سنگهای خوابيده هر روز
به هوای تو بر مي خیزند
سنگهای رو به پنجره
از من سراغ ترا می گیرند
تا تو می آیی
پنجره لب وا می کند
پرده ها دست تکان می دهند
و تو می آیی
با یک سبد دلتنگی
با یک بغل بهار
با یک مشت آرزو
در پس یک لبخند
می نشینم کنار پنجره
گامهای تو گستره ی یک تکرار است
و این تکرار ،نبض مرا شماره می زند
سنگفرش کوچه
با گامهای تو
سایه می اندازد
نقشی از عبور احساس
بر چهره ی کوچه خواهد نشست
...
نگاههای تو بر دل من
گامهای تو بر دل کوچه ...می نشیند


فرشته مه نگار