لحظه هایی از جنس بودن


غربت نگاه غریبم را در چشمان زیبایت دیدم.

با همه ی خوبی ها

با همه ی زیبایی ها

بهتر از تو ندیدم!


فردا چه می شود؟

فردایی که شاید بروی ...

من از فرداهای بی تو میترسم.


لحظه ای بساز برایم.

لحظه ای برای بودن.

برای ماندن.

برای نرفتن.

تا بدانم که هستی.

که میمانی.

که نمیروی ...


لحظه هایی ناب

از من و خواب

از این سکوت و این بغض و

لحظه های پر تب و تاب


لحظه هایی بساز تا بدانم که میمانی.

لحظه هایی از جنس بودن.

از جنس ماندن.

از جنس حیات.

لحظه ای بساز ...

کار تو از کار گذشت!

شب و روزم همه در حسرت دیدار گذشت

روزها خسته و شبها همه بیدار گذشت


روزها قطره شد و از یخ ایام چکید

لحظه ها عقربه وار از دم تکرار گذشت


آن درختم که بجز میوه ی غم بار نداد

فرصت شادی من در غم دلدار گذشت


خواب و بیداری من قابل تفکیک نشد 

همه در خلسه ی رویای دل انگار گذشت


گاهگاهی هم اگر دل طلب کاری کرد 

گفتم ای دل چه کنم کار تو از کار گذشت


بارها گفتم از امروز که کاری بکنم

در همین فکر جوانی همه بیکار گذشت


جای عطر سخن از ادکلن انگار پر است

دوره ی مولو ی و حافظ و عطار گذشت



محمد قادری فر(صبا)

برایم بخند

کفشهایت چه خوشبختند

در

پا به پای تو

مثل چشمهایم

هستی و ُ

نمی بینم ات

تو می چسبی

مثل بوی پیپ

برای دیگران

به اجبار زندگی ست

دوستت دارم ها

حالا تو هی بگو

” تویی زندگی م “

از تو نه شعری می خواهم وُ

نه نگاهی

گاهی فقط

یک لبخند / یک لبخند

برایم بخند

معصومیت عشق

می خواستم بدون کفش همه ی این جاده های خیس و بی انتها را بدوم

می دانستم در انتهای یکی از این راه ها تو در انتظارم ایستاده ای

نگاه کن چه بیشمار دستان که مرا به حصار در آورده اند..!!!

و چه بیشمار حلقه های بایدها و نبایدها که پای رفتنم را به زنجیر کشیده اند

عشق را به اثبات برسان .معصومیت عشق را تو ترانه کن ....نزدیک شو...نزدیکتر!!!

دوست دارم

خندیدم همراه بودی 

گریستم شانه بودی 

ترسیدم مامن بودی 

بودم تو هم بودی 

برای هر چه خواستم و بودی ، خواستی و نبودم ، دوستت دارم ...

چشمان همیشه روشنت را دوست دارم 

غرور سرکش دیوانه ات را دوست دارم 

خنده های عاشق مستانه ات را دوست دارم 

کلام راستین مردانه ات را دوست دارم 

قلب پاک دردانه ات را دوست دارم 

روح لطیف خالصانه ات را دوست دارم 

تو را دوست دارم و باز هم دوست دارم 

ولی...

معشوق من

چیزی بگو بگذار تا هم صحبتت باشم 

لختی حریف لحظه های غربتت باشم


ای سهمت از بار امانت هر چه سنگین تر! 

بگذار تا من هم شریک قسمتت باشم


تاب آوری تا آسمان روی دوشت را 

من هم ستونی در کنار قامتت باشم


از گوشه ای راهی نشان من بدهّ بگذار 

تا رخنه ای در قلعه بند فترتت باشم


سنگی شوم در برکه آرام اندوهت 

با شعله واری در خمود خلوتت باشم


زخم عمیق انزوایت دیر پاییده است 

وقت است تا پایان فصل عزلتت باشم


صورتگر چشمان غمگین تو خواهم بود 

بگذار همچون آیینه در خدمتت باشم


در خوابی و هنگام را از دست خواهی داد 

معشوق من!بگذار زنگ ساعتت باشم



حسین منزوی

دوستت دارم...

