جای خالیِ سکوت


گوش هایم دیگر

خو کرده است به تاریکی 

نمی بینی خسته ام !

و 

با این همه روشنی 

فریاد می زنی !


چشم هایت را ببند 

جیب هایت پراز ستاره میشوند.

بشنو نوای لالائی شب را 

حس میکنی 

دیوارها از فرط برپائی فرو می ریزند 

و 

جای خالیِ سکوت 

نوازش ها می نشینند 


جای خالیِ سکوت بنشین 

با همه آغوشت 

اندکی درنگ کن 

در دور دست ها . . . . .





فرشاد معتضدي

پشت اين نقاب مرد ديگريست

پشت اين نقاب خنده

پشت اين نگاه شاد

چهره ي خموش مرد ديگريست

مرد ديگري که سالهاي سال

در سکوت انزواي محض

بي اميد بي اميد بي اميد زيست

مرد ديگري که پشت اين نقاب خنده

هر زمان به هر بهانه 

با تمام قلب خود گريست

...

مرد ديگري نشسته پشت اين نقاب شاد

مرد ديگري که روي شانه هاي خسته اش

کوهي از شکنجه هاي نا رواست

مرد خسته اي که ديدگان او

قصه گوي قصه هاي بي صداست

پشت ابن نقاب خنده

بانگ تازيانه ميرسد به گوش :

صبر , صبر , صبر , صبر

وز شيارهاي سرخ

خون تازه ميچکد هميشه

روي گونه هاي اين تکيده ي خويش

....

مرد ديگري نشسته , پشت اين نقاب خنده

با نگاه غوطه ور ميان اشک

با دلي فشرده در ميان مشت

خنجري شکسته در ميان سينه

خنجري نشسته در ميان پشت

...

کاش ميشد از ميان اين ستارگان کور

سوي کهکشان ديگري فرار کرد

با که گويم اين سخن که درد ديگريست

از مصاف خود گريختن

وين همه شرنگ گونه گونه را

مثل آب خوش به کام خويش ريختن

اي کرانه هاي جاودانه نا پديد

اين شکسته ي صبور را

در کجا پناه ميدهيد؟


استاد فریدون مشیری

یک نفر غریبه


دلم یک نفر غریبه می خواهـد ...


بیاید بنشیند فقط سکوت کند


من هی حرف بزنم


بزنم و بزنم


تا کمی کم شود از این همه بار …


بعد بلند شود و برود


نه نصیحتی نه …


انگار نه انگار …

خسته


خسته ام... 

از صبوري خسته ام...

از فريادهايي كه در گلويم خفه ماند...

از اشك هايي كه قاه قاه خنده شد...

و از حرف هايي كه زنده به گور گشت در گورستان دلم

آسان نیست در پس خنده های مصنوعی گریه های دلت را ،

در بی پناهیت در پشت هزاران دروغ پنهان کنی . . .

این روزها معنی را از زندگی حذف کرده ام ...

برایم فرق نمی کند روزهایم را چگونه قربانی کنم....!

درد تنهایی

درد تنهایی کشیدن

مثلِ کشیدنِ خطهایِ رنگی‌ روی کاغذِ سفید

شاهکاری میسازد به نامِ دیوانگی …!

و من این شاهکارِ را

به قیمتِ همهٔ فصل هایِ قشنگِ زندگیم خریده ام …

تو هر چه میخواهی‌ مرا بخوان

دیوانه، خود خواه، بی‌ احساس

نـــــ ـــــمـــی فـــروشـــــ ـــــم​..!

بهار خاطرات

گاهی یاد رفتنت می افتم و

 سوز در استخوانم پژواک می شود 

و گاهی یاد چشمانت می افتم و

تابستان تب داغی بر بدنم جاری میکند.

وقتی به یاد بهار خاطراتمان می افتم 

چشمانم خوب نقش ابرهای فصل را ایفا می کنند

مرغ آمین

کاش اشکی قلب مان را بشکند با نگاه خسته ای ویران شویم

کاش وقتی شاپرک ها تشنه اند ما به جای ابرها گریان شویم

کاش وقتی آرزویی می کنیم از دل شفاف مان هم رد شود

مرغ آمین هم از آنجا بگذرد حرف های قلب مان را بشنود