برای پرواز از صبح به شب بايد با اشک از غــروب رد شد

انتظار... انتظار... و باز هم انتظار... واژه ی غريبی است

آه خــدايا اين انتظار چيست؟!!!

پروانه ی عاشقی که از شمع دور است غمخواری جز گل ندارد

سايبان تنهايی فقط غرق شدن در درياست

گردباد عشق خانه ی دل را در هم می شکند

آيا تکه نوری پيدا ميشود تا دل تاريکم را روشن کند؟

خنده ی من همچون قايقی است که بر غرق شدن سايه ی خودش می گريد

ماه بدون ستاره همچون خورشيد بدون غـروب است

رنگين کمان باران اشک را تنها عاشق معشوق ميداند

سرانجامه شمع بی پروانه خاموشی است