چقدر زود گذشت ...


نزدیک به هشت ماه از روز اول آشناییمون می‌گذره،

ماه هایی که هر هفته ش پر از فرازو نشیب بود،

هفته هایی که هر روزش سرشار از دوست داشتن بود،

روزهایی که ، هر ساعتش به یاد تو گذشت،

ساعت هایی که حتا یک ثانیه نداشتنت رو، طاقت نمیاوردن،


این ماه‌ها و هفته‌ها و روز‌ها ساعت‌ها و ثانیه ها پر از خاطره اند ...

خاطرهٔ محبت کردن‌ها و عشق ورزیدنها،

حتا خاطرهٔ قهر‌های موقتی و آشتی کردن‌های فوری، 

خاطرهٔ پیش هم بودن ها،

حتا خاطرهٔ دوری‌ها ‌و به انتظار نشستن ها،

خاطرهٔ خنده‌ها و شادی ها،

حتا خاطرهٔ غم‌ها و ناراحتی ها،


همهٔ این خاطره‌ها مثل قطعه‌های پازل میمونن،

که وقتی‌ کنار هم میچینمشون،

یه قسمت زیبا از یه پازل نا‌ تموم رو تکمیل می‌کنن،

پازلی که اگه درست چیده بشه و درست خونده بشه،

فقط یه پیام داره ... "دوست داشتن"،


دوست داشتنی که براش هیچ حد و مرزی وجود نداره،

دوست داشتنی که عشق فقط جزئی از اونه،

دوست داشتنی که صادقانه بهم دادی،

دوست داشتنی که فقط تو رو لایقش میدونم،

،،،


اولین نوروز مشترکمونو که خیلی‌ خیلی‌ هم دوستش دارم،

هیچ وقت فراموش نخواهم کرد،


عیدت مبارک باشه عزیزم 

،،،