من و تو و دو سال و سه ماه با هم بودن

عشقمون از من و تو چه ها که نساخت, چه ها که با ما نکرد, ما رو با خودش به کجاها نبرد,
چه ها که نشونمون نداد ...
گاهی یه بته گل با سخاوت میشدیم, برای باز شدن یه غنچه
مثل اون وقتا که مهربونی میدادیم, عشق میگرفتیم
گاهی یه جنگل وسیع و بکر میشدیم, برای بارش پنهانی باران
مثل اون لحظه ها که تنها محرم راز همدیگه بودیم
گاهی صخره میشدیم, برای آروم کردن موج های بزرگ و عصبانی دریا
مثل اون روزا که از دنیا دلگیر بودیم و از زمین و آسمون برای هم گلایه میکردیم
گاهی یه برکه ی آروم میشدیم, برای آرامش قو ها
مثل اون روزای آروم و شاد دو نفریمون
گاهی یه رود پرخروش میشدیم, برای تلاش اون ماهیا
که همیشه عکس جهت آب شنا میکنن و آخرش هم به هیچ جا نمیرسن
مثل اون وقتا که برا لج بازیای بچگونه به همدیگه اخم میکردیم
گاهی یه تیکه ابر قطور میشدیم, برای پنهان کردن خورشید
مثل اون وقتا که بعضی حقیقتا رو میدونستیم, ولی نمی خواستیم ببینیمشون
گاهی یه کلبه ی کوچولوی جنگلی میشدیم, برای دو عاشق
مثل اون شبا که تو رویامون یه سقف مشترک رو سرمون میدیدیم
گاهی جاده میشدیم, یه جاده ی طولانی که از تهش خبر نداشتیم
مثل اون روزا که به هم میگفتیم تا آخرش باهمیم ولی نمیدونستیم آخرش یعنی کجا
...
عشقمون از من و تو چه ها که نساخت, چه ها که با ما نکرد, ما رو با خودش به کجاها نبرد, چه ها که نشونمون نداد ...
حتی اگر نباشی: