من غم فروش بی خانمانم...

عشق را نمی شناسم...

خاکستر پروانه ی سوخته بالم و ديگر اشک شمع را دوست ندارم...

ديوانه ی زنجير گسسته ام و آرامش نمی يابم...

من مرغکی اسير در دام تنهاييم و باده ی خوشبختی ام بر خاک ريخت...

و پروانه ی عشق ناشکوفايم هراسان از آغوشم گريخت 

و برايم فقط سوزها و گدازها و اشک ها و ناله های ياس آلود باقی ماندند 

تا در شبهای سياه و تاريک ؛ مرا در دامان پر مهر و محبت بی پايانشان نوازشم کند...