از خدا پرسیدم

از خدا پرسیدم 

دوست دارید بندگانتان چه بیاموزند؟

 گفت: "بیاموزند که آنها نمی توانند کسی را وادار کنند،

 عاشقشان باشد"

 "بیاموزند که انسانهایی هستند که آنها را دوست دارند

 اما نمی دانند که چگونه عشقشان را ابراز کنند

منطق عشق

منطق عشق منطق عشق , منطق دلیل و برهان نیست . 

منطق صغری و کبری نیست . منطق علت و معلول نیست .

منطق عاشق و معشوق است . منطق امید و آرزو .

منطقی که فقط عشاق به آن استناد میکنند و عقلا به مضحکه بر مجلس عقل .

و من بر همان منطق تو را میپرستم و میستایم .

باز باران

باز باران 

با ترانه میخورد بر بام 

خانه خانه ام کو؟

خانه ات کو؟ 

آن دل دیوانه ات کو؟روزهای کودکی کو؟

فصل خوب سادگی کو؟

یادت آید روز باران گردش یک روز دیرین؟

پس چه شد دیگر٬ کجا رفت؟

خاطرات خوب و رنگین در پس آن کوی بن بست در دل تو٬آرزو هست؟

کودک خوشحال دیروز غرق در غمهای امروز

یاد باران رفته از یادآرزوها رفته بر بادباز باران ، باز باران میخورد بر بام خانه بی ترانه

دربند بودنت

مغموم تر از برگى که از شاخه جدا مى شود

و اسبى که در راهى نا اشنا

در باران 

ره مى سپارد

اندوه اوارگى با من است

دلم گر چه از عشق روشن

اينك بي روي تو 

خورشيد گرفته است

تيرگي كسوف با من است

بي تو زندگي تلخ تر از شرمي مستمر

كدام اندوهت را بگريم

نبودن

يا دربند بودنت را؟؟

موسوى گرمارودى

یـہ وقتایے

یـہ وقتایے هست مےبينے فقط خودتے وخودت ... 


دوســـت دارے،همـــدردندارے ... 


خانـــوادـہ دارے،حمــــایت ندارے ... 


عشــق دارے،تکـــيـہ گاـہ ندارے ... 


مثل هميشـہ 


هــمـہ چے دارے و هــيچے ندارے...

فراموشكارترین رفیق

ماسه ها فراموشكارترین رفیقان راهند.

 پا به پایت می آیند،

 آنقدر كه گاهی سماجتشان درهمراهی،

 حوصله ات راسر می برد،

 اما كافی است تا اندک بادی بوزد، 

یا خرده موجی برخیزد،

 تا برای همیشه بروند.

 ما از نسل ماسه ها نیستیم،

 از نسل صدفهاییم،

 صدفهایی كه به پاس اقامتی یکروزه،

 تا دنیا دنیاست،

 صدای دریا را برای هر گوش شنوایی زمزمه میکنند...

غریبی...

من و غریبی و غربت دیار


خشک شده ام همچو زمینی ترک دار


این تنهاست همه دلیلش


از درد فراق و دوری رخ یار


خسته ام و سخت بی تاب


برای تنها قطره ایی آب


در آن لحظه دیدار


سیراب شدن در آن لحظه ناب




در این روزهای دلتنگی


میان آدمیانی سنگی


من غریب افتاده ام 


تا تو بیایی و بجنگی


جنگ با این همه دروغ و ریا


آدمیان سفید رو اما دل سیاه


شکسته دل میانشان هست بسیار


اما دریغ میکنند، حتی از یک نگاه




بازهم رویاها و تو و من


تنهایم ، تنها در این انجمن


چه بگویم که بسیار است حرف دل


اما.........

چشم به راه

من تنها نیستم, اشکهایم را دارم, اشکهایی که از غم تو بر گونه هایم جاری است. 

من تنها نیستم, لحظه ها را دارم, لحظه هایی که یکی پس از دیگری عاشقانه می میرند تا حجم فاصله را کمرنگ تر کنند. 

من تنها نیستم چرا که خیالت حتی یک نفس از من غافل نمی شود.

چقدر دوست دارم لحظه هایی را که دلتنگ چشمانت می شوم. 

هر لحظه دوریت برایم یک دنیا دلتنگی است و چقدر صبور است دل من, چرا که به اندازه تمام لحظه های عاشق بودنم از تو دور هستم .

ولی من باز چشم براهم... چشم به راهم تا آرامش را به قلب من هدیه کنی مهربان من

عید باستانی بر همه ی شما مبارک

دو قدم مانده به خندیدن برگ...


یک نفس مانده به ذوق گل سرخ...


چشم در چشم بهاری دیگر...


تحفه ای یافت نکردم که کنم هدیه تان،


یک سبد عاطفه دارم


همه ارزانی تان...


نوروز بر همه مبارک

دلی سربلند

سرا پا اگر زرد و پژمرده‌ایم 

ولی دل به پاییز نسپرده‌ایم 

چو گلدان خالی لب پنجره 

پر از خاطرات ترك خورده‌ایم 

اگر داغ دل بود ما دیده‌ایم 

اگر خون دل بود ما خورده‌ایم 

اگر دل دلیل است آورده‌ایم 

اگر داغ شرط است ما برده‌ایم 

اگر دشنه ی دشمنان، گردنیم 

اگر خنجر دوستان، گرده‌ایم 

گواهی بخواهید: اینك گواه 

همین زخم هایی كه نشمرده‌ایم 

دلی سربلند و سری سر به زیر 

از این دست عمری به سر برده‌ایم


قیصر امین‌پور

روز مبادا

عمری است لبخند‌های لاغر خود را در دل ذخیره می‌كنم: باشد برای روز مبادا! اما در صفحه‌های تقویم... 

روز مبادا 

وقتی تو نیستی 

نه هست‌های ما 

چونان كه بایدند 

نه باید ها... 

مثل همیشه آخر حرفم 

و حرف آخرم را 

با بغض می‌خورم 

عمری است 

لبخند‌های لاغر خود را 

در دل ذخیره می‌كنم: 

باشد برای روز مبادا! 

اما 

در صفحه‌های تقویم 

روزی به نام روز مبادا نیست 

آن روز هر چه باشد 

روزی شبیه دیروز 

روزی شبیه فردا 

روزی درست مثل همین روزهای ماست 

اما كسی چه می‌داند؟ 

شاید 

امروز نیز روز مبادا باشد! 

وقتی تو نیستی 

نه هست‌های ما 

چونانكه بایدند 

نه باید ها... 

هر روز بی‌تو 

روز مبادا است! 

قیصر امین‌پور

ویـــرانــــه

قــــبـــــول کــنـــــــــــــ ...

کـــــه گـــــذشـــــتــــه اســــتــــ کــــار مـــــن از شــــک ...

کــــــــه ســــــال هــــاســتــــــ

بــــه تـــــنــهـایــــی ام یــقــیـــــن دارمـــــــ ـ...!!!

وقــــــتـــی نــــیســـتــــی ،

تــــمـــــام غــــصـــــه هــــای دنـــیـــــا در دلـــم آوار مــی شـــود ...

بـــیــــــا بـبــــیــن ویـــرانــــه ای کـــه ســـاخــــتــــی!!!

من هنوز عاشقم

و من هنوز عاشقم

آنقدر که می توانم

هر شب - بدون آنکه خوابم بگیرد


از اول تا آخر بی وفایی هایت را بشمارم

و دست آخر

همه را فراموش کنم

آنقدر که می توانم

اسمت را

روی تمام آبهای دنیا بنویسم

و باز هم جا کم بیا ورم

آنقدر که می توانم

شب ها طوری به یادت گریه کنم که

خدا جایم را با آسمان عوض کند!

و من هنوز عاشقم

آنقدر که میتوانم

چشم هایم را ببندم

و خیال کنم:

هنوز دوستم داری!

در آغوش تو

آماده ام تا به تردید


نفس بکشی


و من


بی بهانه به تنت


عشق ببافم.


میايستم کنار دريا


و طلوع تو را 


انتظار میکشم


با موج بلند میخيزم


بيايی ابر میشوم


در آغوش تو


نيايی میريزم

آرزوی من

آرزوی من اینست که دو روز طولانی

در کنار تو باشم فارغ از پشیمانی


آرزوی من اینست یا شوی فراموشم

یا که مثله غم هر شب گیرمت در آغوشم


آرزوی من اینست که تو مثله یک سایه

سرپناه من باشی لحظه تر گریه


آرزوی من اینست نرم و عاشق و ساده

همسفر شوی با من در سکوت یک جاده


آرزوی من اینست هستی تو من باشم

لحظه های هوشیاری مستی تو من باشم


آرزوی من اینست تو غزال من باشی

تک ستاره روشن در خیال من باشی


آرزوی من اینست در شبی پر از رویا

پیش ماه و تو باشم لحظه ای لب دریا


آرزوی من اینست از سفر نگویی تو

تو هم آرزویی کن اوج آرزویی تو


آرزوی من اینست مثله لیلی و مجنون

پیروی کنیم ازعشق این جنون بی قانون


آرزوی من اینست زیر سقف این دنیا

من برای تو باشم تو برای من تنها

اگر فراموشم کنی

می خواهم بدانی این را که

اگر از پنجره 

به ماه بلورین شاخه سرخ 

پاییز کند گذر 

بنگرم


اگر در کنار آتش  

دست بر خاکستر نرم 

برتن پر چروک هیزم سوخته زنم 

همه چیز مرا به سوی تو می آورد

گویی هر آنچه هست 

رایحه روشنی ورنگ

قایق های خردی اند

راهی جزیره های تو که چشم براه منند

اینک 

اگر اندک اندک دوستم نداشته باشی

من نیز تورا از دل می برم

اندک اندک

اگر یکباره فراموشم کنی 

در پی من نگرد

زیرا پیش از تو فراموشت کرده ام

اگر توفان بیرق هایی را

که از میان زندگیم می گذرند 

بیهوده ودیوانه بخوانی 

وسر آن داشته باشی 

که مرا در ساحل قلبم 

آنجا که ریشه در آن دوانده ام رها کنی

به یاد داشته باش

یک روز 

وقتی دلم خسته می‌شود

گرد و غبارش را با اشک می‌گیرم و از شادی که در راه است، می‌گویم.  

وقتی دلم خسته می‌شود،

برایش از فردایی روشن می‌خوانم

به‌یادش می‌آورم که چه دل‌هایی را از خستگی به درآورده!

وقی دلم خسته می‌شود،

می‌نشینم و برایش آرام نجوا می‌کنم

گرد و غبارش را با اشک می‌گیرم

و از شادی که در راه است، می‌گویم.

  

وقتی دلم خسته می‌شود،

دوست را صدا می‌زنم

و به خدایی که بزرگ است، می‌سپارم‌اش...  

خبر از من داری؟

خبر از من داری؟…

خبر از دلتنگی های من چطور؟

و آن پروانه های شادی که در نگاهم بودند…

خبرش رسیده که مرده اند؟

هیچ سراغ دلم را میگیری؟

کسی خبر داده که آب رفته ام از خستگی؟

مچاله ام از دلتنگی؟

آه… که هیچ کلاغی نساختیم میان هم

وجدانت راحت…

خبرهای من به تو نمی رسد…

ولنتاین مبارک


پیشاپیش ولنتاین به همه کسانی که محبت توی دلهاشون خونه داره مبارک 

راز ماندن

کوه پرسید ز رود ، زیر این سقف کبود

راز ماندن در چیست؟ گفت : در رفتن من

کوه پرسید و من؟ گفت : در ماندن تو

بلبلی گفت : و من ؟

خنده ای کرد و گفت : در غزلخوانی تو

آه از آن ابادی که در آن کوه رود

رود ، مرداب شود ، و در آن بلبل سر گشته سرش را به گریبان ببرد

و نخواند دیگر

من و تو بلبل و کوه و رودیم

راز ماندن جز

در خواندن من ، ماندن تو ، رفتن یاران سفر کرده ی مان نیست

بدان !