فریاد

تاریک شد این خانه و دیدن نتوانیم
وین پرده به فریاد دریدن نتوانیموقتی که قدمها همه آلودة یأسند
پیداست به مقصود رسیدن نتوانیموحشت زدگانیم و چه کابوس شگفتی!
لبریز گریزیم و دویدن نتوانیمهرچند بهار آمده، محرومیِ ما بین
این باغ پُر از میوه و چیدن نتوانیمدر حنجره ها خورد گره حرف دل ما
فریاد که فریاد کشیدن نتوانیماین آینه ها نیز به ما راست نگفتند
صد آه که از خویش رمیدن نتوانیم.
+ نوشته شده در دوشنبه ششم تیر ۱۳۹۰ ساعت 17:58 توسط parwaneha
|
حتی اگر نباشی: