دریا بالا آمد

آنقدر که

در قاب پنجره جای گرفت

نمی دانم

شاید هم پنجره بالا رفت

تا دریا را

به من نشان دهد

بالاخره

از این اتفاق ها می افتد

وقتی که تو باشی.

حالا که نیستی

من به پرندگان حق می دهم

که نخوانند

همینطور به خورشید

که مضحک و منگ

مثل یک دلقک دیوانه از کوچه ها بگذرد…