شب و روزم همه در حسرت دیدار گذشت

روزها خسته و شبها همه بیدار گذشت


روزها قطره شد و از یخ ایام چکید

لحظه ها عقربه وار از دم تکرار گذشت


آن درختم که بجز میوه ی غم بار نداد

فرصت شادی من در غم دلدار گذشت


خواب و بیداری من قابل تفکیک نشد 

همه در خلسه ی رویای دل انگار گذشت


گاهگاهی هم اگر دل طلب کاری کرد 

گفتم ای دل چه کنم کار تو از کار گذشت


بارها گفتم از امروز که کاری بکنم

در همین فکر جوانی همه بیکار گذشت


جای عطر سخن از ادکلن انگار پر است

دوره ی مولو ی و حافظ و عطار گذشت



محمد قادری فر(صبا)