در نقاشی هایم تنهایی ام را پنهان می کنم،


در دلم دلتنگی ام را،...


در سکوتم حرفهای نگفته ام را،


در لبخندم غصه هایم را،


دل من چه خردسال است،


ساده مینگرد ...


ساده می خندد ...


ساده می پوشد ...


دل من،


از تبار دیوارهای کاهگلی است.


ساده می افتد...


ساده می شکند....


ساده می میرد....



 یادم باشد


دلم که شکست ، سرم را بگیرم بالا...


تلافی نکنم ، فریاد نزنم ، شرمگین نباشم.


حواسم باشد ؛


دل شکسته ، گوشه‌هایش تیز است.


مبادا که دل و دست آدمی را که روزی دلدارم بود زخمی کنم ،


مبادا که فراموش کنم روزی شادی اش، آرزویم بود...