دوستت نمی دارم چنانکه گل سرخی باشی از نمک

زبرجد باشی یا پرتاب آتشی از درون گل میخک

دوستت می دارم آن چنان که گاهی چيزهای غريبی را 

ميان سايه و روح با رمز و راز دوست می دارند



تو را دوست دارم

همانند گلی که

هرگز شکفته نشد ولی

در خود نور پنهان گلی رادارد.



ممنون از عشق تو

شمیم راستینی از عطر

برخاسته از زمین

که میروید در روحم سیاه


دوستت می دارم بی آنکه بدانم چه وقت وچگونه و از کجا

دوستت می دارم ساده و بی پيرايه، بی هيچ سد و غروری؛

اين گونه دوست می دارمت،

چرا که برای عشق ورزيدن راهی جز اين نمی دانم 

که در آن منوجود ندارمو

تو...

چنان نزدیکی که دستهای تو

روی سینه ام، دست من است

چنان نزدیکی که چشمهایت بهم می آیند

وقتی به خواب میروم... 


پابلو نرودا

تا تو هستی

تا تو هستی و غزل هست دلم تنها نیست 

محرمی چون تو هنوزم به چنین دنیا نیست 


از تو تا ما سخن عشق همان است که رفت 

که در این وصف زبان دگری گویا نیست 


بعد تو قول و غزل هاست جهان را اما 

غزل توست که در قولی از آن ما نیست 


تو چه رازی که بهر شیوه تو را می جویم 

تازه می یابم و بازت اثری پیدا نیست 


شب که آرام تر از پلک تو را می بندم 

در دلم طاقت دیدار تو تا فردا نیست 


این که پیوست به هر رود که دریا باشد 

از تو گر موج نگیرد به خدا دریا نیست 


من نه آنم که به توصیف خطا بنشینم 

این تو هستی که سزاوار تو باز اینها نیست 


محمد علی بهمنی

دل من

در نقاشی هایم تنهایی ام را پنهان می کنم،


در دلم دلتنگی ام را،...


در سکوتم حرفهای نگفته ام را،


در لبخندم غصه هایم را،


دل من چه خردسال است،


ساده مینگرد ...


ساده می خندد ...


ساده می پوشد ...


دل من،


از تبار دیوارهای کاهگلی است.


ساده می افتد...


ساده می شکند....


ساده می میرد....



 یادم باشد


دلم که شکست ، سرم را بگیرم بالا...


تلافی نکنم ، فریاد نزنم ، شرمگین نباشم.


حواسم باشد ؛


دل شکسته ، گوشه‌هایش تیز است.


مبادا که دل و دست آدمی را که روزی دلدارم بود زخمی کنم ،


مبادا که فراموش کنم روزی شادی اش، آرزویم بود...

جایی در قلب من

جایی در قلب من

کودکی، بهانه های کوچک می گیرد

برای شادی هایی که فراموش شدند

لبخندهایی که بی هوا پریدند

جایی در قلب من

بغضی گره خورده است

با تیک تاک دقیقه هایی که سخت چسبناک اند

چقدر باید رفت؟؟

در جاده هایی که حتی پرنده هایش،

خسته از پرواز شده اند؟؟!!

و جغدهایش شب هارا دوست ندارند و می خوابند؟

چقدر باید رفت

بدون همراهی دست هایت

بدون ایمنی آغوشت؟!!

جایی در قلب من خسته است... 

خسته است....

تمام هستی ام تویی

هنوز همسوار مركب خیال من تویی..


هنوز هم یگانه شاهكار این قلم تویی..


هرآن به یاد تو، به مدح عشق می رسم..


و باز شرح هرنگاه عاشقانه ام تویی..


اگر كه عشق راز هستی است تو راز نه ..


كه عشق هستی و تمام هستی ام تویی..


به شوق مرده درنگاه خویش مژده می دهم..


كه پاسخ تمام انتظار صادقانه ام تویی..

خواب

از ظهر تا غروب طول کشید

دشتی را شخم زدم

تا دفنش کردم 

بدعادت شده بود

جلوتر از من راه می رفت تا زودتر به تو برسد؛ 

سایه ام را می گویم 

که خواب دیده بود

تو به دیدارش آمده ای. 


کیکاووس یاکیده

فرصت

به من چیزی بگو شاید،هنوزم فرصتی باشه

هنوزم بین ما شاید،یه حس تازه پیداشه


یه راهی رو به من واکن،تو این بی راهه بن بست

یه کاری کن برای ما،اگه مایی هنوزم هست


به من چیزی بگو از عشق،از این حالی که من دارم

من از احساس شک کردن،به احساس تو بیزارم


تو هم شاید شبیه من،تو این برزخ گرفتاری

تو هم شاید نمی دونی،چه احساسی به من داری


گریزی جز شکستن نیست،منم مثل تو می دونم

نگو باید برید از عشق،نه می تونی نه می تونم

نگــــــران نباش،

نگــــــران نباش،


حــــــال مـــن خـــــــوب اســت


بـــزرگ شـــده ام …


دیگر آنقــدر کـوچک نیستـم که در دلـــتنگی هـــایم گم شـــوم


آمـوختـه ام، که این فــــاصــله ی کوتـــاه، بیـن لبخند و اشک نامش


” زندگیست ”


آمــوختـه ام که دیگــر دلم برای


” نبــودنـت ” تنگ نشــــود …


راســــــتی ، بهتــــــــر از قبل دروغ می گویــــــم…


” حــــــال مـــن خــــوب اســت ” …


خــــــوب خــــــوب…

دلـــم مــی خــواهــد


دلـــم مــی خــواهــد نــامـــت را صـــدا کــنـــم ...

یـــک طــور دیـــگــر



جـــوری کـــه هــیــچ کــس صــدایــت نـکــرده بــاشـــد



یــک طـــور کـــه هــیــچ کــس را صــدا نـکــرده بـاشم



دلـــم مــی خــواهـــد نــامـــت را صـــدا کــنــم ...



یــک طــور کــه دلـت قرص شود که من هستم



یک طور که دلم قرص شود که با بودن من ، تو هم هستی .

عشق و احساس و عاطفه

میدانی سه رکن مهم حس کردن یک نفر چیست ؟!

اینکه اول عاشقش باشی ...

بعد درگیر احساس عاشقی با او ...

و در نهایت عاطفه ای را خرجش کنی که لیاقتش را دارد.

این سه می شوند همانی که باید بشوند.

آن وقت تو حساس میشوی

حساس در انتخابش

حساس در علایقش

حساس در نگاه هایش

حتی حساس در صحبت کردنش

حساس در وجودش

او برای توست

تو از آن ِ او

تو حساسی روی او

گاهی اوقات مغروری برای داشتن او

گاهی حسودی از دیدن نگاه هایی جز تو روی او

گاهی هم میخواهی فقط خودت باشی و او

او همان کسی ست که قبلاً بوده

چشم های تو اَند که او را جوری دیگر می بینند.

قلبت جور دیگری می تپد.

نگاهت فرق می کند.

فکرت درگیرش می شود.

آری

اینگونه شد که تو عاشق شدی.

هر وقت این حواس سراغت آمد ، بدان عاشق شدی ...

حالا دیگر مبارک است

شما یک عاشقید ...

فروغ فرخ زاد

ديده ام سوی ديار تو و در کف تو

از تو ديگر نه پيامی نه نشانی

نه به ره پرتو مهتاب اميدی

نه به دل سايه ای از راز نهانی


دشت تف کرده و بر خويش نديده 

نم نم بوسه ء باران بهاران

جاده ای گم شده در دامن ظلمت

خالی از ضربهء پاهای سواران


تو به کس مهر نبندی ، مگر آندم 

که ز خود رفته، در آغوش تو باشد

ليک چون حلقهء بازو بگشایی

نيک دانم که فراموش تو باشد


کيست آنکس که ترا برق نگاهش 

می کشد سوخته لب در خم راهی ؟

يا در آن خلوت جادوئی خامش

دستش افروخته فانوس گناهی


تو به من دل نسپردی که چو آتش 

پيکرت را ز عطش سوخته بودم

من که در مکتب رویائی زهره

رسم افسونگری آموخته بودم


بر تو چون ساحل آغوش گشادم 

در دلم بود که دلدار تو باشم

«وای بر من که ندانستم از اول»

«روزی آيد که دل آزار تو باشم»


بعد از اين از تو دگر هيچ نخواهم 

نه درودی، نه پيامی، نه نشانی

ره خود گيرم و ره بر تو گشايم

زآنکه ديگر تو نه آنی، تو نه آنی



فروغ فرخ زاد

یـه جـور خـاص


بـعضـی آدم هـا را نـمیشـود داشـت !

فقـط مـیشـود یـک جـور خـاصـی دوستـشـان داشـت !


بـعضـی آدم هـا اصـلا بـرای ایـن نـیستـنـد ،

کـه بـرای تـو بـاشنـد یـا تـو بـرای آن هـا !


اصـلا بـه آخـرش فکـر نـمـی کنـی .. .


آنهـا بـرای ایـننـد کـه دوستـشـان بـداری ،

آن هـم نـه دوسـت داشتـن مـعمـولـی نـه حتـی عـشـق !


یـک جـور خـاصـی دوسـت داشتـن کـه اصـلا هـم کـم نـیسـت ..!

ایـن آدم هـا حتـی وقتـی کـه دیگـر نـیستنـد هـم ،


در کنـج دلـت تـا ابـد یـه جـور خـاص دوسـت داشتـه خـواهنـد شـد ...

بدون تو

مینویسم بدون تو

بدون حضور تو

با دلی تنها

با هزار آه

با نگاهی بغض آلود به این فاصله

به این شب ها به این کاغذ های باطله

کاغذ هایی برای کشیدن لطافت نگات

برای بیان مخمل رنگ چشمات

بدون تو

این واژه دلتنگی چه معنای دلگیری دارد

چه وسعتی...چه رنگ شبگیری دارد

بدون تو

سوگی دارد فضای اتاقم

و از با تو بودن خیال میبافم

اشک تمدید می شود در نگاهم

بدون تو آه بدون تو...

حسرت چه جولانی میدهد برای لحظه دیدار

جسمم چگونه میجوشد در این سوی دیوار

مثل یک بیمار

گذر کند این زمان طعنه تلخی است انگار

بدون تو قصه نیست

حال امشب و هر شب من است

بدون تو

لحظه های با تو بدون مثل نام قشنگ تو

پرستو وار از خاطره آرامشم کوچ میکند

بدون تو آه که زمان با من انگار گل یا پوچ میکند

بدون تو حال من اما...

پشت یک واژه آه

من تا همیشه تنها

ساده و کودکانه گریه میکنم

پنجره

من

هر روز

پشت پنجره ای که

شبیه هیچ پنجره ای نیست

سلام های بی صدایت را تا می کنم

و از نقطه های دور 

برایت دست تکان می دهم

تماشایت می کنم

و می دانم

تو_هر روز_

با اینکه چشمانت را_محکم_ بسته ای

نگاهم می کنی

و با اینکه خودت را جلد کرده ای

برایم دست تکان می دهی

من می دانم

خیال های رنگی ات را من می خوانم

و می خندم

و می خندم

و می خندم

بگذار تا همیشه

روشنی چراغ کوچکم

از خنده های پر ستاره ات وام گیرد.