برنامهٔ روزانهٔ من ...

وقتی به برنامهٔ روزانم فکر میکنم ، میبینم که
صبح که از خواب بیدار میشم ، تو رویام بهت صبح به خیر میگم
برا دیدن تو ، خودمو آماده میکنم ، دوش میگیرم و اصلاح میکنم
با آرزوی صبحونه خوردن با تو ، یه لقمه نون و پنیر سر پایی میخورم
به امید این که عصر پیشم میای ، صبحو مشغول درس و کارام میشم
موقع ناهار ، بیتابی دوریت ، اشتهامو کور کرده
بعد از ظهر ، دیگه حوصله هیچ کاریو ندارم ، منتظرم تا بیای
دیگه هرکسی که آنلاین میشه ، دلم هرری میریزه ، فک میکنم تویی
بالاخره میای ، این بار همونی که منتظرش بودم ، آنلاین شده
از صبح که از خواب بیدار شدم ، تا الان رو ، لحظه به لحظشو یادمه
ولی از وقتی که پیشمی ، تا وقتی که میری رو ، نمیفهمم زمان چطوری گذشته
اصلا نفهمیدم چطوری نصف روزو با تو گذروندم
شاید رویا بوده ، یه خواب نیم روزی که با رفتنت ، از اون خواب بیدار میشم
وقتی از اون خواب بیدار میشم ، تازه به خودم میام
میبینم چند ساعت از نیمه شب گذشته
میرم تو تخت ، دستاتو تو دستم میگیرم و بازم به خواب میرم
آره ، این شده برنامهٔ روزانهٔ من ،
فقط صبح تا ظهرشو بیدارم
بقیشو تو رویا ...
حتی اگر نباشی: