی میسوزد


چرا هیچکس او را دوست ندارد


مگر او چه گناهی کرده که تنها شده


جرم تنهایی چیست که هیچکس او را نمیخواهد


دیشب تنهایی از اتاقم گذشت


دنبالش دویدم


ولی او رفته بود تنهای تنها


نیمه شب او را مرده کنار حوض خانه پیدا کردم


از گریه، چشمانش قرمز بود


برایش گریستم، آخر او از تنهایی مرده بود، تنهایی مرد و من تنهاتر شدم


و.........   

مهربانم، ای خوب

 مهربانم، ای خوب


یاد قلبت باشد یک نفر هست که اینجا

بین آدمهایی که همه سرد و غریبند با تو

تک و تنها، به تو می اندیشد

و کمی

دلش از دوری تو دلگیر است

مهربانم ای خوب

یاد قلبت باشد، یک نفر هست که چشمش

به رهت دوخته ، بر درمانده

و شب و روز دعایش این است

زیر این سقف بلند، هر کجا هستی، به سلامت باشی

و دلت همواره، محو شادی و تبسم باشد

مهربانم ای خوب

یاد قلبت باشد، یک نفر هست که دنیایش را

همه هستی و رویایش را

به شکوفایی احساس تو پیوند زده

و دلش می خواهد لحظه ها را با تو به خدا بسپارد

مهربانم ای خوب

یک نفر هست که با تو

تک و تنها با تو

پر اندیشه و شعر است و شعور

پراحساس و خیال است و سرور

مهربانم این بار یاد قلبت باشد

یک نفر هست که با تو به خداوند جهان نزدیک است

و به یادت هر صبح گونه سبز اقاقی ها را

از ته قلب و دلش می بوسد

و دعا می کند این بار که تو

با دلی سبز و پر از آرامش، راهی خانه خورشید شوی

و پر از عاطفه و عشق و امید

به شب معجزه و آبی فردا برسی .

عاشقانه برگرد


امشب بغض هاي تنهايي من دوباره مي شكند


چشمانم بس كه  باريده تحمل نور مهتاب را هم ندارد


آخ كه چقدر تنهايم....


دل بي چاره ام بس كه سنگ صبورم بوده خرد شده


و انگشتانم بس كه برايت نوشته خسته


روبروي آيينه نشسته ام ....


آيا اين منم ؟؟


شكسته...


دلتنگ...


تنها...


تو با من چه كردي؟؟؟


شايد اين آخرين روزهاي دلتنگي ام باشد.


ديگر هيچ نخواهم گفت...


اما منتظرم...انتظار ديدن دوباره تو براي من


اكسير زندگيست.


پس يرگرد...


عاشقانه برگرد


براي هميشه.........؟

با تو بودن


یه جورایی باز دلم گرفته...نمیدونم چرا...


نمیدونم چرا وقتی‌ به تو فکر می‌کنم


یهویی از دنیا میپرم...


فکرشو کردی وقتی‌ تو ساحل قلبم راه میری...


فکرشو کردی وقتی‌ که تو دریای اشکم شنا میکنی‌...


یا وقتی‌ تو آسمون چشمام پرواز میکنی‌...


یا وقتی‌ شب‌ها به خوابم میای


و به دردو‌ دلم گوش میدی...


یا وقتی‌ که با اشک چشمام وضوی عشق میگیری...


یا وقتی‌ به نقاشی طلوع زندگیم، سفید پوشی...


و به نقاشی غروب زندگیم، سیاه پوش...


میدونی‌ آروم میشم...


میدونی‌ آروم میشم اما نه به آرومی‌ روزهای دریا...


میدونی‌ آروم میشم اما نه به آرومی‌ شب‌های صحرا...


فقط به آرومی با تو بودن...

رفتي

  

 

رفتي،


بالاي بام آرزوهاي من نشستي و پايين نيامدي!


گفتم:


نردبان ترانه تنها سه پله دارد:


سكوت و


صعودُ


سقوط!

اما


تو صداي مرا نشنيدي

و من


هي بالا رفتم، هي افتادم!


هي بالا رفتم، هي افتادم...

حال من بی تو

اين حال من بی توست
بغض غزلی بی لب
افتاده ترین خورشید
زیر سم اسب شب


بغض غزلی بی لب
افتاده ترین خورشید
زیر سم اسب شب


این حال من بی توست
دلداده تر از فرهاد
شوریده تر از مجنون
حسرت به دلی در باد


بی وقفه ترین عاشق
موندم که تو پیدا شی
بی تو همه چی تلخه
باید که تو هم باشی 

زیر درخت آرزو


می خوام یه قصری بسازم،پنجره هاش آبی باشه 
من باشم و تو باشی و یک شب مهتابی باشه

می خوام یه کاری بکنم شاید بگی دوسم داری 
می خوام یه حرفی بزنم که دیگه تنهام نذاری 

می خوام برات از آسمون یاسای خوشبو بچینم 
می خوام شبا عکس تو رو توو خواب گل ها ببینم 

می خوام که جادوت بکنم،همیشه پیشم بمونی
از توو کتاب زندگیم یه حرف رنگی بخونی 

امشب می خوام برای تو یه فال حافظ بگیرم
اگر که خوب در نیومد به احترامت بمیرم 

امشب می خوام تا خود صبح فقط برات دعا کنم
برای خوشبخت شدنت خدا خدا خدا کنم 

امشب می خوام رو آسمون عکس چشاتو بکشم
اگر نگاهم نکنی ناز نگاتو بکشم 

می خوام تو رو قسم بدم به جون هر چی عاشقه
به جون هر چی قلب صاف،رنگ گل شقایقه 

یه وقتی که من نبودم بی خبر از اینجا نری
بدون یه خداحافظی،پر نزنی،تنها نری 

یه موقعی فکر نکنی دلم برات تنگ نمی شه
فکر نکنی اگه بری،زندگی کمرنگ نمی شه 

اگه بری شبا چشام یه لحظه هم خواب نداره
آسمونای آرزو یه جرعه مهتاب نداره 

راستی دلت میاد بری؟بدون من بری سفر؟
بعدش فراموشم کنی،برات بشم یه رهگذر؟ 

اصلا بگو که دوست داری،اینجور دوسِت داشته باشم؟
اسم تو رو مثل گلا،توو گلدونا کاشته باشم؟ 

حتی اگه دلت نخواد،اسم تو،توو قلب منه
چهره ی تو یادم میاد،وقتی که بارون می زنه 

ای کاش منم توو آسمون یه مرغ دریایی بودم
شاید دوسم داشتی اگه آهوی صحرایی بودم 

ای کاش بدونی چشاتو به صدتا دنیا نمی دم
به آرزوهام می رسم وقتی که تو پیشم باشی

اونوقت خوشبخت می شم،مثل فرشته ها توو نقاشی
تا وقتی اینجا بمونی،بارون قشنگ و نم نمه

هوای رفتن که کنی،مرگ گلای مریمه
نگام کن و برام بگو،بگو می ری یا می مونی؟

بگو دوسم داری یا نه؟مرگ گلای شمعدونی
نامه داره تموم می شه مثل تموم نامه ها 
اما تو مثل آسمون،عاشقی و بی انتها 

بهانه


باز قلم به دست از تنهایی می نویسم

از دل تنگ و از پریشانی می نویسم

ای آنکه جام دلم از عشق تو لبریز 

فصل فصل وجودم از دست تو پاییز

زیر آوار غمت دل من آواز دارد 

به سوی قبله خود راز و نیاز دارد

صدای دلنشینت دلتنگ ترم میکند

یاد خاطره هایت عاشقترم میکند

تصویر قشنگ تو روی سینه تنگ 

اما طرح دل تو طرحی از دل سنگ

کانون قلب من با غوغا می لرزد 

چشمان کوچک من دریا می گرید

مگر می توان تو را از یاد بردن

تو را به قصه های دور سپردن 

نگاهت را از من نگیر باز دلم را نشانه کن

برای بودن و زندگی باز مرا بهانه کن

نفس عشق



به یقین، فلسفه خلقت دنیا عشق است
آنچه نقش است در این گنبد مینا، عشق است

اهرمن، سیب، هوس، وسوسه، غفلت... بس کن!
علت معجزه آدم و حوا، عشق است

بیدلی گفت به من حضرت دل آیینه ست
آنچه نقش است در این آینه، تنها عشق است

در شب قدر که برتر ز هزاران ماه است
حاجت آینه از حضرت یکتا، عشق است

آنچه لبخند نشانده است به لبها، مهر است
آنچه امید نهاده ست به دلها، عشق است

شکل یک راز قشنگ است، تماشا دارد
گل صد جلوه صحرای معما، عشق است

« از صدای سخن عشق ندیدم خوشتر»
بهترین زمزمه در گوش دل ما، عشق است

هر چه حسن است، تعلق به جمالش دارد
آنچه دل می برد از عقل، به مولا عشق است

قصه «مولوی» و «شمس» اگر شیرین است
علت آنست که معشوقه آنها، عشق است

راز شوریدگی «فائز» و «باباطاهر»
علت بیدلی «حافظ» و «نیما»، عشق است

نفس عشق، شفا بخش دل «مجنون» است
تسلیت گوی دل خسته «لیلا»، عشق است

روح «فرهاد»، گرفتار تب «شیرین» است
علت سوختن «وامق» و «عذرا»، عشق است

به گل سرخ قسم، «یوسف» دل معصوم است
ای ندامت نفسان، درد «زلیخا» عشق است

باز هم حادثه سیب که می افتد سرخ
جای شک نیست که تقدیر دل ما، عشق است

مثل یک شعر قشنگ


میتوانی باشی

میتوانی،

همۀ قلب مرا فتح کنی.

میتوانی،

ضربان تر خون 

و هجومش باشی

به همه پیکر من.

میتوانی باشی

میتوانی،

مثل یک شعر قشنگ،

جریان داشته باشی

به همه وسعت من.

میتوانی، 

به یک دستنویس

حکمرانی بکنی

و بدانی:

رام خواهم شد اگر

فرصت سبز شکفتن باشی.

میتوانی باشی

و تراویدن احساس مرا درک کنی

و ببینی بودن،

شکل ادراک تنی در باران

میتواند غزل ناب شود.

میتوانی باشی

و همه سطح مرا کشف کنی.

میتوانی، 

تو فقط،

باید عاشق باشی

بی یار


بی یار میلم نیز به ماندن نیست زندگی ام بی او نفسی از سر بیهودگی است 

بی یار رفتن را دوست دارم بی یار مردن را دوست دارم

بی یار نفسم دیگر نفس نیست عادتی است دبرین نمادی است از زندگی ساخته ایست که زنده ایم

بی یار من دیگر من نیست

بی یار غم فراوان است و غمخواری نیست اشک بی پایان است و دست نوازشگری نیست

بی یار حرف بسیار است و شنوایی نیست

بی یار دیگر من نیز نیستم

تنها


من تنها در ساحلی مینشینم

سکوت اختیار میکنم

چشمانم را به جاده ای دراز میدوزم

تا یک روز انتظار به پایان رسد

من منتظرم...منتظر فانوسی در تاریکی

من جاده ای دراز را به یاد تو میپیمایم

تا یک روز تو را در این جاده بیابم

تنها جاده ای که به کلبه ای کوچک رسد

من در این جاده میمانم!

اگـــر تــو نباشــــی


یکـــــــ حبه قنــــــد ، 
درفنجـــان قهـــوه ی تلخـــــــ ..
شیرین نمیشـــود ..
دو حبه قنــــد ، 
در فنجـــــان قهــــــوه ی تلخـــــــــ ..
شیرین نمیشــــود ..
سه حبـــه ، چهار ، پنج ..
.
.
اصلاً تو بگــو یک دنیـــــــــا قنـــد ،
در این دنیای تلخــــــــ ،
نه ..
اگـــر تــو نباشــــی فالِ این زندگــــــــــی ،
شیرین نمیشـــــود ... !

حرف نگفته



یه صفحه سفید، به همراه یک قلم

این بار حرف ،حرف نگفته ست

یک حرف تازه

نه از تو ...

هی فکر می کنم

هی با قلم به کاغذ سیخ می زنم

اما 

دیگر تمام صفحه ها معتاد نامت اند 

انگار این قلم

جز با حضور نام تو فرمان نمی برد 

در تمام صفحه های دفتر شعرم 

در گوشه های خالی قلبم 

در لحظه های تلخ سکوتم و فکرهام

چیزی به جز تو نیست که تکرار می شود 

مثل درخت در دل من ریشه کرده ای

آرزو


مــی دانـــی 

اگـــر هنوز هم تورا آرزو می کنم 

برای ِ بـی آرزو بودن ِ من نیستـــ !!

شــایـــــد

آرزویــی زیبـــاتــر از تـــ ــــو ســراغ ندارم ...