جاده

به جاده که نگاه میکنم چقدر دلم برای راه رفتن تنگ میشه ،،،
کاش روزی … باهم یه لحظه چشماتو ببند و ببین :::: من و تو باشیم
یه جاده ی بی انتها باشه … هوا هم بارونی باشه …
اگه اینا باشه هیچ وقت خسته نمیشم
حتی تاول پاهام رو هم دوست خواهم داشت

به جاده که نگاه میکنم چقدر دلم برای راه رفتن تنگ میشه ،،،
کاش روزی … باهم یه لحظه چشماتو ببند و ببین :::: من و تو باشیم
یه جاده ی بی انتها باشه … هوا هم بارونی باشه …
اگه اینا باشه هیچ وقت خسته نمیشم
حتی تاول پاهام رو هم دوست خواهم داشت

می خواهمت چنانكه شب خسته خواب را،
می جویمت چنان كه لب تشنه آب را،
محو توام چنانكه ستاره به چشم صبح،
یا شبنم سپیده دمان آفتاب را،
بی تابم آنچنانكه درختان برای باد،
یا كودكان خفته به گهواره تاب را،
بایسته ای چنانكه تپیدن برای دل،
یاآنچنانكه بال پریدن عقاب را،
حتی اگر نباشی می آفرینمت،
چونانكه التهاب بیابان سراب را،
ای خواهشی كه خواستنی تر ز پاسخی،
با چون تو پرسشی چه نیازی جواب را؟

چقدر سخته
با هم نبودن،
چقدر سخته
دل به خواب بستن،
چقدر سخته
انتظار برای دیدنت توی خواب...

نگران نباش
حال دلم خوب است !!!
نه از شیطنت های کودکانه اش خبری هست...
نه از شیون های مداومش
به وقت ِ خواستن ِ تو …
آرام
جوری که نبینی و نشنوی
گوشه ای نشسته ،
و رویاهایش را به خاک می سپارد...

هر چه با خود داشتیم از من گریزان می رود
راحت دل می رود دل می رود جان می رود
بامدادان خوش دلی بار سفر بر بست و رفت
اینک امید از پی اش از او پریشان می رود
بام و روز نیز می گویی پر گرفت از شوق راه
کوی و برزن می خزد بر خاک و بی جان می رود
باد را اینک سرود از دور می آید به گوش
زار می خواند به ره،کاین می رود آن می رود
می روم کز همدمی یابم نشان و ز ماتمم
سایه پیشاپیش من افتان و خیزان و می رود
هر چه گرد خویش می بینم وفاداری نماند
ای شب غم پای دار اکنون که جانان می رود

گفتم ای عشق بیا تا که بسازی ما را
یا نه٬ ویرانه کنی ساخته ی دنیا را
گفتم ای عشق چه بر روز تو آمد امروز
که به تشویش سپردی شب عاشق ها را
چه شد آن زمزمه ی هر شبه ی ما ای دوست؟
چه شد آن صحبت هر روزه ی یاران یارا؟
چشمه ها خشک شد از بس نگرفتی اشکی
همتی تا که رهایی بدهی دریا را
حیف از امروز که بی عشق شب آمد ای عشق
کاش خورشید تو آغاز کند فردا را...

آمدم بار دیگر تا جان به قربانت کنم
این تن نا قابلم را وقف چشمانت کنم
تا نگویی بی وفاست , یاد از ما نکرد
یاد از یاد ها کنم تا سخت حیرانت کنم
تو رفیق لحظه هایم , ازکنارم دور مرو
تا که قلبم را فدای لطف و احسانت کنم

موج عشق تو اگر شعله به دل ها بکشد
رود را از جگر کوه به دریا بکشد
گیسوان تو شبیه است به شب؛ اما نه،
شب که اینقدر نباید به درازا بکشد!
خودشناسی قدم اول عاشق شدن است
وای بر یوسف اگر ناز زلیخا بکشد
عقل یکدل شده با عشق، فقط میترسم
هم به حاشا بکشد، هم به تماشا بکشد
زخمی کینه من! این تو و این سینه من
من خودم خواسته ام کار به اینجا بکشد
یکی از ما دو نفر کشته به دست دگری است
وای اگر کار من و عشق به فردا بکشد

دیشب دوباره دیدمت اما خیال بود
تو در کنار من بشینی محال بود
هر چه نگاه عاشق من بی نصیب بود
چشمان مهربان تو پاک و زلال بود
پاییز بود و کوچه ای و تک مسافری
با تو چه قدر کوچه ما بی مثال بود
نشنید لحن عاشق من را نگاه تو
پرواز چشم های تو محتاج بال بود
سیب درخت بی ثمر کرزوی من
یک عمر مانده بود ولی کال کال بود
گفتم کمی بمان به خدا دوست دارمت
گفتی مجال نیست و لیکن مجال بود
یک عمر هر چه سهم تو از من نگاه بود
سهم من از عبور تو رنج و ملال بود
چیزی شبیه جام بلور دلی غریب
حالا شکست وای صدای وصال بود
شب رفت و ماه گم شد و خوابم حرام شد
اما نه با خیال تو بودم حلال بود

حال این روزهای من
خوبست.
یک جای خواب امن
در بلندترین قله های شعر
یافته ام.
خیره ام به سقف آسمان
و هم آغوشی ابرهای دلتنگی را
دید می زنم.
شعر خسته ای در من
منتظر یک تپش ساده است انگار....!
اما دیگر بیخیال این حرفها شده ام.
همین حرفهایی که در آن
همیشه
من : عاشق تو باشم
و
تو : عاشق هر که میخواهی!!!

چه شود محو تماشای تو باشم
دیده بر هم ننهم، غرق تمنای تو باشم
شور دل با تو بگویم، گله بی انصافی ست
عاشق زار توام، مست تولای تو باشم
می کشد عشق تو ما را سوی صحرا و بیابان
من که دائم خبری از سر سودای تو باشم
زهد من از تو عجب رنگ و نمایی دارد
رهرو دامگه بزم شب آرای تو باشم
خرقه پوشم من دیوانۀ سرگردان بین
به نیاز دل خودشمع دلارای تو باشم

اگر تا صبحگاه تمام نیرویم را
صرف ساختن
ترانه ای پرستاره تر از شب کنم
بازهم
نمیتوانم رد پای مسافر را
از چشم انتظاریها
پاک کنم
همیشه با من است
اینهمه انتظار، دلواپسی که تمامی ندارد
حتی اگر بخواهم حس همه احساس هارا
قدغن کنم

فقط با سايه ي خودم خوب ميتوانم حرف بزنم ،
اوست كه مرا وادار به حرف زدن مي كند ،
فقط او ميتواند مرا بشناسد ،
او حتماً مي فهمد ...
مي خواهم عصاره ،
نه ، شراب تلخ زندگي خودم را
چكه چكه در گلوي خشك سايه ام چكانيده
به او بگويم : ايــن زنـــــدگــــي ِ مـن اســت !

"هـمــیــشـه مـیـخـواسـتـم بـهـت بـگـم کـه"
من هـر روز و هر لحظـه نگرانـت می شوم که چـه می کنی !؟
پنجـره ی اتـاقـم را بـاز می کنـم و فـریـاد می زنم
تنـهاییـت بـرای مـن ...
غصـه هایـت بـرای مـن ...
همـه بغضـها و اشكهـایـت بـرای مـن ...
بـخـنـد بـرایم بـخـند
آنـقدر بـلنــــد
تا من هم بشنـوم صـدای خنـده هایت را
صـدای همیشه خـوب بودنـت را ...
دلم برایت تنگ شده ...

غرق در سکوت شب پیش می روم
به سوی جزیره تنهایی هایم آهسته و آرام
کوله بارم را بسته ام و در عمق این شلوغی
از میان این مردم می روم
روزهایم تکراری شده اند آفتاب طلوع می کند
و در پس شب افق رنگ می بازد
و تنها خاطراتم است که باقی می ماند.

گیاه وحشی کوهم نه لاله گلدان
مرا به بزم خوشی های خودسرانه مبر
به سردی خشن سنگ خو گرفته دلم
مرا به خانه مبر ...
گیاه وحشی کوهم در انتظار بهار
مرا نوازش و گرمی به گریه می آرد
مرا به گریه میار ...