دوستت می دارم و بیهوده پنهان می کنم

خلق می دانند و من انکار ایشان می کنم


عشق بی هنگام من تا از گریبان سر کشید

از غم رسوا شدن سر در گریبان می کند


دست عشقت بند زرین زد به پایم این زمان

کاین سیهکاری به موی نقره افشان می کند


سینه ی پر حسرت و سیمای خندانم ببین 

زیر چتر نسترن آتش فروزان میکند


دیده بر هم می نهم تا بسته ماند سر عشق

این حباب ساده را سرپوش طوفان می کنم


این من و این دامن و این مستی آغوش تو

تا چه مستوری من آلوده دامان می کنم


دست و پا گم کرده و آشفته می مانم به جای

نعمت وصل تو را اینگونه کفران می کنم


ای شگرف ای ژرف ای پر شور ای دریای عشق

در وجودت خویش را چون قطره ویران می کنم


تا چراغانی کنم راه تو را هر شامگاه

اشک شوقی نو به نو آویز مژگان می کنم


زان نگاه کهربایی چاره فرمان بردن است

هر چه می خواهی بگو آن میکنم آن میکنم


  سیمین بهبهانی