باغ ما

باغ ما جای گره خوردن احساس و گیاه
باغ ما نقطه ی برخورد نگاه و قفس و آیینه بود
باغ ما شاید قوسی از دایره ی سبز سعادت بود
میوه ی کال خدا را آن روز می جویدم در خواب
آب بی فلسفه می خوردم
توت بی دانش می چیدم
تا اناری ترکی بر می داشت، دست فواره ی خواهش می شد
تا چلویی می خواند، سینه از ذوق شنیدن می سوخت
گاه تنهایی، صورتش را به پس پنجره می چسبانید
شوق می آمد، دست در گردن حس می انداخت
فکر بازی می کرد
سهراب سپهری
+ نوشته شده در جمعه هشتم دی ۱۳۹۱ ساعت 17:24 توسط parwaneha
|
حتی اگر نباشی: