بار سفر

هر چه با خود داشتیم از من گریزان می رود
راحت دل می رود دل می رود جان می رود
بامدادان خوش دلی بار سفر بر بست و رفت
اینک امید از پی اش از او پریشان می رود
بام و روز نیز می گویی پر گرفت از شوق راه
کوی و برزن می خزد بر خاک و بی جان می رود
باد را اینک سرود از دور می آید به گوش
زار می خواند به ره،کاین می رود آن می رود
می روم کز همدمی یابم نشان و ز ماتمم
سایه پیشاپیش من افتان و خیزان و می رود
هر چه گرد خویش می بینم وفاداری نماند
ای شب غم پای دار اکنون که جانان می رود
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم شهریور ۱۳۹۱ ساعت 14:57 توسط parwaneha
|
حتی اگر نباشی: