چه آهنگ لطیفی داشت

مرا با خود کجا می برد

صدای ریز باران که

به روی برگها می خورد


دلم می خواست آن لحظه

فقط من باشم و گوشم

ببندم چشم هایم را

شود دنیا فراموشم


اگر چیزی نفهمیدم

از آن آهنگ سحرآمیز

ولی چون ابرها کم کم

از آرامش شدم لبریز


..... و من امروز باریدم

چکیدم روی برگی زرد

صدای چک چک من را

کسی آهسته هجی کرد ...