جایی در قلب من

جایی در قلب من

کودکی، بهانه های کوچک می گیرد

برای شادی هایی که فراموش شدند

لبخندهایی که بی هوا پریدند

جایی در قلب من

بغضی گره خورده است

با تیک تاک دقیقه هایی که سخت چسبناک اند

چقدر باید رفت؟؟

در جاده هایی که حتی پرنده هایش،

خسته از پرواز شده اند؟؟!!

و جغدهایش شب هارا دوست ندارند و می خوابند؟

چقدر باید رفت

بدون همراهی دست هایت

بدون ایمنی آغوشت؟!!

جایی در قلب من خسته است... 

خسته است....

تمام هستی ام تویی

هنوز همسوار مركب خیال من تویی..


هنوز هم یگانه شاهكار این قلم تویی..


هرآن به یاد تو، به مدح عشق می رسم..


و باز شرح هرنگاه عاشقانه ام تویی..


اگر كه عشق راز هستی است تو راز نه ..


كه عشق هستی و تمام هستی ام تویی..


به شوق مرده درنگاه خویش مژده می دهم..


كه پاسخ تمام انتظار صادقانه ام تویی..

خواب

از ظهر تا غروب طول کشید

دشتی را شخم زدم

تا دفنش کردم 

بدعادت شده بود

جلوتر از من راه می رفت تا زودتر به تو برسد؛ 

سایه ام را می گویم 

که خواب دیده بود

تو به دیدارش آمده ای. 


کیکاووس یاکیده

فرصت

به من چیزی بگو شاید،هنوزم فرصتی باشه

هنوزم بین ما شاید،یه حس تازه پیداشه


یه راهی رو به من واکن،تو این بی راهه بن بست

یه کاری کن برای ما،اگه مایی هنوزم هست


به من چیزی بگو از عشق،از این حالی که من دارم

من از احساس شک کردن،به احساس تو بیزارم


تو هم شاید شبیه من،تو این برزخ گرفتاری

تو هم شاید نمی دونی،چه احساسی به من داری


گریزی جز شکستن نیست،منم مثل تو می دونم

نگو باید برید از عشق،نه می تونی نه می تونم

نگــــــران نباش،

نگــــــران نباش،


حــــــال مـــن خـــــــوب اســت


بـــزرگ شـــده ام …


دیگر آنقــدر کـوچک نیستـم که در دلـــتنگی هـــایم گم شـــوم


آمـوختـه ام، که این فــــاصــله ی کوتـــاه، بیـن لبخند و اشک نامش


” زندگیست ”


آمــوختـه ام که دیگــر دلم برای


” نبــودنـت ” تنگ نشــــود …


راســــــتی ، بهتــــــــر از قبل دروغ می گویــــــم…


” حــــــال مـــن خــــوب اســت ” …


خــــــوب خــــــوب…

دلـــم مــی خــواهــد


دلـــم مــی خــواهــد نــامـــت را صـــدا کــنـــم ...

یـــک طــور دیـــگــر



جـــوری کـــه هــیــچ کــس صــدایــت نـکــرده بــاشـــد



یــک طـــور کـــه هــیــچ کــس را صــدا نـکــرده بـاشم



دلـــم مــی خــواهـــد نــامـــت را صـــدا کــنــم ...



یــک طــور کــه دلـت قرص شود که من هستم



یک طور که دلم قرص شود که با بودن من ، تو هم هستی .

عشق و احساس و عاطفه

میدانی سه رکن مهم حس کردن یک نفر چیست ؟!

اینکه اول عاشقش باشی ...

بعد درگیر احساس عاشقی با او ...

و در نهایت عاطفه ای را خرجش کنی که لیاقتش را دارد.

این سه می شوند همانی که باید بشوند.

آن وقت تو حساس میشوی

حساس در انتخابش

حساس در علایقش

حساس در نگاه هایش

حتی حساس در صحبت کردنش

حساس در وجودش

او برای توست

تو از آن ِ او

تو حساسی روی او

گاهی اوقات مغروری برای داشتن او

گاهی حسودی از دیدن نگاه هایی جز تو روی او

گاهی هم میخواهی فقط خودت باشی و او

او همان کسی ست که قبلاً بوده

چشم های تو اَند که او را جوری دیگر می بینند.

قلبت جور دیگری می تپد.

نگاهت فرق می کند.

فکرت درگیرش می شود.

آری

اینگونه شد که تو عاشق شدی.

هر وقت این حواس سراغت آمد ، بدان عاشق شدی ...

حالا دیگر مبارک است

شما یک عاشقید ...

فروغ فرخ زاد

ديده ام سوی ديار تو و در کف تو

از تو ديگر نه پيامی نه نشانی

نه به ره پرتو مهتاب اميدی

نه به دل سايه ای از راز نهانی


دشت تف کرده و بر خويش نديده 

نم نم بوسه ء باران بهاران

جاده ای گم شده در دامن ظلمت

خالی از ضربهء پاهای سواران


تو به کس مهر نبندی ، مگر آندم 

که ز خود رفته، در آغوش تو باشد

ليک چون حلقهء بازو بگشایی

نيک دانم که فراموش تو باشد


کيست آنکس که ترا برق نگاهش 

می کشد سوخته لب در خم راهی ؟

يا در آن خلوت جادوئی خامش

دستش افروخته فانوس گناهی


تو به من دل نسپردی که چو آتش 

پيکرت را ز عطش سوخته بودم

من که در مکتب رویائی زهره

رسم افسونگری آموخته بودم


بر تو چون ساحل آغوش گشادم 

در دلم بود که دلدار تو باشم

«وای بر من که ندانستم از اول»

«روزی آيد که دل آزار تو باشم»


بعد از اين از تو دگر هيچ نخواهم 

نه درودی، نه پيامی، نه نشانی

ره خود گيرم و ره بر تو گشايم

زآنکه ديگر تو نه آنی، تو نه آنی



فروغ فرخ زاد

یـه جـور خـاص


بـعضـی آدم هـا را نـمیشـود داشـت !

فقـط مـیشـود یـک جـور خـاصـی دوستـشـان داشـت !


بـعضـی آدم هـا اصـلا بـرای ایـن نـیستـنـد ،

کـه بـرای تـو بـاشنـد یـا تـو بـرای آن هـا !


اصـلا بـه آخـرش فکـر نـمـی کنـی .. .


آنهـا بـرای ایـننـد کـه دوستـشـان بـداری ،

آن هـم نـه دوسـت داشتـن مـعمـولـی نـه حتـی عـشـق !


یـک جـور خـاصـی دوسـت داشتـن کـه اصـلا هـم کـم نـیسـت ..!

ایـن آدم هـا حتـی وقتـی کـه دیگـر نـیستنـد هـم ،


در کنـج دلـت تـا ابـد یـه جـور خـاص دوسـت داشتـه خـواهنـد شـد ...