من

هر روز

پشت پنجره ای که

شبیه هیچ پنجره ای نیست

سلام های بی صدایت را تا می کنم

و از نقطه های دور 

برایت دست تکان می دهم

تماشایت می کنم

و می دانم

تو_هر روز_

با اینکه چشمانت را_محکم_ بسته ای

نگاهم می کنی

و با اینکه خودت را جلد کرده ای

برایم دست تکان می دهی

من می دانم

خیال های رنگی ات را من می خوانم

و می خندم

و می خندم

و می خندم

بگذار تا همیشه

روشنی چراغ کوچکم

از خنده های پر ستاره ات وام گیرد.