پروانه ی سوخته بال

من غم فروش بی خانمانم...
عشق را نمی شناسم...
خاکستر پروانه ی سوخته بالم و ديگر اشک شمع را دوست ندارم...
ديوانه ی زنجير گسسته ام و آرامش نمی يابم...
من مرغکی اسير در دام تنهاييم و باده ی خوشبختی ام بر خاک ريخت...
و پروانه ی عشق ناشکوفايم هراسان از آغوشم گريخت
و برايم فقط سوزها و گدازها و اشک ها و ناله های ياس آلود باقی ماندند
تا در شبهای سياه و تاريک ؛ مرا در دامان پر مهر و محبت بی پايانشان نوازشم کند...
+ نوشته شده در دوشنبه بیستم آبان ۱۳۹۲ ساعت 19:6 توسط parwaneha
|
حتی اگر نباشی: