غریبی...

من و غریبی و غربت دیار
خشک شده ام همچو زمینی ترک دار
این تنهاست همه دلیلش
از درد فراق و دوری رخ یار
خسته ام و سخت بی تاب
برای تنها قطره ایی آب
در آن لحظه دیدار
سیراب شدن در آن لحظه ناب
در این روزهای دلتنگی
میان آدمیانی سنگی
من غریب افتاده ام
تا تو بیایی و بجنگی
جنگ با این همه دروغ و ریا
آدمیان سفید رو اما دل سیاه
شکسته دل میانشان هست بسیار
اما دریغ میکنند، حتی از یک نگاه
بازهم رویاها و تو و من
تنهایم ، تنها در این انجمن
چه بگویم که بسیار است حرف دل
اما.........
+ نوشته شده در دوشنبه پنجم فروردین ۱۳۹۲ ساعت 13:14 توسط parwaneha
|
حتی اگر نباشی: