بدون تو

مینویسم بدون تو

بدون حضور تو

با دلی تنها

با هزار آه

با نگاهی بغض آلود به این فاصله

به این شب ها به این کاغذ های باطله

کاغذ هایی برای کشیدن لطافت نگات

برای بیان مخمل رنگ چشمات

بدون تو

این واژه دلتنگی چه معنای دلگیری دارد

چه وسعتی...چه رنگ شبگیری دارد

بدون تو

سوگی دارد فضای اتاقم

و از با تو بودن خیال میبافم

اشک تمدید می شود در نگاهم

بدون تو آه بدون تو...

حسرت چه جولانی میدهد برای لحظه دیدار

جسمم چگونه میجوشد در این سوی دیوار

مثل یک بیمار

گذر کند این زمان طعنه تلخی است انگار

بدون تو قصه نیست

حال امشب و هر شب من است

بدون تو

لحظه های با تو بدون مثل نام قشنگ تو

پرستو وار از خاطره آرامشم کوچ میکند

بدون تو آه که زمان با من انگار گل یا پوچ میکند

بدون تو حال من اما...

پشت یک واژه آه

من تا همیشه تنها

ساده و کودکانه گریه میکنم

پنجره

من

هر روز

پشت پنجره ای که

شبیه هیچ پنجره ای نیست

سلام های بی صدایت را تا می کنم

و از نقطه های دور 

برایت دست تکان می دهم

تماشایت می کنم

و می دانم

تو_هر روز_

با اینکه چشمانت را_محکم_ بسته ای

نگاهم می کنی

و با اینکه خودت را جلد کرده ای

برایم دست تکان می دهی

من می دانم

خیال های رنگی ات را من می خوانم

و می خندم

و می خندم

و می خندم

بگذار تا همیشه

روشنی چراغ کوچکم

از خنده های پر ستاره ات وام گیرد.

نا تمام


بي تو اينجا نا تمام افتاده ام 

پخته اي بودم که خام افتاده ام

گفته بودي تا که عاقلتر شوم

آه ، مي خواهي مگر کافر شوم

من سري دارم که مي خواهد کمند

حالتي دارم که محتاجم به بند

کاشکي در گردنم زنجير بود

کاشکي دست تو دامنگيربود

عقل ما سرمايه دردسر است

من جهان را زير وبالا کرده ام

عشق خود را در تــــــو پيدا کرده ام

من دگر از هر چه جز دل خسته ام

عهد ياري با دل دل بسته ام

بر لب تو خنده مجنوني ام

خنده تو رنگي از دلخونيم 

سـخـت و سـرد

مـهـربـانـی تـا کـــــــی ؟؟

بـگـذارسـخـت باشم و سـرد !!

بـاران کـه بـاریــد ... چـتـر بـگـیـرم و چـکـمـه !!!

خـورشـیـدکـه تـابـیـد ... پـنـجـره ببـندم و تـاریـک !!!

اشـک کـه آمـد ... دسـتـمـالـی بـردارم و خـشـک !!!

او کـه رفـت نـیـشخـنـدی بـزنـم و سـوت . . .

وقتی دلم تنگ مي شود

وقتی دلم مي گيرد


چشمهايم را مي بندم


و گذرزمان را به رويا ی خيال مي سپارم


آنجا كه نسيم صبح و طلوع خورشيد


ازآن سوی اقليم پرنده های عاشق می رسند


چه فرقی مي كند؟!!


مهم احساس است كه انتظار را در قلبم تداعی می كند


حالا ديگر پروانه های لای دفترچه زمزمه های دلتنگیم هم شاعرشده اند

درد و دل

كفتر ِ چاهي ِ من،حالِ شنيدن داري؟ 


من كه بي بال و پرم ، عشق ِ پريدن داري ؟ 


آسمان ، رفت از اين معركه ها بود و نبود 


بگشا پلك اگر جرئت ِ ديدن داري 


گيرم اين باغ ، لبالب شده از طعم ِ خزان 


دست ِ خون ريز ِ انار و دل ِ چيدن داري؟ 


آه ... اي چشم ِ قشنگتو طلوع ِ خورشيد 


از پس ِ حادثه ها ميل ِ دميدن داري ؟ 


غنچه ، كال است و زمين سخت و هوا طوفاني 


فرصت ِ سيب شدن ، شوق ِ رسيدن داري؟ 


يك بغل طعم ِ غزل دارم و آهنگ ِ نگاه 


توي رگهایم ، بگو ، وقت ِ تپيدن داري ؟ 


سفر ِ اشكم و آماده ی ِ دريا شدنم 


تو بگو دامني ازجنس ِ چكيدن داري ؟؟؟؟؟

سکوت

سکوت اتاقم را دوست دارم

و آنرا حتی با صدای ترکیدن بغضم نخواهم شکست

بغضم را فرو خواهد خورد اما سکوت را ادامه خواهم داد

تاریکی مطلق اتاقم را با هیچ نوری از بین نخواهم برد 

حتی با برق نگاهم

چشم هایم را مدت هاست به روی همه چیز بسته ام

چرا که تاریکی اتاقم کمرنگ نشود

ای شب

ای شب، به پاس صحبت دیرین، خدای را

با او بگو حکایت شب زنده داریم

با او بگو چه می کشم از درد اشتیاق

شاید وفا کند، بشتابد به یاری ام

ای دل، چنان بنال که آن ماه نازنین

آگه شود ز رنج من و عشق پاک من

هر چند بسته مرگ، کمر بر هلاک من

ای شعر من، بگو که جدایی چه می کند

کاری بکن که در دل سنگش اثر کنی

ای چنگ غم، که از تو به جز ناله برنخاست

راهی بزن که ناله از این بیشتر کنی

ای آسمان، به سوز دل من گواه باش

کز دست غم به کوه و بیابان گریختم

داری خبر که شب همه شب دور از آن نگاه

مانند شمع سوختم و اشک ریختم

ای روشنان عالم بالا، ستاره ها

رحمی به حال عاشق خونین جگر کنید

یا جان من ز من بستانید بی درنگ

یا پا فرا نهید و خدا را خبر کنید

آری، مگر خدا به دل اندازدش که من

زین آه و ناله راه به جایی نمی برم

جز ناله ای تلخ نریزد ز ساز من

از حال دل اگر سخنی بر لب آورم

آخر اگر پرستش او شد گناه من

عذر گناه من، همه، چشمان مست اوست

تنها نه عشق و زندگی و آرزوی من

او هستی من است که آینده دست اوست

عمری مرا به مهر و وفا آزموده است

داند من آن نی ام که کنم رو به هر دری

او نیز مایل است به عهدی وفا کند

اما – اگر خدا بدهد- عمر دیگری...


کلام: فریدون مشیری

حسرت لحظه ها

یه وقتایی دلم میخواد با تو باشم

دلم هوای لبخندت،نگاهت و حتی اخم هایت را میکند

یه وقتایی حسرت میخورم

حسرت لحظه هاییکه بودی و من باور نداشتم

لحظه هاییکه فاصله مان با نگاه گسسته میشد

و

حالا فاصله مان به درازای یک عمر میرسد

تلخ نیست؟

پس از مرگم

نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد


نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم


چه خواهدساخت ولی بسیار مشتاقم


که از خاک گلویم سوتکی سازندگلویم


سوتکی باشد به دست طفلکی گستاخ


وبازیگوش واویک ریز و پی در پی دم 


گرم خموشش را در گلویم بفشارد و


خواب آشفته گان خفته را آشفته تر سازد 


بدین سان بشکند دائم سکوت مرگبارم را!