یه رد پا ...

بودن تو پیش من ، خالیه از دیدن ، خالی از شنیدن
خالیه از لمس کردن ، خالی از حتّی بوییدن
ولی پره از ، احساس کردن ، مطمئنم که احساست میکنم
نمیدونم با کدوم یکی از حواس پنج گانهام تو رو حس میکنم
شاید تو همون حسه ششمی ، همون که هنوز نا شناخته مونده
شایدم توی خواب و رویامی ، علی بازم خواب مونده
ای حسّ ششم ، ای خواب رویایی
تو همه حسهای زندگیمو متحول کردی
از وقتی دارمت ، دیگه تلخی هیچ بادم تلخیو حس نکردم
وز وز پشهها ، ار ار الاغا ، هیچ کدوم دیگه برام گوش خراش نیستن
دیگه هیچ بوی بدی به مشامم نمیرسه ، همه جا بوی عطر یاسو میشنوم
دیگه هیچ موجودی رو زشت نمیبینم ، همهٔ حشرهها رو به زیبایی پروانهها میبینم
خیلی وقت که پیش تو بودن ، برام یه حسه قریبه
هرچند هنوزم ، یه همچین حسی برام غریبه
نه دیده میشی و نه شنیده میشی
تنها چیزی که از تو حس میکنم ، یه رد پاست که روی دلم جا گذاشتی ...
حتی اگر نباشی: