مغازه آرزوها

به مغازه آرزوها رفتم

آرزوها همه جنس

ابریشم، کتان، ساتن

همه رنگ

زرد و قرمز عنابی

...

بر سر دَخل خدا را دیدم

رؤیا را متر می زد


انسانها را دیدم

همه در حال چانه زدن


به خودم گفتم

بخَرم، نخرم؟


تهی از مغازه بیرون آمدم

آرزوها را پشت سر گذاشتم

سوار تاکسی تنهایی شدم

و آدرس دلم را به او دادم

و دور گشتم ز شهر بیهودگی .....

" حـرف هـا " و " نـگاه هـا "

آدمـ هـا کـه " عــوض " می شـونـد ...

از " سـلام " و " شـب بـخیـر " گـفتـنشان

مـی شود ایـن را فـهمیـد !

از "بوسه هایشان "

از " حـرف هـا " و " نـگاه هـا "

از گـودال هـای ِ عـمیـقی کـه

بیـن ِ تــو و خـودشان می کـنـند

و تـویـش را پُــر از دلیـل مـی کُنـند ...!

تسلیم

چه حریصانه مرا بوسیدی


و چه وحشیانه رختم را دریدی


و من چه عاشقانه دست بر هوسهایت کشیدم


اما کاش میفهمیدی که زن


تا عاشق نباشد


نمی بوسد ...


نمی بوید ...


و تسلیم نمی کند رویاهای عریانیش را

آدم ها

واقعیت را جا می گذاریم


هر روز صبح


پشت در اتاق گریم

......

از بس که آدم ها


واقعی بودن مان را


دوست ندارند!!!

مرا به خاطره ها بسپار

مرا به تیرگی ها مسپار

به آلـــــودگی ها

مرا به خاطره ها بسپار.

به روشنایی ها

هرچند همیشه در این باغ صدای کلاغ می آید.

کبوتران را نشاید

که در آشیانه بمیرند...

مرا به تیرگی ها مسپار

مرا به خاطره ها بسپار.

به روشنایی ها

با مـــن بمـــــان

نگاهم که کردی دلـم پر گــــــرفت

دلـــــــــم غربت زنگ آخر گـــــرفت

نگاهم که کردی سکوتم شکست

درون دلــم عشق گویی نشست

نگاهم کـــه کردی زمان صبر کــرد

دل آسمــــــان را پر از ابـــر کــــرد

و بعد از نگــــاه تو باران گــــــرفت

و عشقی درون تنم جان گـــرفت

نگـاهم کـــن و باز با مـــن بمـــــان

تو حـــرف دل بی کسم را بخوان

نگاهم کــن ای زندگی بخش من

و با قلبم از عشق حـرفی بزن…

قول

می خواهم امشب از ماه قول بگیرم که هر وقت دلم برایت تنگ شد

در دایره حضورش تو را به من نشان دهد

می خواهم امشب با رازقی ها عهد ببندم

هر وقت دلم هوای تو را کرد

عطر حضور مهربان تو را با من هم قسمت کنند

می خواهم امشب با دریای خاطره ها قرار بگذارم

که هروقت امواج پر تلاطم یادها خواستند قایق احساس مرا بشکنند

دست امید و آرزوی تو مرا نجات دهد

می خواهم امشب با تمام قلب هایی که احساس مرا می فهمند و می شنوند

پیمان ببندم که هر وقت صدای قلب بی قرار مرا هم شنیدند

عشقم را سوار بر ضربانهای بی تابی به تو برسانند....

گم کرده


من تو را ای عشق از کف داده ام

 هم خودم را هم تو را گم کرده ام 

آن من عاشق ، من دیوانه ، 

من نمیدانم کجا گم کرده ام

 من نشانی های خود را می دهم 

 یک نفر باید مرا پیدا کند

  یک نفر باید که با طوفان عشق

 این برکه خشکیده را دریا کند


دل زود باور

دل زود باورم را به کرشمه ای ربودی

چو نیاز من فزون شد تو به ناز خود فزودی

به هم الفتی گرفتیم ولی رمیدی از ما

من و دل همان که بودیم و تو آن نه ای که بودی

من از آن کشم ندامت که تو را نیاز مودم

تو چرا از من گریزی که وفایم آزمودی

ز درون بود خروشم ولی از لب خموشم

نه حکایتی شنیدی نه شکایتی شنودی

چمن از تو خرم ای اشک روان که جویباری

خجل از تو چشمه ای چشم رهی که زنده رودی

چشم به راه

نفسم داره میگیره با عبور تو از این جا

رو دل من پا گذاشتی این دل همیشه تنها


نفسم داره میگیره توی این هوای بسته

یکی انگاری دوباره زده قلبمو شکسته


میری اما ته جاده سر میزاری به سیاهی

تو هجوم بی کسی ها بی امید و جون پناهی


چشم به راه تو میمونم میدونم که بر میگردی

میایی تا توی قلبم نباشه سایه دردی


میری اما رد پایی روی جاده جا میمونه

میدونم که رد پاها منو به تو میرسونه


رد پات واسم چراغه توی این شبای تیره

رد پات تو این سیاهی دستای منو میگیره


تو هنوزم واسه من حس رویش بهاری

توی این فاصله ی دور تو دلم فانوس میکاری


میری اما ته جاده سر میزاری به سیاهی 

تو هجوم بی کسی ها بی امید و جون پناهی

باران که می بارد

باران که می بارد تو می آیی باران گل، باران نیلوفر 

باران مهر و ماه و آئینه باران شعر و شبنم و شبدر 


باران که می بارد تو در راهی از دشت شب تا باغ بیداری

از عطر عشق و آشتی لبریز با ابر و آب و آسمان جاری


غم می گریزد، غصه می سوزد شب می گدازد، سایه می میرد

تا عطرِ آهنگ تو می رقصد تا شعر باران تو می گیرد


از لحظه های تشنه ی بیدار تا روزهای بی تو بارانی

غم می کشد ما را و می بینی دل می کشد ما را تو می دانی

خیال

دیشب دوباره دیدمت اما خیال بود

تو در کنار من بشینی محال بود

هر چه نگاه عاشق من بی نصیب بود

چشمان مهربان تو پاک و زلال بود 

پاییز بود و کوچه ای و تک مسافری

با تو چه قدر کوچه ما بی مثال بود

نشنید لحن عاشق من را نگاه تو

پرواز چشم های تو محتاج بال بود

سیب درخت بی ثمر کرزوی من

یک عمر مانده بود ولی کال کال بود

گفتم کمی بمان به خدا دوست دارمت

گفتی مجال نیست و لیکن مجال بود

یک عمر هر چه سهم تو از من نگاه بود

سهم من از عبور تو رنج و ملال بود

چیزی شبیه جام بلور دلی غریب

حالا شکست وای صدای وصال بود

شب رفت و ماه گم شد و خوابم حرام شد

اما نه با خیال تو بودم حلال بود

بوسه و باران

لبهایت که تشنه و

دلتنگ می شوند

باران را ببوس

من این جا زیر بارانم

وقتی که بسیار

از تو دورم

و مرا می خواهی

باران را ببوس

او تو را

قطره قطره

در من فرو می ریزد

خاطرت باشد

..... ما هر دو

زیر یک آسمان

زندگی می کنیم

در دو سوی باران ها

من به تو وُ

بوسه و باران

ایمان دارم

و قاصدک ها

به تو خواهند گفت

که دوستت دارم !

زندگی شاید

همین فاصلۀ

خیس ِ بارانیست

که تو را به من

پیوند می زند !

انتظار

باز امشب ای ,ستاره تابان نیامدی          باز ای سپیده شب هجران نیامدی 


شمعم شکفته بود که خندد بروی تو       افسوس ای شکوفه خندان نیامدی


زندانی تو بودم و مهتاب من،چرا             باز امشب از دریچه زندان نیامدی


با ما سرِ چه داشتی ای تیره شب که باز   چون سرگذشت عشق به پایان نیامدی


مگذار قند من که به یغما برد مگس          طوطیّ من که در شکرستان نیامدی


گفتم به خوان عشق شدم میزبان ماه      نامهربان من تو که  مهمان نیامدی


خوان شکر به خون جگر دست می دهد     مهمان من چرا به سر خوان نیامدی


دیوان حافظی تو و دیوانه تو من                اما پری به دیدن دیوان نیامدی


نشناختی فغان دل رهگذر که دوش           ای ماه قصر بر لب ایوان نیامدی


گیتی متاع چون منش آید گران به دست    اما تو هم به دست من ارزان نیامدی


صبر ندیده ای که چه زورق شکسته یی است     ای تخته ام سپرده به طوفان نیامدی


عیش دل شکسته عزا میکنی چرا            عیدم تویی که من به تو قربان نیامدی


در طبع شهریار خزان شد بهار عشق


زیرا تو خرمن گل و ریحان نیامدی


شعر انتظار از شهریار


فریاد روزافزون

مرا پرسی که چو نی؟چونم ای دوست    جگر پر درد و دل پرخونم ای دوست 


حدیث عاشقی بر من رها کن                تو لیلی شو که من مجنونم ای دوست 


به فریادم ز تو هر روز،فریاد                     ازین فریاد روز افزونم ای دوست 


شنیدم عاشقان را می نوازی                مگر من زان میان بیرونم ای دوست 


نگفتی گربیفتی گیرمت دست؟             ازین افتاده تر کانونم ای دوست 


غزلهای نظامی بر تو خوانم                   نگیرد در تو هیچ افسونم ای دوست


 از نظامی گنجوی

صبحدم

تا صبحدم به یاد تو شب را قدم زدم

آتش گرفتم از تو و در صبحدم زدم

با آسمان مفاخره کردیم تا سحر

او از ستاره دم زد و من از تو دم زدم

او با شهاب بر شب تب کرده خط کشید

من برق چشم ملتهبت را رقم زدم

تا کور سوی اخترکان بشکند همه

از نام تو به بام افق ها ،‌ علمزدم

با وامی از نگاه تو خورشید های شب

نظم قدیم شام و سحر را به هم زدم

هر نامه را به نام و به عنوان هر که بود

تنها به شوق از تو نوشتن قلم زدم

تا عشق چون نسیم به خکسترم وزد

شک از تو وام کردم و در باورم زدم

از شادی ام مپرس که من نیز در ازل

همراه خواجه قرعه ی قسمت به غم زدم

شبها که سکوت است

شبهاکه سکوت است وسکوت است وسياهی

آوای تو می خواندم از لا يتناهی

آوای تو می آردم از شوق به پرواز

شبها که سکوت است و سکوت است وسياهی

امواج نوای تو به من می رسد از دور

دريايی و من تشنه مهر تو چو ماهی

وين شعله که با هر نفسم می جهد از جان

خوش ميدهد از گرمی اين شوق گواهی

ديدار تو گر صبح ازل هم دهدم دست

من سرخوشم از لذت اين چشم به راهی

ای عشق تو را دارم و دارای جهانم