بــــــاران عشــــق

آجر می چینم روی هم،
دور تا دورِ بودنــــم،
آنقـدر که دیــواری شود،
تا هیچ احسـاســی
نـتوانــد سَــرَک بکشد و،سَر به سَرم بگذارد ...
،من جــایی از دیــروز جــا مانـــدم
که دست هایم را زیرِ بــــــاران شستم از"عشــــق "
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت ۱۳۹۲ ساعت 16:51 توسط parwaneha
|
حتی اگر نباشی: