به ما اجازه ندادند


که شعر عاشقانه بگوئیم 


به ما اجازه ندادند مهربان باشیم


میان میکده با گریه‌های پنهانی


شب مکررمان را به روز آوردیم


و در پناه درختان و در پناه سکوت


قدم زدیم در این جادهای طولانی


به ما اجازه ندادند


که در عزیزترین لحظه‌های بی‌خبری


به پاس خاطر دلهایمان که خاموش است


به عاشقانه‌ترین روزها بیندیشیم


و پر کنیم فضا را ز عطر خاطره ها 


و شهر خفته و بیمار را به چلچراغ غزلهایمان بیاراییم 


تو‌ای زلالترین چشمهٔ نوازش و مهر 


که با شکوه تر از روزهای پاییزی


میان ما شب طولانی زمان جاریست


تو خوب میدانی


که سالهای جدایی به ما چگونه گذشت


هنوز در دل این کوچه‌های خاطره خیز


طنین زمزمهٔ عاشقانه می‌پیچد


و ذهن پنجره از انتظار لبریز است


تو خوب میدانی


که این هوای غبار آلود


و این فضای شناور میان آتش و دود 


و روزهای سیاه گرسنگی هرگز


به ما مجال ندادند


به عاشقانه‌ترین لحظه‌ها بیندیشیم

سپیده امیرعسگری