نا تمام


بي تو اينجا نا تمام افتاده ام 

پخته اي بودم که خام افتاده ام

گفته بودي تا که عاقلتر شوم

آه ، مي خواهي مگر کافر شوم

من سري دارم که مي خواهد کمند

حالتي دارم که محتاجم به بند

کاشکي در گردنم زنجير بود

کاشکي دست تو دامنگيربود

عقل ما سرمايه دردسر است

من جهان را زير وبالا کرده ام

عشق خود را در تــــــو پيدا کرده ام

من دگر از هر چه جز دل خسته ام

عهد ياري با دل دل بسته ام

بر لب تو خنده مجنوني ام

خنده تو رنگي از دلخونيم 

سـخـت و سـرد

مـهـربـانـی تـا کـــــــی ؟؟

بـگـذارسـخـت باشم و سـرد !!

بـاران کـه بـاریــد ... چـتـر بـگـیـرم و چـکـمـه !!!

خـورشـیـدکـه تـابـیـد ... پـنـجـره ببـندم و تـاریـک !!!

اشـک کـه آمـد ... دسـتـمـالـی بـردارم و خـشـک !!!

او کـه رفـت نـیـشخـنـدی بـزنـم و سـوت . . .

وقتی دلم تنگ مي شود

وقتی دلم مي گيرد


چشمهايم را مي بندم


و گذرزمان را به رويا ی خيال مي سپارم


آنجا كه نسيم صبح و طلوع خورشيد


ازآن سوی اقليم پرنده های عاشق می رسند


چه فرقی مي كند؟!!


مهم احساس است كه انتظار را در قلبم تداعی می كند


حالا ديگر پروانه های لای دفترچه زمزمه های دلتنگیم هم شاعرشده اند

درد و دل

كفتر ِ چاهي ِ من،حالِ شنيدن داري؟ 


من كه بي بال و پرم ، عشق ِ پريدن داري ؟ 


آسمان ، رفت از اين معركه ها بود و نبود 


بگشا پلك اگر جرئت ِ ديدن داري 


گيرم اين باغ ، لبالب شده از طعم ِ خزان 


دست ِ خون ريز ِ انار و دل ِ چيدن داري؟ 


آه ... اي چشم ِ قشنگتو طلوع ِ خورشيد 


از پس ِ حادثه ها ميل ِ دميدن داري ؟ 


غنچه ، كال است و زمين سخت و هوا طوفاني 


فرصت ِ سيب شدن ، شوق ِ رسيدن داري؟ 


يك بغل طعم ِ غزل دارم و آهنگ ِ نگاه 


توي رگهایم ، بگو ، وقت ِ تپيدن داري ؟ 


سفر ِ اشكم و آماده ی ِ دريا شدنم 


تو بگو دامني ازجنس ِ چكيدن داري ؟؟؟؟؟

سکوت

سکوت اتاقم را دوست دارم

و آنرا حتی با صدای ترکیدن بغضم نخواهم شکست

بغضم را فرو خواهد خورد اما سکوت را ادامه خواهم داد

تاریکی مطلق اتاقم را با هیچ نوری از بین نخواهم برد 

حتی با برق نگاهم

چشم هایم را مدت هاست به روی همه چیز بسته ام

چرا که تاریکی اتاقم کمرنگ نشود

ای شب

ای شب، به پاس صحبت دیرین، خدای را

با او بگو حکایت شب زنده داریم

با او بگو چه می کشم از درد اشتیاق

شاید وفا کند، بشتابد به یاری ام

ای دل، چنان بنال که آن ماه نازنین

آگه شود ز رنج من و عشق پاک من

هر چند بسته مرگ، کمر بر هلاک من

ای شعر من، بگو که جدایی چه می کند

کاری بکن که در دل سنگش اثر کنی

ای چنگ غم، که از تو به جز ناله برنخاست

راهی بزن که ناله از این بیشتر کنی

ای آسمان، به سوز دل من گواه باش

کز دست غم به کوه و بیابان گریختم

داری خبر که شب همه شب دور از آن نگاه

مانند شمع سوختم و اشک ریختم

ای روشنان عالم بالا، ستاره ها

رحمی به حال عاشق خونین جگر کنید

یا جان من ز من بستانید بی درنگ

یا پا فرا نهید و خدا را خبر کنید

آری، مگر خدا به دل اندازدش که من

زین آه و ناله راه به جایی نمی برم

جز ناله ای تلخ نریزد ز ساز من

از حال دل اگر سخنی بر لب آورم

آخر اگر پرستش او شد گناه من

عذر گناه من، همه، چشمان مست اوست

تنها نه عشق و زندگی و آرزوی من

او هستی من است که آینده دست اوست

عمری مرا به مهر و وفا آزموده است

داند من آن نی ام که کنم رو به هر دری

او نیز مایل است به عهدی وفا کند

اما – اگر خدا بدهد- عمر دیگری...


کلام: فریدون مشیری

حسرت لحظه ها

یه وقتایی دلم میخواد با تو باشم

دلم هوای لبخندت،نگاهت و حتی اخم هایت را میکند

یه وقتایی حسرت میخورم

حسرت لحظه هاییکه بودی و من باور نداشتم

لحظه هاییکه فاصله مان با نگاه گسسته میشد

و

حالا فاصله مان به درازای یک عمر میرسد

تلخ نیست؟

پس از مرگم

نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد


نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم


چه خواهدساخت ولی بسیار مشتاقم


که از خاک گلویم سوتکی سازندگلویم


سوتکی باشد به دست طفلکی گستاخ


وبازیگوش واویک ریز و پی در پی دم 


گرم خموشش را در گلویم بفشارد و


خواب آشفته گان خفته را آشفته تر سازد 


بدین سان بشکند دائم سکوت مرگبارم را! 

دکــمــه هــای سـَـرد کـیـبـرد

داســـتـان مـَـن و تــو از آنــجـا شـــروع شـد کــﮧ :

پـشـت شـیشــﮧ ے بـے جـان مـانیـتـور

بـــﮧ هــم جــان دادیــم ... !

با دکــمــه هــای سـَـرد کـیـبـرد ،

دســت هـاے هــم را گـرفـتیـمو

گــرمایـش را حـِـس کــردیـم ...!

بـا صــورتـکـهـا ، هــمـدیگـر را بـوســیـدیـم

و طــمـع لــَـبـهــایـمـان را چـشـیـدیم ...!

آهــنـگـے را هــم زمــان باهــم

گــوش کــردیـم و اشــک ریـخـتیـم ...!

شـــب بــخـیر ـهـایـمان

را چند شب است که فراموش کرده ایم...

معشوق من

چیزی بگو بگذار تا هم صحبتت باشم 

لختی حریف لحظه های غربتت باشم


ای سهمت از بار امانت هر چه سنگین تر! 

بگذار تا من هم شریک قسمتت باشم


تاب آوری تا آسمان روی دوشت را 

من هم ستونی در کنار قامتت باشم


از گوشه ای راهی نشان من بدهّ بگذار 

تا رخنه ای در قلعه بند فترتت باشم


سنگی شوم در برکه آرام اندوهت 

با شعله واری در خمود خلوتت باشم


زخم عمیق انزوایت دیر پاییده است 

وقت است تا پایان فصل عزلتت باشم


صورتگر چشمان غمگین تو خواهم بود 

بگذار همچون آیینه در خدمتت باشم


در خوابی و هنگام را از دست خواهی داد 

معشوق من!بگذار زنگ ساعتت باشم



حسین منزوی

بــــــاران عشــــق

آجر می چینم روی هم، 

دور تا دورِ بودنــــم،

آنقـدر که دیــواری شود،

 تا هیچ احسـاســی


نـتوانــد سَــرَک بکشد و،سَر به سَرم بگذارد ...

،من جــایی از دیــروز جــا مانـــدم


که دست هایم را زیرِ بــــــاران شستم از"عشــــق "

پرواز

دیشب دوباره گویا خودم را خواب دیدم

در اسمان پر میکشیدم

ولابه لای ابر ها پرواز میکردم

و صبح چون از جا پریدم

در رختخوابم

یک مشت پر دیدم

یک مشت پر ..گرم و پراکنده

پایین بالش

در رختخواب من نفس می زد

ان گاه با خمیاز های ناباورانه

بر شانه های خسته ام دستی کشیدم

بر شانه هایم

انگار جای خالی چیزی....

چیزی شبیه بال

احساس کردم!

حس برگی

رسیده ام به حس برگی که 

میداند باد از هر طرف بیاید سرانجامش افتادن است

 و

انگشتانم را فرو می برم در چشمانم …

چون این سد اگر فرو بریزد ،

 دنیا را آب خواهد برد …

خاطرات اولین ها

گاهی خاطرات

بهترین مسکن

برای گذراندن روزهایی است

که نمی دانی چه باید بکنی؟

بین انتظار کشیدن

و جدا شدن درگیری

روزهایم با خاطرات می گذرند

خاطرات اولین ها

اولین دیدار

اولین صحبت ها

اولین خنده ها

اولین بوسه

حتی اولین گریه در آغوشت

عجیب گیر کرده ام بین این خاطرات

و عجیب آن حس ها

برایم زنده هستند

با اولین خنده ها لبخند به لبم می نشیند

با اولین گریه سرشار از بغض می شوم

و با یادآوری اولین بوسه

لبریز از حس خواستن می شوم

چشمهایم را می بندم

با خودم دوباره مرور می کنم

می خواهم آنقدر این اولین ها را

به یاد بیاورم

که هیچگاه از ذهنم پاک نشوند

می خواهم در لحظه اولین بوسه بمانم

آنقدر در این لحظه می مانم تا خودم را در آغوشت ببینم.

دوراهی

سخت ترین دو راهی ، دوراهی بین فراموش کردن و انتظار است

گاهی کامل فراموش میکنی و بعد میبینی که باید منتظر می ماندی

و گاهی

آنقدر منتظر میمانی تا وقتی که میفهمی زودتر از این ها باید فراموش میکردی . . .

من زنم

من دختر، من زن هستم.

گاهی فرشته 

گاهی من گرم،گاهی سرد هستم

گاهی اوقات، جوان و گاهی اوقات پیر هستم. 

من دختر،من زن هستم. 

گاهی احمقانه ام و گاهی اوقات هوشمند.

من هستم ترش و شیرین

گاهی خوب و گاهی تند و زننده هستم. گاهی اوقات دوست داشتنی ام،

من گاهی اوقات غیر منصفانه ام، گاهی فقط،

گاهی خوب و گاهی اوقات ضعیف هستم.

من فقط منم..........

من زنم

سکوت‌‌

گذشت آن زمان کهنه دیدار رفت آن دقیقه های پر هیاهو

رفت آن حس دیدار

شکست آن لحظه زیبا

سکوت‌‌،سکوت،سکوت

و تو ...

چه ساده گذشتی از این همه احساس

و من...

سکوت‌‌،سکوت،سکوت

زیباترین خلقت عالم ، روزت مبارک


روز مادر یعنی به تعداد همه روزهای گذشته ی تو، صبوری!


روز مادر یعنی به تعداد همه روزهای آینده ی تو ،دلواپسی!


روز مادر یعنی به تعداد آرامش همه خوابهای کودکانه ی تو، بیداری ! 


روز مادر یعنی بهانه بوسیدن خستگی دستهایی که عمری به پای بالیدن تو چروک شد !


روز مادر یعنی بهانه ی در آغوش کشیدن او که 


نوازشگر همه ی سالهای دلتنگی تو بود! 


روز مادر یعنی باز هم بهانه مادر گرفتن


زیباترین خلقت عالم ، روزت مبارک

آن که


آن که هیچ نمی داند به چیزی عشق نمی ورزد

آن که از عهده هیچ کاری بر نمی آید هیچ نمی فهمد


آن که هیچ نمی فهمد بی ارزش است 

ولی آن که می فهمد بی گمان عشق می ورزد


هرچه بیشتر دانش آدمی در چیزی ذاتی باشد عشق بدان بزرگتر است......

هر که فکر می کندهمه میوه ها همان وقت می رسند که توت فرنگی از انگور هیچ نمی داند.

گذر گاه زمان



در گذر گاه زمان خيمه شب بازی دهر
با همه تلخی و شيرينی خود ميگزرد

عشق ها ميميرند...
رنگها رنگ دگر می گيرند...

و فقط خاطره هاست که چه شيرين و چه تلخ
دست ناخورده به جا می مانند....