تاریک شد این خانه و دیدن نتوانیم

وین پرده به فریاد دریدن نتوانیم

وقتی که قدمها همه آلودة یأسند

پیداست به مقصود رسیدن نتوانیم

وحشت زدگانیم و چه کابوس شگفتی!

لبریز گریزیم و دویدن نتوانیم

هرچند بهار آمده، محرومیِ ما بین

این باغ پُر از میوه و چیدن نتوانیم

در حنجره ها خورد گره حرف دل ما

فریاد که فریاد کشیدن نتوانیم

این آینه ها نیز به ما راست نگفتند

صد آه که از خویش رمیدن نتوانیم.