چه شود محو تماشای تو باشم


دیده بر هم ننهم، غرق تمنای تو باشم


شور دل با تو بگویم، گله بی انصافی ست


عاشق زار توام، مست تولای تو باشم


می کشد عشق تو ما را سوی صحرا و بیابان


من که دائم خبری از سر سودای تو باشم


زهد من از تو عجب رنگ و نمایی دارد


رهرو دامگه بزم شب آرای تو باشم


خرقه پوشم من دیوانۀ سرگردان بین


به نیاز دل خودشمع دلارای تو باشم