شدم محو دو چشمان خمارش
من بی دست و پا صید و شکارش
شنیدم صید دل ها می کند او
چه بی پروا بود مشغول کارش
نمی گردد دگر عاقل دل من
اسف بر این دل و بر حال زارش
شدم دیوانه عشقش ولیکن
نمی افتد دگر زین جا گزارش
دل سرگشته را سامان نباشد
بود هر روز و هر شب بی قرارش

فرانک خلیلی