یلدا مباركباد

یلدا، دختر سیاه موی بلند بالا،
یادگار نام وطن،
میوه پائیز ایران و عروس زمستان، در راه است.
او را بر سفره مهر بنشانیم و با نسل فردا پیوندش دهیم.
ایرانی بودن را فراموش نكنیم. یلدا مباركباد

یلدا، دختر سیاه موی بلند بالا،
یادگار نام وطن،
میوه پائیز ایران و عروس زمستان، در راه است.
او را بر سفره مهر بنشانیم و با نسل فردا پیوندش دهیم.
ایرانی بودن را فراموش نكنیم. یلدا مباركباد

ای عاشقان !
فراق را غنیمت شمارید
که فراق من از نوع دیگر است
غم را عزیز شمارید
که غم من از نوع دیگر است
درد را درمان کند
ناز نگاه یار ، اما
درمان درد من از نوع دیگر است
هجران یار ، شکر باشد اگر
وصال را ، امید
وصال یار من اما ،از نوع دیگر است

در پيش بيدردان چرا فرياد بي حاصل كنم
گر شكوه اي دارم ز دل با يار صاحبدل كنم
در پرده سوزم همچو گل در سينه جوشم همچو مل
من شمع رسوا نيستم تا گريه در محفل كنم
اول كنم انديشه اي تا برگزينم پيشه اي
آخر به يك پيمانه مي انديشه را باطل كنم
آنرو ستانم جام را آن مايه آرام را
تا خويشتن را لحظه اي از خويشتن غافل كنم
از گل شنيدم بوي او مستانه رفتم سوي او
تا چون غبار كوي او در كوي جان منزل كنم
روشنگري افلاكيم چون آفتاب از پاكيم
خاكي نيم تا خويش را سرگرم آب و گل كنم
غرق تمناي توام موجي ز درياي تو ام
من نخل سركش نيستم تا خانه در ساحل كنم
دانم كه آن سرو سهي از دل ندارد آگهي
چند از غم دل چون رهي فرياد بي حاصل كنم
رهي معيري

دو جام قبل و ... دو تا بعد کار می چسبد...
دو جام بعد در آغوش یار می چسبد
همین که مست شوی... حس کنی که خوشبختی
در اوج تلخی این روزگار می چسبد
مرا بخواه و به من چای و بوسه وعده بده
قرار تو به من بی قرار می چسبد
بچنگ جسم مرا عاشقانه ... چون شیری
که ناگهان به گلوی شکار می چسبد
چقدر مست در آغوش بودنت خوب است
چقدر بوسه ی بی اختیار می چسبد
مرا رها کن و بگذار منتظر باشم...
برای بوسه کمی انتظار می چسبد

در همه دیر مغان نیست چو من شیدایی
خرقه جایی گرو باده و دفتر جایی
دل که آیینه صافیست غباری دارد
از خدا میطلبم صحبت روشن رایی
کردهام توبه به دست صنم باده فروش
که دگر می نخورم بی رخ بزم آرایی
نرگس ار لاف زد از شیوه چشم تو مرنج
نروند اهل نظر از پی نابینایی
شرح این قصه مگر شمع برآرد به زبان
ور نه پروانه ندارد به سخن پروایی
جویها بستهام از دیده به دامان که مگر
در کنارم بنشانند سهی بالایی
کشتی باده بیاور که مرا بی رخ دوست
گشت هر گوشه چشم از غم دل دریایی
سخن غیر مگو با من معشوقه پرست
کز وی و جام میام نیست به کس پروایی
این حدیثم چه خوش آمد که سحرگه میگفت
بر در میکدهای با دف و نی ترسایی
گر مسلمانی از این است که حافظ دارد
آه اگر از پی امروز بود فردایی
حافظ

وقتی تو نیستی
نه هست های ما چونان که بایدند
نه باید ها
مثل همیشه آخر حرفم و حرف آخرم را با بغض میخوانم
عمریست لبخند های لاغر خود را در دل ذخیره میکنمباشد برای روز مبادا
اما در صفحه های تقویم
روزی به نام روز مبادا نیست
آن روز هرچه باشد
روزی شبیه دیروز
روزی شبیه فردا
روزی درست مثل همین روزهای ماست
اما کسی چه میداند
شاید امروز نیز روز مبادا باشد
وقتی تو نیستی
نه هست های ما چونان که بایدند
نه باید ها
هر روز بی تو روز مباداست
آیینه ها در چشم ما چه جاذبه ای دارند
آیینه ها که دعوت دیدارند
دیدارهای کوتاه
از پشت هفت دیوار
دیوارهای صاف
دیوارهای شیشه ای شفاف
دیوارهای تو
دیوارهای من
دیوارهای فاصله بسیارند
آه..
دیوارهای تو همه آیینه اند
آیینه های من همه دیوارند

وحشت از عشق كه نه
ترس من فاصله هاست !
وحشت از غصه كه نه
ترس من خاتمه هاست..........
ترس بيهوده ندارم
صحبت از خاطره هاست
صحبت از كشتن ناخواسته ي عاطفه هاست
كوله باري ست پر از هيچ كه بر شانه ي ماست
گله از دست كسي نيست
مقصر دل ديوا نه ي ماست.....................


اين روزها برايم روزهاي
سکوت است
مثل مرده اي فقط نگاه مي کنم به ادمها
گاهي دلم براي خنده تنگ مي شود
و خاطرات را مرور مي کنم
بگذريم ..
من انقدر گفتني دارم که در چند خط جا نمي شود
زندگي گاهي عجيب جاي خالي ادمها را به رخ مي کشد

به پيش روي من تا چشم ياري ميكند درياست
چراغ ساحل آسودگي ها در افق پيداست
در اين ساحل كه من افتاده ام خاموش
غمم دريا دلم تنهاست
وجودم بسته در زنجير خونين تعلق هاست
خروش موج با من مي كند نجوا
كه هر كس دل به دريا زد رهايي يافت
كه هر كس دل به دريا زد رهايي يافت
مرا آن دل كه بر دريا زنم نيست
ز پا اين بند خونين بركنم نيست
اميد آنكه جان خسته ام را
به آن ناديده ساحل افكنم نيست
مشيري

مــاآدمایــی هــستیم کـه دیگــه نــه از اومـدن
کسـی ذوق زده میشـــیم ...
نــه کسی از کنــارمــون بـــره
حوصــله داریــم نازشـــو بخـــریم کــه برگـــرده !!!
مـــاها آدمـــای بی احســـاسی نیســـتیم ..!
یـــه زمانــــی یــــه کســـایی وارد زندگیمـــون شـــدن
کـــه بــــاید میمـــــوندن
بــــه حرفامــــون گـــوش میکـــردن . . .
کــــه نــمـــــــوندن

در سر سرای این دنیای فانی خود را غرق کرده ایم
وخودمان را با جمله ی ...
تا قسمت چه باشد گول میزنیم و منتظر معجزه ای از اسمان هفتمیم...
غافل از اینکه ..
قسمت اراده من و توست … !
همت میخواد نه افکار واهی و خرافات

عاقبت باید گفت
با لبی شاد و دلی غرقه به خون
كه خداحافظ تو . . .
گر چه تلخ است ولی باید این جام محبت بشكست
گرچه تلخ است ولی باید این رشته الفت بگسست
باید از كوی تو رفت
دانم از داغ دلم بی خبری
و ندانی كه كدام جام شكست
كه كدام رشته گسست
گرچه تلخ است پس از رفتن تو خو نمودن به غم و تنهایی
عاقبت باید رفت
عاقبت باید گفت
با لبی شاد و دلی غرقه به خون
كه خداحافظ تو .

مرا نخوان در اين اخرين دقايق
چرا كه ديگر پايان يافته ام
ثانيه هايم به اخر رسيده اند
و اخرين قدمهاي نفسم بر روي ساحل اندوه پا مي گذارند
تا رد پاي ديروز خويش را بيابند
گم كرده سرزمين احساس را
مرا نخوان اي مظهر غرور
مگر مرا با دستهايت در گوري نگذاشتی
كه خروجي از ان نيست
در شبي تيره سرد پشتم را با خاكی اشنا کردی
که سالها بود همبسترش بودم
لعنت بر تو باد كه مرا زنده در گور فرو بردي
وتوخود مرده ،زنده اي
لعنت بر تو
بر تو اي تنهايي

در سكوتت چيزي است كه مرا مي شكند آنجا
ته خط
پشت دروازه سنگي،به چه مي كوبم
راه مسدود و نگاهت خاليست
مهرباني مرده است در باور تو
و من انگار شاخه اي خشك به تنپوش تو آويزانم
بشكنم زود
آسمانها ابريست

زیر قول خود زدی نامرد بودن ساده است
فصل پاییز ، اتفاقا ، زرد بودن ساده است
رفته ای اما دلت پیش دلم جا مانده است
بی قراری مثل من ، برگرد ، بودن ساده است
کوچه کوچه شهر را هرشب به دنبال تو ام
فکر کردی کولی شبگرد بودن ساده است؟
بی تفاوت رد شدی هرگز نمی شد باورم
مرد تابستان برایش سرد بودن ساده است !
میرسی یک شب که مایوسم از این دنیا ، فقط
لطف کن درمان بیاور ، درد بودن ، ساده است !
زهرا اسماعیل گل

به خــداحافــظـی تــلـخ تـو سـوگــنـد نــشــد
کـه تـو رفــتـی و دلـم ثـانـیـه ای بـنـد نـشـد
بـا چـراغـــــی هـمه جـا گـشـتـم و گـشـتـم در شـهـر
هـیــچ کـس ! هــیـچ کـس ایـنجا به تـو مانـنـد نـشـد
خواسـتـنـد از تـو بگویـنـد شـبـی شـاعـرها
عـــاقـبـت بـا قــلــم شــرم نوشـتـنـد : نـشـد
فاضل نظری

یاد بگذشته به دل ماند و دریغ
نیست یاری که مرا یاد کند
دیده ام خیره به ره ماند و نداد
نامه ای تا دل من شاد کند
خود ندانم چه خطائی کردم
که ز من رشته الفت بگسست
در دلش جائی اگر بود مرا
پس چرا دیده ز دیدارم بست
هر کجا می نگرم، باز هم اوست
که بچشمان ترم خیره شده
درد عشقست که با حسرت و سوز
بر دل پر شررم چیره شده
گفتم از دیده چو دورش سازم
بی گمان زودتر از دل برود
مرگ باید که مرا دریابد
ورنه دردیست که مشکل برود
تا لب بر لب من م لغزد
می کشم آه که کاش این او بود
کاش این لب که مرا می بوسد
لب سوزنده آن بدخو بود
می کشندم چو در آغوش به مهر
پرسم از خود که چه شد آغوشش
چه شد آن آتش سوزنده که بود
شعله ور در نفس خاموشش
شعر گفتم که ز دل بردارم
بار سنگین غم عشقش را
شعر خود جلوه ئی از رویش شد
با که گویم ستم عشقش را
مادر، این شانه ز مویم بردار
سرمه را پاک کن از چشمانم
بکن این پیرهنم را از تن
زندگی نیست بجز زندانم
تا دو چشمش به رخم حیران نیست
به چکار آیدم این زیبائی
بشکن این آینه را ای مادر
حاصلم چیست ز خود آرائی
در ببندید و بگوئید که من
جز او از همه کس بگسستم
کس اگر گفت چرا؟ باکم نیست
فاش گوئید که عاشق هستم
قاصدی آمد اگر از ره دور
زود پرسید که پیغام از کیست
گر از او نیست، بگوئید آن زن
دیرگاهیست، در این منزل نیست
فروغ فرخزاد

گاه گاهی می شود بود و نبود
گاه گاهی می شود خواند و نخواند
گاه گاهی می شود برد و نبرد
گاه گاهی شايد قلمی بايد زد
به سرانگشت نياز
به روانی اميد
به سياهی درون
گاه گاهی می شود خواست و نخواست
يا خواست و نشد
نه!!! شايد شد و نخواست
چه کسی می داند؟؟؟
گاه گاهی می شود پاک نمود
می شود خاک نمود
گاه گاهی می شود سجده نمود
به هر آنچه که هست
به هر آنچه که شايد باشد
يا نباشد هر چيز که بگويدد
گاه گاهی زندگی شوخی نيست....

پا به پای کودکی هایم بیا
کفش هایت را به پا کن تا به تا
قاه قاه خنده ات را ساز کن
باز هم با خنده ات اعجاز کن
پا بکوب و لج کن و راضی نشو
با کسی جز عشق همبازی نشو
بچه های کوچه را هم کن خبر
عاقلی را یک شب از یادت ببر
خاله بازی کن به رسم کودکی
با همان چادر نماز پولکی
طعم چای و قوری گلدارمان
لحظه های ناب بی تکرارمان
مادری از جنس باران داشتیم
در کنارش خواب آسان داشتیم
یا پدر اسطوره دنیای ما
قهرمان باور زیبای ما
قصه های هر شب مادربزرگ
ماجرای بزبز قندی و گرگ
غصه هرگز فرصت جولان نداشت
خنده های کودکی پایان نداشت
هرکسی رنگ خودش, بی شیله بود
ثروت هر بچه قدری تیله بود
ای شریک نان و گردو و پنیر !
همکلاسی ! باز دستم را بگیر
مثل تو دیگر کسی یکرنگ نیست
آن دل نازت برایم تنگ نیست ؟
حال ما را از کسی پرسیده ای؟
مثل ما بال و پرت را چیده ای ؟
حسرت پرواز داری در قفس؟
می کشی مشکل در این دنیا نفس؟
سادگی هایت برایت تنگ نیست ؟
رنگ بی رنگیت اسیر رنگ نیست ؟
رنگ دنیایت هنوزم آبی است ؟
آسمان باورت مهتابی است ؟
هرکجایی, شعر باران را بخوان
ساده باش و باز هم کودک بمان
باز باران با ترانه ، گریه کن !
کودکی تو ، کودکانه گریه کن!
ای رفیق روزهای گرم و سرد
سادگی هایم به سویم باز گرد!
سروده دکتر مجدالدین میرفخرایی، متخلص به گلچین گیلانی