مرکب دان دل

کهنه ی دردم...


خستگی پلک هایم...


درون واژه های غمینم نهفته است...


از بر کن...


نقطه نقطه ی نوشته هایم را...


دگر...


از این مرکب دان دل...


جوهری برای گفتن نیست...

تنهایی من

پشت تنهایی من که رسیدی ،


گوشهایت را بگیر !


اینجا سکوت ،


گوش تو را کر میکند


اما !


چشمهایت را باز کن


تا بتوانی لحظه لحظه ی اعدام ثانیه ها را نظاره کنی


هجوم سایه های خیال،


سرابهای بی وقفه ی عشق،


تک بوسه های سرد


و فریادهای عقیم جوانی


منظره ای به تو میدهد


که میتوانی تنهایی مرابه خوبی ترسیم کنی ...!

بـــــــه تــــــــــو فکر میکنم

دوســـــــت داشتن ها،


ربطی به دیــــــدن نداره ...


آدم هــــــــــ ـــــــ ـــــــ ــــــــا ،


خــــــــدا را هم دوست دارند هــــنوز...


مــــثل مــــــــــــــن کــه تـــــــــــــــــــــــو را...!!!




نـــــفس مـــــیکشم ...


پــــــلک مــــــیزنم ...


بـــــــه تــــــــــو فکر میکنم .


...


نـــــفس مـــــیکشم ...


پــــــلک مــــــیزنم ...


بـــــــه تــــــــو فکر میکنم .


...


و اینها کارهای غیر ارادی است ، که...


نمی توان جلوی هــــــــــیچ کدام را گرفت ... !!!

هیاهوی نبودنت


برای تو هیچ پیامی ندارم

دلتنگیم نه در کلامی میگنجد،

نه در پیامی!

اینجا دختری در انتظارت نیست ؛ 

هیاهوی نبودنت از من مرد ساخت..

سقــوط

هــر شب خـواب مـے بینم


سقــوط مے ڪنم از یڪـ آسمانـ خـراش(!)


و تـــــو از لبـہ ے آטּ


خــم مے شـوے و دستــم را مــے گیرے/.


سقــــوط مـے کنم هـرشـب


از بـام شـب


و اگـر تـــــو نباشـے(!)


ڪـہ دستــــم را بگیـرے


بـــدون شــڪ


صبـحگـاه


جنــازـہ امـ را در اعمــاق دره ـہا پیــدا مـے ڪنند.

در آغوش دیگری

روزگاری خواهد رسید ....

همچنان که در آغوش دیگری خفته ای ،

به یاد من ستاره ها را خواهی شمرد تا آرام شوی

دلت هوایم را خواهد کرد

به یاد خواهی آورد باهم بودن هایمان را

به یاد خواهی آورد خنده هایم را

به یاد خواهی آورد اشک هایم را

به یاد خواهی آورد حرف هایم را

مطمئنم در آن لحظه در دلت می گویی: دلتنگت شده ام 

بــی تــــــو انگـــــــار اصـلا نمـیگــــــذرد!

نتـــــــــرس اگـــــــر همــــــــ بخـــــواهمــــــــ



از ایـــن دیــــــــوانـه تـر نمیــشومـــــــــ !



گفـــــته بودمــــــــ بی تـــو سخــــت میگــــــذرد بـی انـصـافــــــــ !



حـــــرفمــــــ را پس میگــیرمـــــــــ

بــی تــــــو انگـــــــار اصـلا نمـیگــــــذرد!

جان زندگی


تونیستی ...


که ببینی 


چگونه


عطر تو


در عمق لحظه ها جاری است 


چگونه


عکس تو


در برق شیشه ها پیداست 


چگونه 


جای تو 


در جان زندگی سبز است...

دل کوچک من

چه خبر از دل تو....؟ 

نفسش مثل نفسهاي دل کوچک من ميگيرد...؟ 

يا به يک خنده ي چشمان پر از ناز کسي ميميرد...؟ 

چه خبر از دل تو....؟ 

دل مغرور تو هم مثل دل عاشق من ميگيرد....؟ 

مثل روياي رسيدن به خدا همه شب تا به افق دل من نيز به آزادگي قلب تو پر ميگيرد 

دنبال کسی میگردم

دنبال کسی میگردم که 

.... توی بهار که زنگ بزنم بدون هیچ دلیل

بگم: میای بریم زیر این رگبار و هوای خوش قدم بزنیم؟

در جوابم فقط بگه: نیم ساعت دیگه کجا باشم...

... توی تابستون که زنگ بزنم بدون هیچ دلیل

بگم: میای بریم خیابون ولیعصر از ونک تا هر جا شد قدم بزنیم؟

در جوابم فقط بگه: ناهار اونجایی که من میگم...

... توی پاییز زنگ بزنم بدون هیچ دلیل

بگم: میای صدای ناله ی برگای سعدآباد رو در بیاریم خش خش صدا بدن؟

در جوابم فقط بگه: دوربینتم بیار...

... توی زمستون زنگ بزنم بدون هیچ دلیل

بگم چنارای ولیعصر منتظرن با یه عالمه برف، بعد با تردید بپرسم: میای که؟

در جوابم بدون مکث بگه : یه جفت دستکش میارم فقط . یه لنگه من یه لنگه تو...

سر اینکه دستای گره شدمون توی جیب کی باشه بعدا تصمیم میگیریم...



شوق وصل

پی وصلش نخواهم زود یاری در میان افتد


که شوق افزون شود چون روزگاری در میان افتد


به خود دادم قرار صبر بی او یک دو روز اما


از آن ترسم که ناگه روزگاری در میان افتد


فغان کز دست شد کارم ز هجر و کار سازان را


ز ضعف طالعم هر روز کاری در میان افتد


خوش آن روزی که چون گویند پیشت حرف مشتاقان


حدیث درد من هم از کناری در میان افتد

بــی تــــــو


نتـــــــــرس اگـــــــر همــــــــ بخـــــواهمــــــــ



از ایـــن دیــــــــوانـه تـر نمیــشومـــــــــ !



گفـــــته بودمــــــــ بی تـــو سخــــت میگــــــذرد بـی انـصـافــــــــ !



حـــــرفمــــــ را پس میگــیرمـــــــــ

بــی تــــــو انگـــــــار اصـلا نمـیگــــــذرد!