دلم می خواست

چه آهنگ لطیفی داشت
مرا با خود کجا می برد
صدای ریز باران که
به روی برگها می خورد
دلم می خواست آن لحظه
فقط من باشم و گوشم
ببندم چشم هایم را
شود دنیا فراموشم
اگر چیزی نفهمیدم
از آن آهنگ سحرآمیز
ولی چون ابرها کم کم
از آرامش شدم لبریز
..... و من امروز باریدم
چکیدم روی برگی زرد
صدای چک چک من را
کسی آهسته هجی کرد ...
+ نوشته شده در جمعه ششم مرداد ۱۳۹۱ ساعت 18:28 توسط parwaneha
|
حتی اگر نباشی: